تبليغاتX
طنين ذهن من طنین ذهن من
حشن نفس هم برگزار و تموم شد. جشنی که مطابق معمول همه برنامه های زنده ایرانی بسیار بی برنامه و یه جورایی هردنبیل بود! حدودای ۶.۵ شروع برنامه بود با یه برنامه کودک حدود یه ساعت و خورده ای که یکی از مجریان شبکه تهران و خاله سارای جیغ جیغو اونو اجرا کردند. با آنتراکت یه ربعه ی سه ربع ساعتی!! به استقبال بخش بعدی که بخش بزرگسالان! بود رفتیم. در زمان آنتراکت هر کسی به کاری که مورد علاقه اش بود مشغول شد. عده ای برای ثبت نام کارت اهدا عضو رفتند. عده ای برای خریدن اسباب بازی و زینت آلات و مواد غذایی از غرفه های تعبیه شده! در محل. عده ای هم به امر شریف دختر بازی و البته پسر بازی مشغول شدند. برای مثال در عرض ۱۰ دقیقه ای که من کنار دیواری نشسته بودم سه دختر و دو پسر با به کار بردن انواع روش های عقلی و نقلی و تکنولوژیکی به جلب نظر همدیگه پرداختند. دختر ها رو که نمی دیدم. اما پسر ها با دهان باز و فشار بالای خون! چشم به دست دختر ها دوخته بودند تا مرحمت نموده بلوتوث کنند! حالا چی رو بماند!!

بگذریم. این مثلا جشنی درباره اهدا عضو بود. جشنی که در اون نفس بکشیم! اما باز هم بودند کسانی که تا توانستند نقش دیزلی و لوکوموتیوی خودشون رو به نحو احسن اجرا کردند و بقیه رو هم بی نصیب نگذاشتند. قسمت بعدی با موسیقی مثلا دلنشین که توسط یک آهنگساز!!!! و نوازنده!!!!!!!!! بزرگ به وسیله یک دستگاه کیبورد کورگ(korg) نواخته می شد شروع شد و آقای مجری خوش صدا که هیکلی هم به هم زده بود به دلیل اینکه دماغش شکسته بود(یا عمل کرده بود) از پشت پرده جملاتی روحبخش رو به آغاز رساند!! و ما رو دعوت به بستن چشمان و دست به دعا برداشتن کرد که بسیاری هم از ته دل اجابت کردند و حتی بعضی اشک ریختند(این قسمت کاملا جدی بود.نخند!) بعد یه آقای مجری دیگه با یا خانم مجری(خانم صادقی) به هنر نمایی پرداختند و جملات قصار پروندند. بعد یکی یکی خوانندگان!! بزرگ کشور آمدند و خواندند و گفتند و رفتند و پس از آن تنی چند از بازیگران آمدند. از جمله هانیه توسلی و فاطمه معتمد آریا (که من به شدت تشویقش کردم چون خیلی دوستش دارم) و باز هم خواندند بعضی ها و رفتند و گشتی زدند (مثل من) و بعد از اون هم خانواده های اهداکننده و دهنده بر خلاف مقررات با هم دیدن کردند و بعد از اینکه حسابی اشک ریختند و تشکر کردند آقای مجری یادش افتاد که بگه به هیچ هیچ هیچ وجه این خانواده ها سعی نکنند بعدا با هم تماس بگیرند. چون این مساله اثبات شده است تو جهان و این حرفا!

یه نکته جالب در این بین این بود که آقای مجری در قسمتی از صحبت هاشون مرحمت فرموده فرمودند که " من و خانواده ام سه ساله که کارت اهدا عضو داریم اما هنوز نمردیم" و بعضی هم خندیدند. نفر اول از خانواده اهدا کنندگان که روی سن اومد گفت ما نیومدیم اینجا که به حرفای کسانی مثل ایشون بخندیم که بگن سه ساله کارت داریم اما نمردیم! وقتی آدم تو اون موقعیت قرار می گیره می فهمه چقدر سخته. ما اومدیم ببینیم این قلب و دو کلیه و کبد دخترم توی بدن کی رفته. اومدیم ادامه زندگی فرزندمون رو ببینیم. اون نمرده آقای فلانی. ما و امثال ما وقتی می آن تو این مراسم بعضی حرفا خیلی می سوزونه شون و ...

