تبليغاتX
طنين ذهن من طنین ذهن من
این نوشته پس از یکی دو بازدید که از یگان ما انجام شد و بعد از خوندن داستانی از عزیز نسین به ذهنم رسید.


سیستم اداری


کار رییس این بود که به مرئوس ایراد بگیرد. هر روز یک جای ساختمان عیب می کرد یا یک جای کار لنگ می ماند و آن موقع بود که صدای رییس در می آمد که «چرا به این مشکلات رسیدگی نمی کنید؟» البته این جملات رو با صدای بلند جلوی مشتری ها می گفت. وگرنه با مرئوس که از این حرف ها نداشتند! مرئوس هم برای آبرو داری و حفظ شأن رییس سری خم می کرد با صدایی خسته می گفت:«قربانت شوم نیرو نداریم، پول نداریم، امکانات نداریم. من خودم دست تنهام با این پسر که تا جون داره ازش می کشم! اما بعضی وقتا دیگه دلم نمیاد بهش کار بدم از بس خسته میشه» رییس هم می گفت:«نمی دونم. دیگه خودت می دونی. یا یه جوری کارها رو درست کن یا اینکه صورتجلسه کن. نامه اش رو بنویس تا من به رییس کل بدم جهت پیگیری» «به چشم قربان» مرئوس هم بالافاصله می رفت. میخ و چکش و رنگی به دست نوکر می داد و شروع می کرد به امر کردن برای درست شدن (که نه البته ماستمالی کردن) ایراد ها. وقتی هم دیگه عقلش به جایی قد نمی داد، قلم از جیب خارج می کرد و شروع می کرد به یادداشت محل ایراد و نوع ایراد. خلاصه لیست بلند بالایی می نوشت از فلان چیز و بهمان چیز که نیاز به تعمیر اساسی یا تعویض داشتند و لیست رو به دست نوکر می داد و راهی اش می کرد به سمت اتاق رییس. نوکر جلوی در که می رسید در می زد و پس از اذن ورود، داخل می شد. رییس با رویی گشاده و خندان از او پذیرایی می کرد و می گفت:«آفرین پسر زرنگ. شنیدم حسابی داری تلاش می کنی. می دونم که دست تنها هستی و خسته شدی. بهت قول می دم که درخواست یه نیروی جدید بدم تا بیاد کمکت. وقتی هم که اومد بهت یه هفته مرخصی می دم بری سفر خرج سفرتم می دم. اما تا وقتی که نیروی تازه نفس بیاد زحمتش پای خودته. می دونم که کار ها زیاده اما چاره ای نیست» نوکر هم که به همین راحتی خر شده بود! نامه را تقدیم کرده و تعظیم کنان از این همه الطاف رییس اتاق را ترک می کرد. اوضاع همیشه به همین منوال پیش می رفت تا روزی خبر رسید که رییس کل قرار است برای بازدید تشریف بیاورند. رییس به جنب و جوش افتاد. مرئوس را صدا می کرد. سر او داد می کشید. مرئوس نوکر را صدا می کرد و سر او داد می کشید. نوکر هم همچون فرفره دور خود می چرخید و کار هایی که دفعات پیش نامه اش را نوشته بودند راست و ریس می کرد. آخر رییس کل می آمد و نباید ایرادی می دید! خلاصه شکاف ها با خمیر دندان پر شد. رنگ دیوار ها با ماست ترمیم شد. همه گلدان های خشکیده با گل های تازه پارک کنار ساختمان تعویض شد. چراغ های نیم سوخته به هر بدبختی بود روشن شد. کف زمین آب پاشی شد و ...

بالاخره رییس کل آمد. به ترتیب رییس و مرئوس و نوکر ایستادند تا رییس کل از آنها و آنجا بازدید کند. ساختمان ظاهری بس زیبا داشت و همه چیز خوب به نظر می رسید. همه جا سفید و تمیز و بدون ایراد. رییس کل رو به رییس کرد و گفت:«تبریک می گم جناب رییس با وجود اینکه نیروی کمی در این ساختمان دارید اما به خوبی تونستید از پس مشکلات اینجا بر بیایید.» و رییس که پاچه خواری را با نام او معنا می کردند در پاسخ گفت:«چاکر به فدایتان. خیالتان را احیانا ناراحت نکنید. اینجا همه چیز روبه راه است و خوب. تازه ما اینجا نیرو کم نداریم. همین نوکر هم که داریم کار خاصی انجام نمی دهد. بیشتر چون جایی نداشته، اینجا نگه اش داشتیم.»رییس کل که انگار هدیه ای به او داده باشند گل از گلش شکفت و گفت:«پس او را من استخدام می کنم. برای کار های شخصی. گاهی چایی بریزد. آبی بیاورد. نامه ای ببرد» رییس همچون سگی پشیمان شده بود اما همچون خری لنگ در گل مانده بود و راه برگشتی نداشت. سری خم کرد و با زهر خندی تصنعی گفت:«خواهش می کنم. دست بوس شماست»

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 17:55  توسط ب.م.سیب  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:32  توسط ب.م.سیب  |