هنوز یادم نرفته٬ بدنم را که تیر می کشید با حس دیدن اشک او در صحنه های عاشقانه ای که از چشم هایم فریاد می کشید و بیرون می جست.
شما هم بشنوید این را. می ارزد حس سپهر سهراب و شکیبایی خسرو در یک آن...
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می اید به دهان
مرگ در حنجره سرخ گلو می خواند
مرگ مسوول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است
مورد اول در مورد ۲ پسر دبیرستانی است که اول صبح همدیگر را می بینند:
پسر ۱: چطوری خره؟!
پسر ۲: خر باباته!!
پسر ۱: (در حالی که سرخ شده است) خر عمته پفیوز (و مشتی حواله چانه طرف می کند)
در این حالت رابطه برای مدت نامعلومی (بستگی به تعصب طرف دارد) قطع می شود و بعد از مدتی با پادرمیانی بچه ها و چون هر روز همدیگر را می بینند دوباره رابطه شکل می گیرد:
پسر ۱: چطوری کره خر؟!
پسر ۲(در حالی که هنوز درد مشت قبلی یادش نرفته): قربونت. اما بی شرف چرا فحش می دی؟!!
پسر۱: بی خیال شوخی کردم!
پسر ۲: اا ؟ خب پس عیب نداره مادر...!!!!!
در این موقع بود که هر دو پسر به فواید گفتگو و تحمل انتقاد!! پی بردند.
---------------
حالت بعدی دو دختر دبیرستانی است (شایدم راهنمایی یا ابتدایی زیاد فرق نمی کند!): (مثلا! قسمتی از فیلم دیشب باباتو دیدم آیدا در جلسه امتحان)
دختر ۱: چطوری؟
دختر۲: ممنون. دیشب باباتو دیدم با مامانت تو فلان جا!
دختر۱: (بعد از کمی فکر) چرا حرف مفت می زنی؟
دختر۲: به خدا راست می گم. خیلی ام خوشگل بود مامانت!
دختر۱: دروغ می گی. می خوای منو اذیت کنی.
دختر۲: بی خیال حالا. بهم برسونی ها. هیچی نخوندم.
دختر۱: خانم اجازه. این هی بهم می گه بهم برسون.
و خانم تشری می رود و دختر ها ساکت می شوند.
فردای آن روز:
دختر۱: گفتی خوشگل بود؟
دختر۲: با من حرف نزن.
دختر۱: ببخشید دیروز اونجوری کردم. بیا امروز بریم دنبال بابام ببینیم کجا میره!!!
بقیه اش دیگه مربوط به این مطلب نیست!
-----------------
در این حالت یک دختر و پسر در دوران شهردار عوض کردن هستند(قبل از ازدواج!) اول این قضیه شهردار عوض کردن رو بگم: دختر و پسری در اوایل ازدواج یک شب به مهمانی خانه یکی از آشنایان می روند. در کوچه تاریک پای دختر درون چاله ای می رود و کمی درد می گیرد. پسر عصبانی می شود و شروع می کند به فحاشی به مسئولان که این چه وضعش است و فردا میرم شکایت. شهردارو عوض می کنم و ... خلاصه از این حرفا! چند سال می گذرد و شهردار همچنان شهردار می ماند. باز هم به میهمانی خانه همان فامیله می روند و بار دیگر پای دختر درون چاله رفته و درد می گیرد شاید حتی بیشتر از دفعه پیش! و پسر باز هم عصبانی می شود می گوید: مگه کوری خب جلو چشمتو نگاه کن!!