بعد از اون هم آقای مجری کلی ابراز شرمندگی کرد و معذرت خواهی و به اصطلاحی گه خوری!!(ببخشید بی ادبی شد اما اصل مطلب اینطوری ادا می شد!)

در پایان هم قبل از پایان برنامه من به همراه دوست عزیز مصی که اون هم در این جمع حضور داشت محل اجرای جشن رو ترک کردیم و هر کسی سی خودش به دنبال کارش رفت. پیاده راه افتادم و در مسیر سرازیر اتوبان نیایش و بعد از اون خیابان زیبای ولیعصر فکر کردم. به خودم. اطرافیانم. مردمی حدود هزار نفر که در اون جشن بودند و مردمی که در اون جشن نبودند و اصلا از اون خبر نداشتند و اصلا هم به گوششون نمی رسه. به دنیا میان. خوب و بد زندگی می کنند و می میرن.

دور میدون ونک هم یه پسر میشه گفت با حال بدون کرایه من و یکی دیگه رو تا مقصد رسوند. دمش گرم.

تعدادی عکس از این مراسم در ادامه مطلب:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 1:37  توسط ب.م.سیب  | 

اصلا حس خوبی نیست که بفهمی

یکی بهت شک داره

پ.ن: و البته بدترش اینه که به کسی شک داشته باشی!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 18:41  توسط ب.م.سیب  | 

به هزار خواهش و تمنا ماشين باباشو قرض گرفت. بهش گفت قراره با يكي از دوستاش يه شبه برن شمال و فردا برگردن. گفت كه قول ميده تند نره. قول ميده همه قوانين و رعايت كنه و كلي وعده ديگه تا بالاخره پدر راضي شد.

آر دي يشمي رو روشن كرد و از سر خيابون اولين مسافراشو سوار كرد. يه دختر پسر تقريبا هم سن و سال خودش كه هنوز از ديدن هم سير نشده بودن!

قرار بود دوست دخترش رو سر كوچشون سوار كنه. پس يه طوري مسافر مي زد که به مسيرش بخوره و البته صندلي جلو  هم خالي بمونه مخصوص بانو! قبل از اينكه به كوچه برسه زنگ زد بهش تا هماهنگ كنن. اما يه خانم ديگه اونور خط بود. «مشترك گرامي اعتبار شما كافي نمي باشد. لطفا نسبت به شارژ اعتبار خود اقدام نماييد» يه ايرانسل اعتباري گرفته بود تا شايد تو قرعه كشي يه ويلا تو شمال يا كيش يا ... برنده بشه! به شانس خودش لعنت فرستاد و بي خيال شد.

موسيقي تيتراژ فيلم پاپيون شروع به نواختن كرد! گل از گلش شكفت. «مي گن دل به دل راه داره همينه»!
- «جانم...»
- «سلام. خوبي...هنوز كه نرسيدي نه؟»
- «واسه چي؟ اگه نمي توني بياي مي ندازيم واسه هفته ديگه؟»

اما تو دلش كاملا برعكس اين بود!

- « نه. نه . اوم يه ده دقيقه اي دير تر ميام»
- « آها خب خوبه! منم الان تو ترافيكم. يه كم دير تر مي رسم كه همون ميشه» دروغ مي گفت. همون موقع از سر كوچه گذشت. اما نايستاد. رفت تا يه مسيرم از پايين به بالا مسافر بزنه.

تو راه برگشت. بازم نواي پاپيون!

- «جوونم»!
- «سلام. نرسيدي هنوز؟»
- « چرا همين الان رسيدم. اين دست خيابونم» و يه تك بوق زد و دست عرق كرده اش رو بيرون برد تا براش تكون بده.
در حالي كه از خيابون رد مي شد گفت: «چرا اون دست. از اين طرف بايد بريم ها»
- « مي دونم عزيزم. بيا برات مي گم»
در رو باز كرد و با تعجب به دو نفري كه عقب نشسته بودند نگاه كرد. سلام كرد. اون ها هم با لبخندي معنا دار سلام كردند. يك زن و مرد نسبتا مسن بودند.

