تبليغاتX
طنين ذهن من طنین ذهن من
امروز ۱۹ آپریله. سه روز دیگه یعنی ۲۲ آپریل به عنوان روز جهانی زمین نامگذاری شده. به گفته بعضی ها این روز همان روز اعتدال بهاریه. در واقع شاید این نامگذاری برای این باشه که ما به یاد داشته باشیم که سیاره زمین محیط زندگی ماست و ما حتی اگر به کشور خود هم علاقه ای نداشته باشیم به هر حال در این سیاره زندگی می کنیم و در نگهداری و مراقبت از اون بیشتر باید دقت به خرج بدیم.

شما هم می تونید با قرار دادن یک مطلب٬ یک جمله٬ یک عکس یا هر چیز دیگه ای در برگزاری مراسم این روز سهیم باشید. من چند تا عکس از عکس هایی که خودم تا به حال گرفتم رو در اون روز پست می کنم. شما برای این روز چه برنامه ای دارید؟

 تا ۲۲ آپریل ۳ روز باقی است...

درباره روز جهانی زمین (فارسی-سیمرغ)

درباره روز جهانی زمین (انگلیسی-ویکی پدیا)

روز جهانی زمین در سال 2007( 1 پزشک)

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 10:57  توسط ب.م.سیب  | 

...
با خود فکر می کردم که ما سال ها منتظر می مانیم تا کسی را پیدا کنیم که ما را درک کند. کسی که ما را همانطور که هستیم بپذیرد، کسی که با نیروی جادویی خود تاریکی را به نور خورشید تبدیل کند، بتواند علیرغم آزمایش ها برایمان خوشبختی به ارمغان بیاورد، بتواند در شب با اژدهایانمان روبرو شود و بتواند روحیه ای که دوست داریم به ما عرضه کند.
همین دیروز دریافتم که این شخص سحر آمیز همان کسی است که در آینه می بینیم: خود ما هستیم با ماسک هایی که برای خود ساخته ایم.
در طول این همه سال بالاخره یکدیگر را بدون ماسک می بینیم.
آن لحظه را در نظر مجسم کنید.

گریز از سرزمین امن-ریچارد باخ-گفتار واپسین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 12:52  توسط ب.م.سیب  | 

هوش بر نوای سکوت وا می نهم
وهم را فرا می خوانم
طوفانی خلق می کنم آنک
در میانش نشسته
تا مرا به آغوش درخشناک آسمان پیوند دهد
...

ای وزان باد ها
می دانم،
می دانم که هیچ کس دلیل سرکشی تان نپرسید
شاید از ظلم به خویش بازم می دارید
چه کسی می داند
و چه سنگ دل نفرین کنندگانی

آه که مظلوم ترینید
ای باد های سرکش
...
پرنده ای خندان و رقصان، می خواند
تا مرا آرمیده بر سینه زمین بیدار کند
من هنوز زمینی ام...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 7:53  توسط ب.م.سیب  | 

بازم یه بازی به دعوت شانتال خان خانم! هفت آرزوی محال! البته بعضی ها می گن که هیچ آرزوی محالی وجود نداره یا به اصطلاحی دیگه "به آرزو های دست نیافتنی بیاندیش" من هم هفت آرزوی دور اما دست یافتنی رو می گم.

1- حکومت ایران عوض بشه و یه حکومت عادی بیاد که انقدر چخان نکنه و سر مردم رو شیره نماله و همه رو خر فرض نکنه و یه کم هم به فکر مملکت باشه. نمی خواد بی طبقه باشه اما دیگه تفاوت طبقات از نوک اورست تا ته دره های مکزیک نباشه!

2- من قهرمان شنای جهان بشم.

3- تیم فوتبال منچستر یونایتند ورشکسته بشه و آرسنال 10 سال پیاپی قهرمان لیگ برتر و لیگ قهرمانان و جام حذفی و خلاصه هر چی جامه بشه.

4- هیچ شرکت و تیم ورزشی و اداره ای تحت نظر دولت نباشه.

5- من انقدر در ارتباط برقرار کردن کم رو نباشم!!

6- ... !!!!

7- ... !!!!!

