... «و خدايي كه در اين نزديكي است»
پشت يك كيسه زباله
كه يك گربه در آن سر دارد...
-------------------------------------------
پ.ن: بدترين پايان سال عمرم رو دارم مي گذرونم. از همه لحاظ. اميدوارم تا آخرش اينطوري نباشه كه من يكي نمي كشم! امسال سال بزه نه؟ مثكه اين بزه قصد داره كلا از ريشه ما رو در بياره!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 16:41  توسط ب.م.سیب
|
دستان شان چنان در هم قفل شده بود كه فقط از روي ظرافت زنانه و درشتی مردانه از هم قابل تشخيص بودند. خسته بودند. از مردم و نامردمی ها شان. اميدوار بودند. به يك زندگی تازه.
وارد فروشگاهی شدند و تيزترين تيغ را خواستند. پای هر دو يك طرف می رفت. ذهن هر دو بر يك چيز متمركز بود. از فروشگاه بيرون آمدند. چشم ها در حال جستجو بود. به راه افتادند. كمی جلوتر جستجو نتيجه داد. كودك٬ نامردمی های زيادی ديده بود اما هنوز خستگی او را فرا نگرفته بود. تا چند ثانيه پس از سبز شدن چراغ همچنان بهت زده در ميان ماشين ها ايستاده بود و به بسته ی پر از اسكناس زل زده بود. اما گل هايش از دستش نيفتاد...
مسير طولانی بود. اما خستگی پاها ناچيز بود و حس نمي شد. در راه تمامی پارك ها را از نظر گذراندند براي وداع با تنها موجوداتی كه بي هيچ منتی لطافت و سبزی و صداقت را با عابران قسمت می كردند. حتی با آنها كه سبز نبودند.
به خانه رسيدند. در باز شد. وارد شدند. به طرف حمام رفتند. آب گرم ، سپس سرد و در پی آن درپوشی برای جلوگيری از فرار آب. به اتاق برگشتند و لباس از تن در آوردند و همه را روي هم قرار دادند. تمام مدت چشم ها به هم دوخته و بازيگوشی حريصانه و تكراری را كنار گذاشته بود. اين بار فرق مي كرد. اين بار لذت در سفر بود. سفری كه سريعترين هواپيما و بزرگترين كشتی ها از رفتن به آن ناتوان بودند.
وارد حمام شدند. ذهن ها يكی بود جدا ناشدنی و تسخير ناپذير. يك دست به سمت تيغ ها رفت و آن ها را بر لبه ی وان قرار داد. دست ديگر به طرف شير آب رفت تا پاكی آب و سرخی خون را با هم يكی نكند. تا آب را بر خون غلبه ندهد. آرام وارد آب شدند. پای راست و پای راست. پای چپ و پای چپ. آرام نشستند. زانو ها راست شد. ديواره وان هنوز گرمای وجود آب را درك نكرده بود.
جشم ها در هم خيره بود. بي هيچ ترديدی. آغوش تنگ بود. اما وزني بر ديگری تحميل نبود.
دست ها به سمت تيغ ها چشم ها در هم خيره دست ها بر روی سينه ها تيغ ها به روي پوست چشم ها در هم خيره يك بار، آرام و به قدر كافی عميق چشم ها بر هم خيره لحظه ای منقبض و باز بر هم خيره تيغ ها به كناری...
دست ها آرام پايين آمد. چشم ها بر هم خيره بود. خط سرخ آرام و عجول بر بدن ها جاری شد. از ميان پاها گذشت و بر كف وان آرام گرفت و گرد شد...
چشم ها در هم خيره آغوش، تنگ بی هيچ وزنی ذهن بی قرار برای سفر آغوش تنگ چشم ها بر هم خيره...
پلك ها آرام بر هم نشست...
ب.م.سيب
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 9:52  توسط ب.م.سیب
|
Playground school bell rings again
Rain clouds come to play again
Has no one told you she's not breathing?
