بگذریم. این مثلا جشنی درباره اهدا عضو بود. جشنی که در اون نفس بکشیم! اما باز هم بودند کسانی که تا توانستند نقش دیزلی و لوکوموتیوی خودشون رو به نحو احسن اجرا کردند و بقیه رو هم بی نصیب نگذاشتند. قسمت بعدی با موسیقی مثلا دلنشین که توسط یک آهنگساز!!!! و نوازنده!!!!!!!!! بزرگ به وسیله یک دستگاه کیبورد کورگ(korg) نواخته می شد شروع شد و آقای مجری خوش صدا که هیکلی هم به هم زده بود به دلیل اینکه دماغش شکسته بود(یا عمل کرده بود) از پشت پرده جملاتی روحبخش رو به آغاز رساند!! و ما رو دعوت به بستن چشمان و دست به دعا برداشتن کرد که بسیاری هم از ته دل اجابت کردند و حتی بعضی اشک ریختند(این قسمت کاملا جدی بود.نخند!) بعد یه آقای مجری دیگه با یا خانم مجری(خانم صادقی) به هنر نمایی پرداختند و جملات قصار پروندند. بعد یکی یکی خوانندگان!! بزرگ کشور آمدند و خواندند و گفتند و رفتند و پس از آن تنی چند از بازیگران آمدند. از جمله هانیه توسلی و فاطمه معتمد آریا (که من به شدت تشویقش کردم چون خیلی دوستش دارم) و باز هم خواندند بعضی ها و رفتند و گشتی زدند (مثل من) و بعد از اون هم خانواده های اهداکننده و دهنده بر خلاف مقررات با هم دیدن کردند و بعد از اینکه حسابی اشک ریختند و تشکر کردند آقای مجری یادش افتاد که بگه به هیچ هیچ هیچ وجه این خانواده ها سعی نکنند بعدا با هم تماس بگیرند. چون این مساله اثبات شده است تو جهان و این حرفا!
یه نکته جالب در این بین این بود که آقای مجری در قسمتی از صحبت هاشون مرحمت فرموده فرمودند که " من و خانواده ام سه ساله که کارت اهدا عضو داریم اما هنوز نمردیم" و بعضی هم خندیدند. نفر اول از خانواده اهدا کنندگان که روی سن اومد گفت ما نیومدیم اینجا که به حرفای کسانی مثل ایشون بخندیم که بگن سه ساله کارت داریم اما نمردیم! وقتی آدم تو اون موقعیت قرار می گیره می فهمه چقدر سخته. ما اومدیم ببینیم این قلب و دو کلیه و کبد دخترم توی بدن کی رفته. اومدیم ادامه زندگی فرزندمون رو ببینیم. اون نمرده آقای فلانی. ما و امثال ما وقتی می آن تو این مراسم بعضی حرفا خیلی می سوزونه شون و ...
بعد از اون هم آقای مجری کلی ابراز شرمندگی کرد و معذرت خواهی و به اصطلاحی گه خوری!!(ببخشید بی ادبی شد اما اصل مطلب اینطوری ادا می شد!)
در پایان هم قبل از پایان برنامه من به همراه دوست عزیز مصی که اون هم در این جمع حضور داشت محل اجرای جشن رو ترک کردیم و هر کسی سی خودش به دنبال کارش رفت. پیاده راه افتادم و در مسیر سرازیر اتوبان نیایش و بعد از اون خیابان زیبای ولیعصر فکر کردم. به خودم. اطرافیانم. مردمی حدود هزار نفر که در اون جشن بودند و مردمی که در اون جشن نبودند و اصلا از اون خبر نداشتند و اصلا هم به گوششون نمی رسه. به دنیا میان. خوب و بد زندگی می کنند و می میرن.
دور میدون ونک هم یه پسر میشه گفت با حال بدون کرایه من و یکی دیگه رو تا مقصد رسوند. دمش گرم.
تعدادی عکس از این مراسم در ادامه مطلب:
اصلا حس خوبی نیست که بفهمی
یکی بهت شک داره
پ.ن: و البته بدترش اینه که به کسی شک داشته باشی!!
آر دي يشمي رو روشن كرد و از سر خيابون اولين مسافراشو سوار كرد. يه دختر پسر تقريبا هم سن و سال خودش كه هنوز از ديدن هم سير نشده بودن!
قرار بود دوست دخترش رو سر كوچشون سوار كنه. پس يه طوري مسافر مي زد که به مسيرش بخوره و البته صندلي جلو هم خالي بمونه مخصوص بانو! قبل از اينكه به كوچه برسه زنگ زد بهش تا هماهنگ كنن. اما يه خانم ديگه اونور خط بود. «مشترك گرامي اعتبار شما كافي نمي باشد. لطفا نسبت به شارژ اعتبار خود اقدام نماييد» يه ايرانسل اعتباري گرفته بود تا شايد تو قرعه كشي يه ويلا تو شمال يا كيش يا ... برنده بشه! به شانس خودش لعنت فرستاد و بي خيال شد.