این دو تا آخری خیلی خصوصی بود. نمی شد بگم. اما خب جزو آرزو های دورم بود!

-----------

پ.ن: راستی هر که خواست تو وبلاگش بنویسه. هر که ام نخواست خب به درک!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 21:7  توسط ب.م.سیب  | 

امروز یه شعر گفتم. بعد به نظرم رسید که اینجا هم بنویسمش شاید به درد دوستان بخوره تو روابطشون

تقدیم به همه عشاق سگی!

 

واست میشم توله سسسگ

تا بات بیام مث سسسگ

دوست(dooset) دارم مث سسسگ

دیگه چی می خوای پدسسسگ(pedasssag)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 15:4  توسط ب.م.سیب  | 

...
«دیکی جهان یک کره نیست. یک هرم بزرگ شناور است. در قاعده این هرم پایین ترین شکل زندگی که ممکن است تصور کنی قرار گرفته است. از همه چیز متنفر، شرور، مخرب فقط به خاطر تخریب، فاقد همدردی، صاحب چنان وجدان ناجوری که به محض به وجود آمدن خود را از بین می برد. برای چنین وجدانی جا وجود دارد، جای فراوان، درست در همین جا روی سومین سیاره از هرم جهانی ما.»
«در راس این هرم چه هست؟»
«در راس هرم وجدانی قرار دارد که بقدری پاک است که به ندرت جز نور می بیند! در آنجا موجوداتی هستند که با محبت زنده اند. به خاطر حقوق والایشان زنده اند. موجوداتی با دید تکامل یافته که در وقت مردن لبخندی دوست داشتنی بر لب دارند. حالا هر هیولایی هم آنها را به خاطر تماشای مرگشان کشته باشد. فکر می کنم نهنگ ها و بیشتر دلفین ها به این صورت هستند، و بعضی از مردم – آدم هایی که در میان ما زندگی می کنند.»
گفت:« و حد فاصل این دو نوع موجودات بقیه ما قرار داریم.»
« من و تو، کوچولو »
«آیا ما نمی توانیم دنیا را تغییر بدهیم؟»
«مسلما می توانیم دنیای خود را هر طور که بخواهیم تغییر بدهیم.»
«نه دنیای خودمان را. جهان را. نمی توانیم آن را بهتر کنیم؟»
گفتم: «دنیای بهتر برای من و تو ممکن است برای دیگران "بهتر" نباشد»
«صلح بهتر از جنگ است»
«آنهایی که در بالای هرم هستند احتمالا موافق این گفته هستند. صلح آنها را بیشتر خوشحال می کند.»
« و آنهایی که در پایین هستند؟...»
«... جنگ را دوست دارند! برای جنگ کردن همیشه دلیلی هست. همیشه دلیل هیجان آوری پیدا می شود: این جنگ را به خاطر خداوند انجام می دهیم. این جنگ به خاطر وطن است. این یکی برای تصفیه نژادی است. برای گسترش امپراطوری است. برای به دست آوردن قلع و تنگستن می جنگیم. برای اینکه پول خوبی می دهند. چون تخریب زندگی هیجان انگیز تر از ساختن آن است. چون جنگ مانع کار کردن برای زندگی می شود. چون دیگران هم جنگ می کنند. چون ثابت می کند که من مرد هستم و بالاخره چون از کشتن خوشم می آید.»
گفت: « وحشتناک است.»
گفتم: « وحشتناک نه- قابل پیش بینی است. وقتیکه در یک سیاره برای چنین طیف وسیعی از ذهن ها جا وجود دارد احتمال برخورد های زیادی هم می رود. به نظر تو درست است؟»
جواب داد: « نه »
...


گریز از سرزمین امن- ریچارد باخ - ترجمه داور آل احمد - نشر دارینوش

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 20:13  توسط ب.م.سیب  | 

شعر از خیام
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 16:12  توسط ب.م.سیب  | 

همه چیز نسبی است

هیچ چیز مطلق نیست

حتی...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 6:18  توسط ب.م.سیب  | 

و من،
یک پسر،
همچنان عاجزم،
از درک احساسات
یک دختر.