بعد از چند لحظه يواش در گوشش گفت:
- «مامان بابات هستن؟»
- « چي؟ ها...آها نه بابا مسافرن. همينطوري بعضي وقتا از رو بيكاري مسافر مي زنم.» دروغ مي گفت مي خواست پول بنزين جور كنه كه يه خرج كم بشه!
- « آها. خب حالا چرا از اينور اومدي؟»
- « يكي از دوستام يه كارت سوخت داره كه استفاده نمي كنه.مي خوام برم ازش بگيرم كه لنگ نمونيم بين راه»

لبخندي زد و ادامه دادند. با اينكه همون لباسا و آرايش معمولش رو داشت اما به نظرش خوشگل تر مي اومد. شايدم هيجانش باعث شده بود اينطور فكر كنه!
توي مسير هفت هشت تا مسافر ديگه زدند. آخرين مسافر كه پياده شد از كوچه بعدي پيچيد و آخراي كوچه يكي يكي به پلاك ها نگاه كرد...

در باز شد و اول يه دست بعد سر و صورت دوستش پيدا شد. سرش رو طرف ماشين چرخوند و با سر تكون دادن مثل ماهي با دختر سلام احوالپرسي كرد!! صدا نمي رسيد. داخل خونه رفت و بعد از چند لحظه برگشت و باز اول دست همراه با يه كارت و بعد سر و صورتش پيدا شد. در حالي كه ابرو بالا انداخته بود چيز هايي گفت و كارت رو به دست پسر داد. خداحافظي كردند و برگشت طرف ماشين. دوستش هنوز دم در بود. نشست و دنده عقب گرفت. يه لحظه برگشت و براي دوستش سر تكون داد. اونم سري تكون داد و با قيافه اي نگران داخل رفت.
- « پس چي مي گفت؟»
- « هيچي مي گفت تند نري. جاده شلوغه» دروغ مي گفت. دوستش گفته بود: «بيشتر از شصت هفتاد تا نزني. خودمون  واسه هفته ديگه لازمش داريم. كلي با بابام حرف زدم تا قبول كرد»

راه افتادند به طرف پمپ بنزين و شمال...

- «كليدو گرفتي؟»
- «آره ديروز گرفتم» گفته بود ويلاي يكي از دوستامه.

راست گفته بود. چون اين دروغو خودشم باور نمي كرد!
-------------------------
پ.ن:

تو را دوست می‌دارم

 تو را به جای همه زنانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم
 تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته‌ام دوست می‌دارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود،برای خاطر نخستین گل
 برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان
 تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.

شعر بالا قسمتی از شعر پل الوار است که توسط احمد شاملو ترجمه شده. شعر کامل و توضیحاتی درباره شاعر را در وبلاگ یک پزشک مشاهده کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 16:31  توسط ب.م.سیب  | 

به یاد آن شهوت کودکانه افتادم

که انتهای آن را

نوشیدن لبانت می دیدم

و باز از خود منزجر شدم.

-----------

اختراع حرف یک خیانت بود. حرفی که نشود به زبان آورد به چه کار؟!

-----------

تله پاتی خیلی خوبه! فقط حیف که من بلد نیستم مغزمو کنترل کنم که رو مخ کی کار کنه!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 16:17  توسط ب.م.سیب  | 

یادت هست٬

آنروز که هم آغوش سایه درختی بودی

و چشمانت مرا ربود؟

 

آن روز آغاز من بود!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 17:46  توسط ب.م.سیب  | 

متن زیر قسمت هایی منتخب از بخشی از کتاب "میناگر عشق" نوشته کریم زمانی است که به بررسی موضوعی مثنوی معنوی می پردازد. این کتاب توسط نشر نی در ۱۰۰۵ صفحه منتشر شده است.

در مثنوی، پیرامون زن به دو دسته ابیات بر می خوریم. در دسته ای از ابیات، زن را به دیده سلبی می نگرد و در دسته ای دیگر با نگاه ایجابی به او نظر می کند و مقام وی را به غایت می رساند.

اصولا نگاه عرفی آن زمان به زن، نگاهی منفی بوده است. زن در آن عصر و حتی در سال های اخیر، نماد ضعف، بی تابی، کم خردی و اغوا گری به شمار می آمده است. و مولانا گاه از ره تمثیل و تفهیم مقاصد خود، نگاه فرهنگ زما نرخود را درباره زن منعکس کرده است.

