تبليغاتX
طنين ذهن من طنین ذهن من
باران چاله های جاده را پر آب کرده بود و برگ درخت ها را فرش زمین. راه رفتن شده بود مخلوطی از شلپ شلپ و خرچ خرچ. صدای نخراشیده کلاغی که توی تن لخت درخت، سیاهی خودش را در دل سفید آسمان ابری عصر پاییزی به رخ می کشید، غم تنهایی را به من یاد آوری می کرد. به هر چاله که می رسیدم صورت خودم را در آب می دیدم که تایی که می شد در یقه ی کتم پنهانش کرده بودم و لحظه ای بعد، شلپ و تصویر خراب می شد تا چاله بعد. صدای هن و هن خودرویی من را به خودم آورد. خورشید از آسمان رفته بود و هوا کم کم داشت رنگ پس می داد. نوک انگشت هام یخ کرده بود و راه زیادی تا خانه مانده بود. کورسوی نور از دور به چشم می آمد. قبل از رسیدن به من دو تا تک بوق زد تا من را متوجه خود کند و کنار من ایستاد. یک شورلت قهوه ای رنگ که سپر خم شده اش انگار داشت به پیاده ها دهن کجی می کرد.

- سلام. تا سر جاده می رم برسونمتون؟

بوی تند عطی داخل ماشین پیچیده بود که با پایین آمدن شیشه همراه هرم هوای داخل، توی صورتم پخش شد. یادم هست روزهای اول که به هتل رفته بودیم، بدنش این بو را می داد. ازش خواستم این عطر را استفاده نکند. نکرد اما شیشه عطر را همیشه نگه داشت. وجود اون شیشه عطر یک جور دغدغه ذهنی برایم ایجاد کرده بود. هر موقع که وارد اتاق می شدم ناخودآگاه شروع می کرد به بو کشیدن که اگر بوی عطر می آمد بهانه ای به دست بگیرم و از شر آن خلاص شوم. حتی یک بار به بهانه تمیز کردن میز و اتفاقی بودن ماجرا، دستم را به شیشه عطر زدم. افتاد زمین اما نشکست. هنوز هم شیشه عطر روی میزه. تقریبا یادم رفته بود تا وقتی این بو یک بار دیگر همه خاطرات را برایم تداعی کرد.

- نه ممنون. می خوام پیاده برم.

لبخندی زد و حرکت کرد. شیشه ماشین هنوز پایین بود و تا چند قدمی ای می شد رایحه عطر را حس کرد. بوی ملایم شده اش حیلی هم بد نبود. شاید بهتر بود امتحان می کردم!

ماه با هاله ای پنبه ای شکل که دورش پیچیده بود مثال آدمی شده بود که از پشت شیشه مات گوش ایستاده باشد. بی خبر از اینکه پشت شیشه همه او را می بینند. اما فروغ ستاره ها آنقدر نبود که بتوانند لایه سفید ابر را سوراخ کنند. با تاریک شدن هوا، این صدای قورباغه و وزغ ها بود که حواس من رو از سرما پرت می کرد. هر بار که این صدا را می شنیدم قسمت زیادی از خاطرات بچگی ام در ذهنم مرور می شد و خاطره روزی که با هم به سرزمین خاطراتم رفتیم. نمی دانستم این خاطرات، خوب بود یا بد. حس خاصی نسبت به این صدا داشتم. هم دوستش داشتم و هم با شنیدن این صدا احساس سنگینی و سر و صدا توی سرم می کردم. شاید اثرات روز های جنگ بود. دورانی پر از صدای آژیر و تیر و موشک و جیغ و گریه و ... این ها چیز هایی نیست که تاثیر خوبی روی ذهن یک کودک بگذارند.

کم کم داشتم نزدیک شدم. چراغ اتاق ها خاموش بود اما جلوی در، یک چراغ روشن بود. جلوی در که رسیدم آرام و بی سر و صدا کلید انداختم و در را باز کردم. این برایم عادت شده بود. از وقتی که یک بار بی هوا در را باز کردم و او گله کرد که «مگه می خوای دزد بگیری؟» اما به نظر من آرام باز کردن بیشتر به دزد گرفتم می خورد!...


خیلی آرام در را باز کرد. داخل را نگاهی انداخت و وارد شد. تاریکی پوشش همه چیز شده بود. صدای چک چک قطره های آب توی ظرف های نشسته توی سینک ظرفشویی، سکوت خانه را تزئین کرده بود. نمی خواست چراغی روشن کند. از روی شکل ذهنی ای که از خانه داشت پیش رفت. دستانش را جلویش تکان می داد تا موانع احتمالی را قبل از برخورد تشخیص دهد. به طرف راه پله پیچید و بالا رفت. هشت پله شمرد و بعد از رسیدن به راهرو در اتاق دومی آرام باز کرد. داخل را نگاهی انداخت. نور کم جان ماه کمی داخل اتاق افتاده بود. به موقع رسیده بود. خواب بود. به طبقه پایین برگشت و روی کاناپه ای که همدم تنهایی اخیرش بود خوابید... 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 22:40  توسط ب.م.سیب  | 

این نوشته پس از یکی دو بازدید که از یگان ما انجام شد و بعد از خوندن داستانی از عزیز نسین به ذهنم رسید.