Hello I am your mind giving you someone to talk to
Hello
If I smile and don't believe
Soon I know I'll wake from this dream
Don't try to fix me, I'm not broken
Hello I'm the lie living for you so you can hide
Don't cry
Suddenly I know I'm not sleeping
Hello I'm still here
All that's left of yesterday
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 10:4  توسط ب.م.سیب
|
یه مطلبی یه جایی خوندم که جدا دلم نیومد تو پیوند های روزانه بگذارم. بنابراین اینجا می نویسم که شما هم حض لازم رو ببرید! مطلب اصلی در
این آدرس
دنیای اقتصاد- داستاني كه ما قصد روايت كردنش را داريم از روزي كليد خورد كه بچههاي ايرانخودرو كه به تازگي خودروهاي توليديشان را به قفلهاي ضدسرقت مزين كرده بودند، بر آن شدند تا براي عرض اندام هم كه شده كاركشتهترين سارقان خودرو را (با هماهنگي پليس آگاهي) فرا بخوانند و توليدات ملي را كه ما هم به آنها افتخار ميكنيم در معرض آزمايش قرار دهند.
اولين خودروي مورد آزمايش «سمند» بود، چرا كه ايرانخودروييها بر اين باور بودند كه كمالات اين ماشين با نصب قفل ضدسرقت تكميل شده و حتما سربلند از آزمايش بيرون ميآيد.
اما آن طرف ماجرا همكاران اداره آگاهي و سارقان حرفهاي بودند كه با پليس همكاري ميكردند. لحظات همراه بيم و اميد سپري شد و دست سارق موردنظر به قفل سمند متبرك شد. ايرانخودروييها مطمئن از ابتكارشان يك سو نظارهگر بودند و در دل به سارقي كه ژست حرفهاي گرفته بود پوزخند ميزدند، اما دزد ماشين بيتوجه به اين واكنش، قفل را برانداز ميكرد.
يك، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، به هشت ثانيه نرسيد كه قفل باز شد، جالب اينكه در عرض يك دقيقه و 30 ثانيه سارق اتومبيل را به حركت انداخت. اين بار او پوزخند زد و ايرانخودروييها كه مطمئن بودند اشتباهي رخ داده به دليلتراشي روي آوردند. اما سارقان كه براي قفلهاي ضدسرقت خودروي شيك و پيك ايرانخودرو (پژو 206) انرژي را در سرانگشتانشان ذخيره كرده بودند، با پاسخ ايرانخودروهاييها خشكشان زد: «نه نميشود 206 آبروي ماست.»
...
ايران خودروييها كه خودروهاي توليديشان را بالاتر از اين ميدانند كه با توليدات كارخانهاي چون سايپا مقايسه شوند، باد به غبغب انداخته و از سارق خواستند در مورد نحوه سرقت پرايد جملهاي بگويد.
البته سارق مورد نظر چون ميدانست پاسخي كه ميدهد به احتمال زياد به مذاق سايپاييها خوش نميآيد، سكوت كرد ولي از ايران خودروييها اصرار و از سارق الحاح، از آنها پافشاري و از او بهانه. ولي سارق بالاخره به حرف آمد و با قطع ديالوگ و در حالي كه بسيار با اطمينان صحبت ميكرد، گفت: «فقط كافي است من از كنار پرايد رد بشوم و يك سوت بزنم، آن وقت مثل ... دنبالم راه ميافتد.»
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 8:2  توسط ب.م.سیب
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 11:22  توسط ب.م.سیب
|
یادآوری خاطرات تصور نبودن را مشکل می کند
با خاطرات زیستن تحمل نبودن را آسان می کند
تداوم حضور خاطرات٬ زندگی را نابود می کند!
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 7:32  توسط ب.م.سیب
|
آرسنال ۲
میلان صفر
-----------
چقدر خوبه که هنوز چیزایی هست که ما رو برای لحظاتی از غم زمانه دور کنه. بسیار خوشحالم الان. فقط اگه منچسترم ببازه! که دیگه محشره.
-------------
پ.ن: خبر رسید ! که منچستر برده.
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 1:13  توسط ب.م.سیب
|
از پس سال ها و لحظه ها
از پس خاطرات و قصه ها
از پس گفته ها و رشته ها
ما عشق را "در هم آمیختن" تعریف کردیم.
قرابتی به دوری لحظه ای٬ دقیقه ای٬ ساعتی.
***
همین...