مولانا جدای از عصر خود شخصا به زن نگاهی انسانی و محترمانه داشته است. چنانکه صریحا با محصور کردن زنان مخالفت می ورزیده است. او می گوید:"همین نان که از فرط فراوانی حتی سگان نیز بدان رغبتی نمی کنند، اگر منع کنی همگتم بدان رغبت آرند. الانسان حریص علی ما منع. هر چند که زن را امر کنی که پنهان شو، ورا دغدغه ی خود را نمودن ، بیشتر شود و خلق را از نهان شدن او، رغبت به آن زن بیش گردد. پس تو نشسته ای و رغبت را از دو طرف زیادت می کنی و می پنداری که اصلاح می کنی!! آن خود، عین فساد است! اگر او را گوهری باشد که نخواهد که فعل بد کند، اگر منع کنی یا نکنی، او بر آن طبع نیک خود و سرشت پاک خود خواهد رفتن. فارغ باش و تشویش مخور. و اگر به عکس این باشد، باز همچنان بر طریق خود خواهد رفتن. منع جز رغبت را افزون نمی کند علی الحقیقه"
...
با آنکه در عصر مولانا تعدد زوجات و داشتن کنیزان و برپایی حرمسرا امری رایج بود، ولی مولانا هرگز به این گونه زنبارگی های به ظاهر شرعی توجهی نداشت و حتی در یک زمان با دو همسر نزیست و هیچ کنیز و مِلکِ یمینی هم اختیار نکرد و طبعا حرمسرایی هم نداشت. او در طول عمر خود دو بار ازدواج کرد. نخست در هجده سالگی با گوهر خاتون، دختر خواجه شرف الدین لالای سمرقندی پیوند زناشویی بست. اما دیری نپایید که گوهر خاتون درگذشت. و در حدود سی و پنج سالگی با بیوه زنی به نام کراخاتون ازدواج کرد و تا آخر عمر با او به سر برد. کراخاتون نه تنها همسر مولانا بود، بل مرید شوریده حال او نیز به شمار می آمد. همو بود که در شکوفایی روح مولانا و ورود او به حیات نوین، یاری ها و همدلی های قابل تاملی داشت. چنانکه مولانا بار ها از او ستایش کرده است.
...
مولانا به مردان توصیه می کند که با همسران خود به رفق و دوستی رفتار کنند و از خشونت و بدرفتاری بپرهیزند. نقل کرده اند که یک بار میان عروسش فاطمه و فرزند خلفش بهاالدین رنجشی رخ داد و او از عروس خود جانبداری کرد و با کلماتی مهرآمیز به فاطمه نوشت:"اگر فرزند عزیز! بهاالدین در آزار شما کوشد، حقّاً ثمًّ حقّاً دل از او بر کَنَم و سلام او را جواب نگویم و به جنازه من نیاید"

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 15:7  توسط ب.م.سیب  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 12:13  توسط ب.م.سیب  | 

زلزله ی مهیبی در کره زمین به وقوع پیوست. همه انسان ها کشته شدند جز یک نفر-یک مرد. مرد مدت ها در میان خرابه ها و شهر های ویران به دنبال غذا و شاید انسانی دیگر می گشت. روزی از میان آوار صدایی شنید. صدا را دنبال کرد و به منبعش رسید-یک مرد. بی درنگ مرد را کشت تا خود تنها مرد زمین باشد!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 20:48  توسط ب.م.سیب  | 

سرخ  نورانی در قلب لب های صورتی. حلقه های سفید بازدم. خنده های هیستریک زورکی. خنده های با کلاسی! عشق پولکی. عشق کیلویی چند هیکلو بچسب. فکر شب باش. امشب نشد یه شب دیگه. عشق پشت گوشی. عشق در گوشی. عشق لحظه ای. س.ک.س لحظه ای. دست به دست هم. زیر دست هم. روی دست هم. توی چشم هم. لب به لب به هم. با شراب سرخ. با لباس مد. با بنفش و سرخ...

  تمومی نداره. خسته ام دیگه. اینطوری نیستم. غیر عادی ام. دی اکتیوم من! 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 16:49  توسط ب.م.سیب  |