خب برگردیم به موضوع اصلی. دختر و پسری قبل از ازدواج در مکانی خلوت جفت هم نشسته اند و دل می دهند و قلوه می ستانند! در این بین پسر کم کم دل دختر را به دست می گیرد. شرایط را آماده می کند و در حالی که صورتش را به صورت دختر نزدیک می کند لبهایش را غنچه می کند. دختر هم با ناز فراوان صورت خود را به طرف پسر بر می گرداند. میزان هورمون های خاصی در بدن پسر بالا می زند و کمی به نفس نفس می افتد و همین که بر آمد پسر را نفس از درون!٬ قیافه دختر در هم رفته و عقب می کشد و می گوید ااااه ه چه بوگندی می ده دهنت. چی خوردی لعنتی؟ پسر که جا خورده است یکدفعه با دست جلو دهان خود را می گیرد. بعد عصبانی می شود و بلند می شود و هر چی لیچار بلد است بار دختر می کند و می رود. دختر با خود فکر کرده و می گوید: بعد این همه مدت می خواست یه لب بگیره ها! حالمو به هم زد کثافت. مثکه لش سگ خورده بود!! و بلند شده و صحنه را ترک می کند.
------------------
حالت بعدی حالتی بعد از ازدواج است:
زن: مرد (اسمش را می گوید. فعلا که شخصیت ما اسم خاصی ندارد. عام است!!) فلان چیزو برام بیار.
مرد (در حال روزنامه خواندن): نوکر آقات (همون بابات!) سیا بود.
زن: چی گفتی؟
مرد (در حالی که به خبط خود پی برده): ها..هیچی. حواسم نبود عزیزم. چیزی می خواستی؟
زن: گفتم فلان جیزو بیار برام.
و رابطه به این شکل زیبا پایدار می ماند!
-----------------
این رابطه یه کم بوی اسمشو نبر می دهد(از اونا که اگه مصداقشو پیدا کنم هم خودم هم وبلاگم میریم گل دار!!)
یک روز پدری به دوستان و فک و فامیلش می گوید: من از فلانی خوشم نمی آید. می خواهم از روی نقشه جهان نه ببخشید از روی کرده زمین محوش کنم.
دوستان و آشنایان که خصومتی با آن طرف ندارند ناراحت می شوند و با اون پدره یه کمی قهر می کنند و دور هم جمع می شوند و علیه پدره یه چیزایی از خودشون صادر می کنند.
از این طرف بچه های این پدره به جای خودش می افتند به گه خوری و به فک و فامیلا می گویند بابا بی خیال این حواسش نبوده یه چیزی گفته. اصلا منظورش این نبوده. منظورش این بوده که من ازش خوشم نمی آد باهاش قهر می کنم!
در اینجا پدربزرگ می ماند چه بگوید!
و رابطه کمی بهبود می یابد اما هر چند وقت یکبار باز به بهانه ای فک و فامیلا دور هم جمع می شوند و باز چیزی صادر می کنند.
-------------------
این رابطه هم از همان نوع قبلی است. یه قضیه دیگه!:
یه روز پدره قصد می کنه کلی پول از خزانه خونه ورداره ببره خرج الک دولک بازیش کنه.(آخه این پدره یه کم همچیم خل مشنگه) اما بچه هاش مخالفت می کنند و پول ها رو بر می دارند و یه جایی قایم می کنند که پدره بلد نباشه. پدره هم زورش می بره. میره پیش پدر بزرگ بهش می گه که آره من خواستم برم بازی این فلان فلان شده ها نمی ذارن. پدربزرگ هم به بچه ها دستور می ده که هر چی پدر می خواد در اختیارش بذارن. بچه ها هم چون به پدربزرگ بالاجبار احترام می گذارند هر چی پول هست می دن به پدره و توی دلشون یه چیزایی به بعضی ها می گن.
----------------------------
خلاصه این ها که گفته شد یک سری از انواع رابطه بود که در میان اقشار و خانواده های مختلف ممکن است رخ بدهد.
این بود انشای من.
--------
راستی اینا همش تخیلی بود و من موقع نوشتن با یه دست می نوشتم! و منظورم هیچ کسی نبود. اینا روابط آدمای مریخی بود.