ب.م.سیب
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 9:40  توسط ب.م.سیب
|
من دعوت شدم به یک بازی که اصلا به بازی بودنش هم شک دارم. با اینکه هیچ وقت در این بازی ها شرکت نکردم و خوشم نمی اومده و دلیلش هم درک نمی کردم اما چون بسیاری کارها انجام دادم که درکشون نکردم! اینم روی همه اونها. منم
روزبه و
مانا و
شانتال و
آیدین فرنگی رو به این بازی دعوت می کنم. امید که آنها کار بیهوده ی ما را تکرار کنند!
کتاب هایی که نخوانده ام:
بعضی کتاب ها هستند که کشش لازم رو در آدم ایجاد نمی کنن. مثلا:
1- کتاب "پله پله تا ملاقات خدا" ی دکتر زرینکوب رو دوست داشتم بخونم. چند بار هم شروع کردم اما بیشتر هفت هشت صفحه ازش نخوندم. بنابراین اندازه همون صفحات از زندگی مولانا مطلعم!
2- قرآن که هیچ وقت برام جذاب نبود. با اینکه چند بار تلاش کردم!
اما بعضی از کتابا رو یه جورایی هی نمیشه خوند:
کتاب گفتگو های اوریانا فالاچی با شخصیت های بزرگ که چند بار دستم رسید اما نخوندم و یکبار رفتم که از جایی نسخه اصل و قدیمی ش رو بگیرم(تاریخش پهلوی بود!) گفت 7 هزار و 500 تومن و من 6 هزار تومن داشتم. هر چی بهش اصرار کردم ندادش و منم دیگه نرفتم بگیرمش.
اما کتابایی هم هستند که هنوز نخوندم اما در لیست خوندن هستن: "صد سال تنهایی" مارکز- داستان های کوتاه از نویسندگان فرانسه و آلمان(هر کدام یک کتاب)- "گریز از سرزمین امن" ریچارد باخ- "زنی که هر روز راس ساعت 6 صبح می آمد" مارکز-" آهستگی " میلان کوندرا -"بادبادک باز" خالد حسینی و ...
کتاب هایی که از خوندنشون بسیار لذت بردم و هر چند بار بخونمشون خسته نمی شم و باز هم دوست دارم بخونم:
1- شازده کوچولو- فقط ترجمه شاملو
2- اوهام- ریچارد باخ-فقط ترجمه سپیده عندلیب
البته کتاب "غقرب روی پله های راه آهن اندیمشک" حسین مرتضاییان آبکنار هم خیلی خوشم اومد.
موسیقی هایی که دوست دارم:
هر چیزی که خوشم بیاد. حالا از هر سبک و زبانی که هست. اما اگه بخوام نام ببرم تمام آثار استاد شجریان- برخی از آثار شهرام ناظری- همایون-مرضیه-دلکش-بنان- ستار-کوروس-کیوان ساکت-جواد معروفی- تعریف- علیزاده-کلهر و ... و خیلی از آهنگ های انیگما- کمل- پینک فلوید- موسیقی های فیلم اثر پرایزنر- یکی دو تا از آهنگ های متالیکا- سه چهار تا از آهنگ های اوانیسینس- یکی دو تا از آهنگ های ماریا کری- یکی از آهنگ های شکیرا- یکی از آهنگ های وست لایف- چند تا از آهنگ های کریس د برگ- بسیاری از آهنگ های یانی- ریکی مارتین- چند تایی از آثار کلاسیک(باخ و موتزارت و ویوالدی و بتهوون و ...) ساکرد اسپریت- کریس اسفریس- بودها بونسای- پیتر گابریل و ... انتها نداره!
موسیقی هایی که متنفرم:
از موسیقی های متال (به غیر از همون چند تا که گفتم) و هوی متال و موسیقی رپ به شدت متنفرم و اصلا تحمل گوش کردنش رو ندارم. حالا به هر زبونی باشه.
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 8:13  توسط ب.م.سیب
|
به تعدا افراد بشر راه هست برای زندگی کردن! برای راحت تر زندگی کردن. برای زندگی خوب کردن٬ حتی در شرایط سخت.