موسيقي تيتراژ فيلم پاپيون شروع به نواختن كرد! گل از گلش شكفت. «مي گن دل به دل راه داره همينه»!
- «جانم...»
- «سلام. خوبي...هنوز كه نرسيدي نه؟»
- «واسه چي؟ اگه نمي توني بياي مي ندازيم واسه هفته ديگه؟»
اما تو دلش كاملا برعكس اين بود!
- « نه. نه . اوم يه ده دقيقه اي دير تر ميام»
- « آها خب خوبه! منم الان تو ترافيكم. يه كم دير تر مي رسم كه همون ميشه» دروغ مي گفت. همون موقع از سر كوچه گذشت. اما نايستاد. رفت تا يه مسيرم از پايين به بالا مسافر بزنه.
تو راه برگشت. بازم نواي پاپيون!
- «جوونم»!
- «سلام. نرسيدي هنوز؟»
- « چرا همين الان رسيدم. اين دست خيابونم» و يه تك بوق زد و دست عرق كرده اش رو بيرون برد تا براش تكون بده.
در حالي كه از خيابون رد مي شد گفت: «چرا اون دست. از اين طرف بايد بريم ها»
- « مي دونم عزيزم. بيا برات مي گم»
در رو باز كرد و با تعجب به دو نفري كه عقب نشسته بودند نگاه كرد. سلام كرد. اون ها هم با لبخندي معنا دار سلام كردند. يك زن و مرد نسبتا مسن بودند.
بعد از چند لحظه يواش در گوشش گفت:
- «مامان بابات هستن؟»
- « چي؟ ها...آها نه بابا مسافرن. همينطوري بعضي وقتا از رو بيكاري مسافر مي زنم.» دروغ مي گفت مي خواست پول بنزين جور كنه كه يه خرج كم بشه!
- « آها. خب حالا چرا از اينور اومدي؟»
- « يكي از دوستام يه كارت سوخت داره كه استفاده نمي كنه.مي خوام برم ازش بگيرم كه لنگ نمونيم بين راه»
لبخندي زد و ادامه دادند. با اينكه همون لباسا و آرايش معمولش رو داشت اما به نظرش خوشگل تر مي اومد. شايدم هيجانش باعث شده بود اينطور فكر كنه!
توي مسير هفت هشت تا مسافر ديگه زدند. آخرين مسافر كه پياده شد از كوچه بعدي پيچيد و آخراي كوچه يكي يكي به پلاك ها نگاه كرد...
در باز شد و اول يه دست بعد سر و صورت دوستش پيدا شد. سرش رو طرف ماشين چرخوند و با سر تكون دادن مثل ماهي با دختر سلام احوالپرسي كرد!! صدا نمي رسيد. داخل خونه رفت و بعد از چند لحظه برگشت و باز اول دست همراه با يه كارت و بعد سر و صورتش پيدا شد. در حالي كه ابرو بالا انداخته بود چيز هايي گفت و كارت رو به دست پسر داد. خداحافظي كردند و برگشت طرف ماشين. دوستش هنوز دم در بود. نشست و دنده عقب گرفت. يه لحظه برگشت و براي دوستش سر تكون داد. اونم سري تكون داد و با قيافه اي نگران داخل رفت.
- « پس چي مي گفت؟»
- « هيچي مي گفت تند نري. جاده شلوغه» دروغ مي گفت. دوستش گفته بود: «بيشتر از شصت هفتاد تا نزني. خودمون واسه هفته ديگه لازمش داريم. كلي با بابام حرف زدم تا قبول كرد»
راه افتادند به طرف پمپ بنزين و شمال...
- «كليدو گرفتي؟»
- «آره ديروز گرفتم» گفته بود ويلاي يكي از دوستامه.
راست گفته بود. چون اين دروغو خودشم باور نمي كرد!
-------------------------
پ.ن:
تو را دوست میدارم
تو را به جای همه زنانی که نشناختهام دوست میدارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستهام دوست میدارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود،برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمیرماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست میدارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.
شعر بالا قسمتی از شعر پل الوار است که توسط احمد شاملو ترجمه شده. شعر کامل و توضیحاتی درباره شاعر را در وبلاگ یک پزشک مشاهده کنید.
که انتهای آن را
نوشیدن لبانت می دیدم
و باز از خود منزجر شدم.
-----------
اختراع حرف یک خیانت بود. حرفی که نشود به زبان آورد به چه کار؟!
-----------
تله پاتی خیلی خوبه! فقط حیف که من بلد نیستم مغزمو کنترل کنم که رو مخ کی کار کنه!!
آنروز که هم آغوش سایه درختی بودی
و چشمانت مرا ربود؟
آن روز آغاز من بود!

تمومی نداره. خسته ام دیگه. اینطوری نیستم. غیر عادی ام. دی اکتیوم من!