دختری که دوستش دارم،
همچون خواهری دور و دیر یافته،
در میان بازوانم می گرید،
و من نفس خود را هم از یاد می برم،

و او می گرید،
بی توجه به هذیان من،

و می گرید،
تا آنجا که خود به یاد خنده هایش افتاد،
که همچنان زیباست،
و دیگر نمی گرید.
...
این را خواند.
لبخندی زد و گفت: "خیلی قشنگه"!

آه که چه زیبایی کراهت باری
زیبایی عجز من!
...
و من همچنان عاجزم
با بغضی
به وسعت یک استهزا...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 10:24  توسط ب.م.سیب 

ما انسان ها با خوبی های هم زندگی نمی کنیم بلکه با آستانه ی تحمل بدی های هم زندگی می کنیم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:46  توسط ب.م.سیب  | 

من در ذهن تو ام.

من ذهن تو ام.

تو از من گریزانی

دریغ از اینکه من با تو ام

حتی اگرم انکار کنی.

فردا روزی چشم بگشایی

خواهی دید

که رویا هایت دیروز بود و نه دیشب!

و دیروز هایی که از دست رفتند

و تو هنوز حضور مرا باور نداری

--------------

پ.ن: Hello I am your mind

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 12:57  توسط ب.م.سیب  | 

چند وقت پیش جایی مهمون بودیم و من این عکس رو روی دیوارشون گرفتم که بچه شون نوشته بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 8:48  توسط ب.م.سیب  | 

وقتی به شخصی علاقه دارم، سعی می کنم به هر بهانه ای سر گفتگو رو باهاش باز کنم. اگر به کودکی علاقه داشته باشم، دوست دارم هر چند وقت یک بار ببینمش. لمسش کنم. باهاش بازی کنم. باهاش شوخی کنم. بوسش کنم. خیلی وقت ها رفتاری که با یک کودک دارم نمی تونم با شخصی که اختلاف سنی کمی با من داره هم داشته باشم. این به خاطر طرز تفکر من نیست. بلکه تصور شخص مقابل و افراد دیگه که به هر حال به نوعی در زندگیم تاثیر می گذارد باعث میشه که رفتاری در خور شان! اون فرد باهاش داشته باشم. رفتاری متفاوت.

بسیاری اوقات وقتی فکر می کنم که با خلق و خوی شخصی آشنایی دارم، اتفاقی باعث میشه که بفهمم که اشتباه می کردم:
مشکل من و بسیاری از ما اینه که وقتی با شخصی رابطه ای داریم (در لحظاتی که با اون شخص هستیم) فکر می کنیم که این فقط ما هستیم که در محدوده روابط اون فرد قرار داریم. در صورتی که اون شخص حق داره و کاملا عادیه که با افراد بسیاری رابطه داشته باشه و به طور حتم هر کدام از این افراد رفتار و کردار و افکار خاص خودش رو داره. بنابراین شخص مورد علاقه ی من همونطور که با من فراخور شخصیتم رفتار می کنه، با اون ها هم به فراخور شخصیتشون رفتار می کنه. حالا در اینجا مساله ای پیش میاد. کدام شخصیت بیشتر باب میل شخص سوم هست؟ به گفته دیگه وقتی من و شخص دوم و شخص سوم (که مورد علاقه من و شخص دوم هست) با هم در فضایی قرار داشته باشیم، اون شخص سوم ترجیح میده رفتارش رو با کدام یک از ما تغییر بده؟ این سوالی ه که جوابش گاه لذت بخش و گاه دردناکه و افسوس از اینکه من لذتش رو درک نکنم و افسوس که شخص سوم درد من رو درک نکنه...

این رفتاری ه که در کودک و غیر کودک (متاسفانه) مشترکه

------------------------------
پ.ن: تقریبا مطمئنم که هیچ کس مقصود من رو به طور کامل از این نوشته درک نکرده و این کاملا طبیعیه!

پ.ن2: خوشبختانه یاد گرفتم که ناراحتی م رو تا حد امکان در مدت کوتاهی مصرف کنم! و جاش رو به خوشحالی(هر چند کاذب!) بدم. این خودش باعث روحیه ایجاد کردن برای خودم میشه!

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 19:23  توسط ب.م.سیب  |