
پ.ن۲: بعضی از آدما درست شدن واسه ایراد گرفتن و قر زدن و دستور دادن. مثل... بماند!
پ.ن۳: از امروز قراره برم سر کار. تا چه شود!
پ.ن۴:...
شب ناب آرزو ها
شب بیداری ما بود
شب خوب سال تحویل
بهترین شب خدا بود
یکی خوندش از رهایی
یکی دیگه از قفس گفت
یکی از عشقای پوک و
یکی دیگه از هوس گفت
یکی داد زد از سیاهی
یکی گفت عاشق نوره
یکی گفت فرقی نداره
همه سالا سوت و کوره
شب ناب آرزو ها
شب بیداری ما بود
شب خوب سال تحویل
بهترین شب خدا بود ...
-----------------------------
پ.ن: این شعر رو امیر جمشیدی سروده و آمین اون رو خونده.
پ.ن۲: من متوجه شدم سایتی که توش می آپلودم لینک آهنگاش لینک مستقیم نیست. پس برای دانلود به این آدرس بروید و روی فایل مورد نظر که در این مورد همون آمین سال تحویل هست کلیک کنید و در صفحه بعد هم روی اون مستطیل کلیک کنید تا شروع به دانلود کنه.
----------------------------------
...
مورفيوس آرام جعبه فلزي كوچك را باز ميكند و محتويات آن را در مشتانش خالي ميكند. بعد دو مشت خود را در پيش نيو ميگيرد و آنها را آرام باز ميكند. او در دست راست يك قرص قرمز رنگ و در دست چپ خود يك قرص آبي رنگ دارد.
مورفيوس: اين آخرين فرصت توست نيو. بعد از اين هيچ راه بازگشتي وجود نخواهد داشت.
اگه قرص آبي رو بخوري؛ همه چيز تموم ميشه و تو در تخت خوابت از خواب ميپري و هر آنچه را كه ببيني به عنوان حقيقت باور ميكني.

...
مورفيوس: اگه قرص قرمز رو بخوري؛ در" سرزمين عجايب " موندگار ميشي و من به تو نشون ميدم كه اين لونه خرگوش چقدر عميقه !!!.
نيو تصميمش را ميگيرد. دستش را دراز ميكند، اما مورفيوس حركت او را با سخنش قطع ميكند. او ميخواهد نيو كاملا آگاهانه انتخاب كند. زرا همانطور كه گفت؛ ديگر هيچ راه بازگشتي نخواهد بود ...
دیروز عزیزی در جواب اس ام اسی که من براش فرستادم و نوشتم: "زیبا سلام. زیبا خوبی؟" جواب داد: " حالم از این اس ام اسای مدل عشق افلاطونی به هم می خوره" همون موقع به این فکر افتادم که عشق افلاطونی چیه. از این جهت برای آشنایی خودم و بقیه دوستان و برای اینکه بی جهت از اصطلاحاتی که اطلاعاتی راجع به اونها نداریم در محاورات روزانه استفاده نکنیم مطلبی درباره عشق افلاطونی جمع آوری کردم که در زیر با هم می خونیم!
اگر به ادعای ِ سقراط (Socrates)، تنها هنر ِ او عشق باشد ، این نماد ِ فلسفه و فیلسوف ِ کامل به ما آموخته است که فلسفه چیزی بجز عشق نیست. تجربه عشق همان فلسفه است تنها به زبانی دیگر.(۱)
به روایتی عشق افلاطونی عشقی است که در ان روابط جنسی وجود ندارد یعنی دو فرد بدون لحاظ جاذبههای جنسی به یکدیگر عشق میورزرند.
این نظریه معتقد است که چون در عالم مثل -بخوانید موثول- یا عالم ارواح بعضی از ارواح همدیگر را میشناختهاند، لذا وقتی به تن انسان تعلق میگیرد تن چون حجابی شده و باعث میشود که روح در قالب بدن زندانی شود. بنابراین وقتی کسی را دوست داریم به این علت است که روح ما در عالم مثل روح فرد مقابل را میشناخته و به همین علت هم به طرف کسی که دوسش داریم کشش پیدا میکند.(۲)
اما روایتی به نظر معتبر تر (۳) اینگونه بیان می کند: افلاطون در چهلسالگی «آکادمی» فلسفهی خود را در نزدیکی آتن بنیاد گذاشت. با شاگردان خود در آنجا مشترکا زندگی میکرد. پس از آن دوبار دیگر به سیراکوس سفر کرد، اما همهی تلاشهای او برای تحقق آرمانشهرش ناکام ماند. افلاطون تا پایان عمر خود به تدریس فلسفه در آکادمی ادامه داد.