سیستم اداری


کار رییس این بود که به مرئوس ایراد بگیرد. هر روز یک جای ساختمان عیب می کرد یا یک جای کار لنگ می ماند و آن موقع بود که صدای رییس در می آمد که «چرا به این مشکلات رسیدگی نمی کنید؟» البته این جملات رو با صدای بلند جلوی مشتری ها می گفت. وگرنه با مرئوس که از این حرف ها نداشتند! مرئوس هم برای آبرو داری و حفظ شأن رییس سری خم می کرد با صدایی خسته می گفت:«قربانت شوم نیرو نداریم، پول نداریم، امکانات نداریم. من خودم دست تنهام با این پسر که تا جون داره ازش می کشم! اما بعضی وقتا دیگه دلم نمیاد بهش کار بدم از بس خسته میشه» رییس هم می گفت:«نمی دونم. دیگه خودت می دونی. یا یه جوری کارها رو درست کن یا اینکه صورتجلسه کن. نامه اش رو بنویس تا من به رییس کل بدم جهت پیگیری» «به چشم قربان» مرئوس هم بالافاصله می رفت. میخ و چکش و رنگی به دست نوکر می داد و شروع می کرد به امر کردن برای درست شدن (که نه البته ماستمالی کردن) ایراد ها. وقتی هم دیگه عقلش به جایی قد نمی داد، قلم از جیب خارج می کرد و شروع می کرد به یادداشت محل ایراد و نوع ایراد. خلاصه لیست بلند بالایی می نوشت از فلان چیز و بهمان چیز که نیاز به تعمیر اساسی یا تعویض داشتند و لیست رو به دست نوکر می داد و راهی اش می کرد به سمت اتاق رییس. نوکر جلوی در که می رسید در می زد و پس از اذن ورود، داخل می شد. رییس با رویی گشاده و خندان از او پذیرایی می کرد و می گفت:«آفرین پسر زرنگ. شنیدم حسابی داری تلاش می کنی. می دونم که دست تنها هستی و خسته شدی. بهت قول می دم که درخواست یه نیروی جدید بدم تا بیاد کمکت. وقتی هم که اومد بهت یه هفته مرخصی می دم بری سفر خرج سفرتم می دم. اما تا وقتی که نیروی تازه نفس بیاد زحمتش پای خودته. می دونم که کار ها زیاده اما چاره ای نیست» نوکر هم که به همین راحتی خر شده بود! نامه را تقدیم کرده و تعظیم کنان از این همه الطاف رییس اتاق را ترک می کرد. اوضاع همیشه به همین منوال پیش می رفت تا روزی خبر رسید که رییس کل قرار است برای بازدید تشریف بیاورند. رییس به جنب و جوش افتاد. مرئوس را صدا می کرد. سر او داد می کشید. مرئوس نوکر را صدا می کرد و سر او داد می کشید. نوکر هم همچون فرفره دور خود می چرخید و کار هایی که دفعات پیش نامه اش را نوشته بودند راست و ریس می کرد. آخر رییس کل می آمد و نباید ایرادی می دید! خلاصه شکاف ها با خمیر دندان پر شد. رنگ دیوار ها با ماست ترمیم شد. همه گلدان های خشکیده با گل های تازه پارک کنار ساختمان تعویض شد. چراغ های نیم سوخته به هر بدبختی بود روشن شد. کف زمین آب پاشی شد و ...

بالاخره رییس کل آمد. به ترتیب رییس و مرئوس و نوکر ایستادند تا رییس کل از آنها و آنجا بازدید کند. ساختمان ظاهری بس زیبا داشت و همه چیز خوب به نظر می رسید. همه جا سفید و تمیز و بدون ایراد. رییس کل رو به رییس کرد و گفت:«تبریک می گم جناب رییس با وجود اینکه نیروی کمی در این ساختمان دارید اما به خوبی تونستید از پس مشکلات اینجا بر بیایید.» و رییس که پاچه خواری را با نام او معنا می کردند در پاسخ گفت:«چاکر به فدایتان. خیالتان را احیانا ناراحت نکنید. اینجا همه چیز روبه راه است و خوب. تازه ما اینجا نیرو کم نداریم. همین نوکر هم که داریم کار خاصی انجام نمی دهد. بیشتر چون جایی نداشته، اینجا نگه اش داشتیم.»رییس کل که انگار هدیه ای به او داده باشند گل از گلش شکفت و گفت:«پس او را من استخدام می کنم. برای کار های شخصی. گاهی چایی بریزد. آبی بیاورد. نامه ای ببرد» رییس همچون سگی پشیمان شده بود اما همچون خری لنگ در گل مانده بود و راه برگشتی نداشت. سری خم کرد و با زهر خندی تصنعی گفت:«خواهش می کنم. دست بوس شماست»

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 17:55  توسط ب.م.سیب  |