تبليغاتX
طنين ذهن من چند خط از ذهن
سینما ۱-پنجشنبه شب. فیلمی با عنوان devil in a blue dress که فارسی اون لباس آبی ترجمه شده بود. اصل ترجمه نام میشه شیطان در لباس آبی که من هنوزم نفهمیدم چرا اینطوری ترجمه کردند. یه مورد دیگه هم جالب بود برام که بار ها در تلویزیون دیدم. در ابتدای معرفی فیلم نامی رو به عنوان آهنگساز فیلم معرفی می کنند و با شروع شدن فیلم آهنگ فیلم دیگه ای در متن فیلم شنیده میشه. مدت ها برای خیلی از فیلم ها موسیقی ارباب حلقه ها پخش می شد. برای این فیلم امشب هم که موسیقی فیلم سینما پارادیزو پخش می شد. واقعا وقایع بی دلیل خیلی زیادی در مملکتمون داریم ها. توجه کردید تا حالا؟

---------

آخرای فیلم یکی گفت: "فقط دوستات هستن که برات می مونن"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:4  توسط ب.م.سیب  | 

چند روزه که این عکس رو گرفتم و قصد داشتم در وبلاگ بگذارمش. اما دوست داشتم مطلب خوبی براش بنویسم که چیز خاصی به ذهنم نرسید. فقط همین که به نظرتون اگه یکی از خارج از ایران بیاد و یک ماشین رو ببینه که به این شکل خونی مالی شده (تا از چشم شور دور بمونه) چی فکر می کنه؟ والا من که تو این ایران خر تو خر وحشی ساز زندگی می کنم با دیدن این صحنه وحشت کردم. آخه نمی دونم که چی به هر بهانه ای باید یک جان گرفته بشه(اون هم با این شیوه وحشیانه و بی رحمانه اسلامی) تا اتفاقی برای آدم نیفته یا شکر اتفاقی که نیفتاده باشه؟ اصلا چه معنی داره قربانی دادن و کردن؟

پ.ن: یه موضوع رو توضیح بدم. من مثل اکثر انسان ها همه چیز خوارم و گوشت هم می خورم. اما گوشتی که از قصابی گرفتم. نه گوشتی که فلانی که از مکه و کربلا و مشهد و قم و جمکران و ... برگشته و گوسفند زده زمین برام آورده. با هر نوع قربانی کردن به هر دلیل به شدت مخالفم و به نظرم رفتاری وحشیانه و احمقانه است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:24  توسط ب.م.سیب  | 

چه سهل است دروغ گفتن٬

و چه سخت٬

پذیرش راست٬

از کسی که دروغ گو می پنداری اش.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:13  توسط ب.م.سیب  | 

 

 

یه پرنده چرا توی قفس آواز می خونه؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:47  توسط ب.م.سیب  | 

شعر از فریدون مشیری
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:18  توسط ب.م.سیب  | 

ما در بروجرد بار دیگر مورد زلزله واقع شدیم.حدود ۱ ساعت پیش. ساعت ۴ و ۴۵ دقیقه با قدرت ۴.۷ ریش تر!!

------------

نمی دونم قضیه چیه که هر چی زلزله شدید میاد همش دم صبحه. آخه بگو ... خب یه موقعی بیاد که مردم بیدار باشن. عجب!!

-----------

مردم مثل دفعه پیش شال و کلاه کردن و ریختن بیرون. تو کوچه ی ما همه دم در نشستن و بقیه هم دارن می رن بیرون چادر بزنن!

-----------

ما خودمان شجاعیم و الان اینطوری هستیم! بعضی هم الان اینطوری  یا  یا  یا  یا هستند!!

-----------

برویم بخواوبیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:40  توسط ب.م.سیب  | 

پ.ن۱: وقتی حقیقت را از کسی پنهان کنی یا جزئی از آن را بیان کنی یا آن را طوری دیگر جلوه دهی نمی توانی انتظار درک حقیقت را از او داشته باشی.
این در مورد خود ما هم صادقه. اما در مقیاس وسیع در مملکت خودمون می بینید که سال هاست در حال دگرگونه جلوه دادن حقیقت هستند. نمی دونم میشه هنوز هم به این جمله ریچارد باخ اعتقاد داشت که "ما به انجام هر کاری آزادیم جز از بین بردن حقیقت و تغییر دادن آن"؟

پ.ن۲:

اینک همان سال ها بعد است
که در آرزویش بودم
و اکنون
در انتظار سال ها بعد

سال ها بعد شاید
در هراس باشم
از سال ها بعد!

پ.ن۳: این تقریبا منم:

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:20  توسط ب.م.سیب  | 

ترسم ای دلنشین دیرینه

سرگذشت تو هم ز  یاد رود!

آرزومند را غم جان نیست

آه اگر آرزو به باد رود!

"ه.ا.سایه"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 22:39  توسط ب.م.سیب 

 

همه ما وقتی به دنیا می آییم

قراردادی را برای زندگی امضا می کنیم.

اما بعضی ها بعد از مدتی از یاد می برند که

چه کسی این قرارداد را امضا کرده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 14:42  توسط ب.م.سیب  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11:33  توسط ب.م.سیب  |