یه نکته که نظرمو توی اون فیلمای زیر میزی جلب کرد فیلم یورو تریپ بود. تعجب کردم که چرا این فیلم توی ایناست. اونقدر صحنه نداره که بره تو اون دسته. اگه اینطور باشه پس لابد لست تانگو این پاریس و سین سیتی و کاستل و بی وفا و ... هم باید برن جزو فیلم های ۳ ایکس! تازه فیلم کرش کراننبرگ اندازه تمام اینا صحنه توش هست. اون که دیگه حتما جزوشونه! احتمالا تا چند وقت دیگه تلویزیون پخشش می کنه![]()
ای ذهن را ارج نهاده
"با تو سخن می گویم"
بشنو این سکوت را.
مانا شدن٬
رها شدن را بایست
زیستن٬
بدانگونه که با شرم٬
مرگ را هم سزا نیست.
قهرمانان٬
زیستن را٬
"جور دیگری دیدند"
درد دل نوشتن را٬
درد دیگران دیدند.
به پا خاستن٬
ارزش فکر را دانستن است.
دل به آواز باد بسپاریم...

یه نکته جالب در مورد این گروه خونی هست. خون من قابل انتقال به تمام گروه های خونی هست. (جای خوشحالی داره واقعا که حداقل یه چیزم به درد خورد!) اما فقط و فقط از گروه خونی خودم می تونم دریافت کنم.![]()
یه نکته جالب دیگه توی عکس زیر مشخص میشه. گروه خونی ا مثبت بیشترین درصد گروه های خونی جهان رو تشکیل میده. (همون آبیه!)

پ.ن بی ربط: یه خبر خوشحال کننده بدم بهتون. مجلس در حال تصویب مصوبه ای هست که طبق اون کسانی که وبلاگ و یا سایتی با مضمون "الحاد" تاسیس کنند دستگیر و به اعدام محکوم شوند. اقدامی بس زیبا و جالب و قشنگ و کلا خوب دیگه!
|
افسوس! |
|
| آفتاب |
| با آفتابگونهيي |
|
| آنان را |
| اينگونه |
||
| دل |
||
| فريفته بودند! | ||
"با چشم ها-مرثیه های خاک-احمد شاملو"
پ.ن: جالبه که وقتی عکس اون آفتاب گونه رو گذاشتم هر چی کردم نتونستم کلمه آفتاب رو بیارم زیر عکس. رفته بود اونور و بر نمی گشت!!
"...
بله محبوبم٬ تو توسط من رنج می کشی.نه به این دلیل که رنج را دوست داشته باشم٬ اگر می توانستم برای تو خوشبختی به ارمغان بیاورم بهتر بود٬ اما خوب فهمیده ام که این ممکن نیست. برای اینکه قادر باشم تو را خوشبخت کنم٬ باید مرا دوست داشته باشی و تو مرا دوست نداری. در حالی که برای بدبخت کردن تو لازم نیست مرا دوست داشته باشی. دیگر اینکه برای خوشبخت کردن تو ابتدا باید بدبخت باشی-چطور می توان یک فرد خوشبخت را خوشبخت کرد-بنابراین ابتدا باید تو را بدبخت کنم تا شانسی برای خوشبخت کردن تو داشته باشم. به هر حال مهم این است که همه ی اینها به خاطر من باشد. محبوبم اگر تو یک دهم آنچه را که من نسبت به تو احساس می کنم٬ احساس می کردی٬ با رنج کشیدن خوشبخت می شدی٬ با فکر اینکه رنج تو مایه ی لذت و خوشحالی من خواهد شد از شدت لذت از خود بیخود می شدم.
..."
پ.ن: دختر دوم(معشوق!) ۶ سالش بود. من اشتباه متوجه شده بودم.
پ.ن۲: همجنس باز با همچنس گرا فرق داره عزیزانم!!
آخه من نمی دونم مرتیکه گاو وقتی که جامو می برن بالا تو اون شلوغی چی دیدی که سانسورش کردی احمق؟
ای خدا زورم می بره. نه اینکه انقدر مهمه. زورم می بره که ما هیچ کدوم بالای ۱۸ سال نیستیم جز اون احمق سانسور چی. ![]()


پ.ن: معذرت می خوام. اما احساسم همین بود!
پ.ن۲: ...