--------------------------
عکسی که در زیر می بینید تخب خواب منه که به شکل دلخواه تغییرش دادم. دو اسپیکر در دو طرف سرم که صدای استریو رو کاملا باهاش حس می کنم! و موسیقی تا مغزم نفوذ می کنه و یک چراغ مطالعه که تازه نصب کردم. این چراغ قبلا چراغ خواب اتاقم بود اما دیدم ازش استفاده نمی کنم بنابراین اینجا نصبش کردم. شب ها کتاب می خونم تا وقتی خوابم بگیره بعد کلیدش رو می زنم و ۳۰ ثانیه بعد خوااااااااب...

پ.ن: کتابی که اونجاست هزار خورشید تابان نوشته خالد حسینی ه. جدا از نثر قشنگش٬ تا اینجاش بیشتر غم بود! یه جورایی خسته شدن از غم. اما متاسفانه همیشه غم بر شادی می چربه.
پ.ن۲: جای شما خالی الان دارم آلبوم لاله بهار شهرام ناظری رو گوش می کنیم. بسیار زیباست. خوشبختانه سلایق موسیقی من و پدر و مادرم در بسیاری جهات مشترکه. حداقل در باب موسیقی سنتی. با هم گوش می دهیم و لذت می بریم. مخصوصا الان که من شدم تنها بچه خونه! همه متفرق شدند
+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 8:49  توسط ب.م.سیب
|
سلام. این اولین مطلبیه که در این وبلاگ با سلام شروع کردم. دلیل خاصی هم نداره! مطلبی تهیه کردم که در اون روش قرار دادن متن های تایپ شده ای که فونتشان در اینترنت وجود ندارد (مثلا نستعلیق) به صورت عکس های کم حجم آموزش داده شده. مثال هایی از این نوع عکس ها که پس زمینه بی رنگ دارند را در پست های قبلی من به وفور دیدید. تقدیم به همه ی دوستان عزیز و غیر عزیز!
از اینجا دانلود کنید
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 19:5  توسط ب.م.سیب
|
مي گفت آزموده را آزمودن خطاست. اما باز هم خطا مي كرد. باز هم خطا مي كرد. باز هم ... او خطا هاي خود را خطا نمي ديد.
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 23:18  توسط ب.م.سیب
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 9:12  توسط ب.م.سیب
|
بالاخره ما هم نمرديم و يه كنكور ارشد درست و حسابي داديم. البته داريم. تا چه شود. ديروز و امروز سعي كردم(و شدم!) كه الكي خوش باشم. همينطوري روحيه. ديروز رفتم دانشگاه براي اخذ كارت ورود به جلسه. به هر كدوم از بچه ها كه مي رسيديم الكي يه دليلي مي خنديديم. مي زديم زير خنده. قهقهه مي زديم. واقعا به چيز هايي كه خنده آنچناني نداشت. اما مثل اينكه همه نياز داشتيم. مثلا مي گفتيم به فلاني تعليقي دادند و بهش گفتند كه بايد تعهد بده و يكي از اولياش هم بايد بيان تعهد بدن! اين در واقع گريه داره. اما ما زديم زير خنده و هه هه هه صدامون تو كل دانشگاه پخشيد. آخه دانشگاه ما خيلي كوچيكه. اما خيلي سرسبزه و قشنگه. مثل پاركه. كه اينم از زحمات باغبوناشه. نه مسئولينش!(وقتي مي خواي گير بدي و ايراد بگيري بايد از همه چي بگيري!!) اينم چند تا عكس از دانشگاه مون:

بقيه عكس ها در ادامه مطلب. دانشگاه خيلي قشنگي داريم. تازه توش ماهي هم پرورش مي دن كه از اون عكس نداشتم. يه قسمتي هم داره كه از زير زمين آب ميزنه بيرون! و تمام زمين رو لجن كرده! و بسيار سر شده طوري كه كسي كه با اون منطقه آشنا نباشه حتما يكبار نصيبش ميشه كه با كله يا نشيمن گاه يا كمر يا هر قسمت ديگه ضربه اي نوش جان كنه. خلاصه دانشگاه خيلي قشنگي داشتيم. ديگه دفعات آخري هم هست كه دارم ميرم. بد نبود دوران دانشجويي. اگه ارشد قبول بشم ديگه نمي شه از اين قرطي بازي ها در آورد. بايد آدم شد!
و كنكور هم آمد. و ما هم آمديم. و ما هم مي رويم. اميدواريم كنكور هم برود!
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 9:33  توسط ب.م.سیب
|