روایتی از دیدار افلاطون و دیوگنس فیلسوف کلبی مسلک وجود دارد که شنیدنی است. هنگامی که افلاطون در حضور او و جمعی دیگر دربارهی ایدهها سخن میگفته است و از ایده یا مثل اشیا نام میبرد، دیوگنس با تمسخر میگوید: من میز و جام را میبینم اما ایده و مثل آنها را نمیبینم. افلاطون نیز در پاسخ میگوید: قابل فهم است. زیرا تو چشمانی را که با آن میتوان میز و جام را دید دارى، اما شعوری را که با آن بتوان ایدهها را دید ندارى.
اندیشهی افلاطون مشحون از عشق به امر جاوید است. هنگامی که از عشق افلاطونی سخن گفته میشود منظور همین است. عشق افلاطونی اشتیاق روح شناسنده به دنبال کمال مطلق است، اشتیاقی برای شناختن آن.
«اروس» نزد یونانیان باستان خدای عشق جنسی بود. نزد افلاطون «اروس» تجسم عشق به فرزانگی است. به نظر افلاطون «اروس» در روح انسان نفوذ و حسرت کمال را در او ایجاد میکند. «اروس» است که انسان را به جستجوی امر حقیقی، نیک و زیبا برمیانگیزد. «اروس» نزد افلاطون نیروی انگیزش تحقق کمال انسانی و نامیرایی روح است.
اما رسیدن به کمال برای افلاطون، پیمودن راهی طولانی است. سفر زندگی از طریق تعالی روح خویشتن از مرحلهای به مرحلهی بالاتر تا عالیترین حد آن یعنی خداگونه شدن پیموده میشود.
برای افلاطون اما، کمال در این جهان خانه ندارد. اگر چه نفس انسانی همواره در حسرت کمال بیشتر در جهان ماست و در همین راستا نیز فعالیت میکند، اما در واقع معطوف به جایی است که در آن کمال همواره واقعیت است، معطوف به فراسوی جهانی دیگر، جهان ایدهآل. به این ترتیب نزد افلاطون شاهد آموزهای دوجهانی هستیم، دوآلیسم یا ثنویت اندیشهی افلاطونی در همینجا نهفته است.
حسرت شناخت درنفس انسانی، نهایتا فقط میتواند معطوف به قلمرو ایدهها و کمال جاودانی باشد. اما عشق افلاطونی میخواهد به عالیترین امر برسد. آیا ایدهای غایی وجود دارد؟ ایدهی ایدهها؟ آنچه که در ایدهها مشترک است چیست؟ گوهر مشترک ایدهها کدام است؟
در کتاب هفتم دولت (جمهوری)، افلاطون از زبان سقراط به این پرسشها میپردازد. تمثیل غار او در این رابطه، بسيارجالب و درتاریخ اندیشه پرآوازه است. وی در این تمثیل انسانهایی را به تصور درمیآورد که از کودکی در غاری زیرزمینی محبوسند و به دلیل دربند بودن قادر نیستند سر خود را به عقب بازگردانند. پشت سر آنان شعلهای از آتش زبانه میکشد و روشنایی میبخشد. میان آتش و کسانی که دربندند راهی و دیواری کوتاه وجود دارد. کسانی که از این راه عبور میکنند با خود اشیا مختلفی حمل میکنند و آن را بالاتر از دیوار میگیرند، بصورتی که سایه آنها بر دیوار روبروی انسانهای دربند میافتد. سایهها تنها چیزی هستند که انسانهاى دربند آنها را مىبينند و واقعیت میپندارند.
افلاطون ادامه میدهد که اگر یکی ازانسانهای دربند میتوانست سر خودرا برگرداند و آتش و اشیا واقعی را بیند، شناخت واقعی نسبت به چیزی که پیش از آن، سایهی آنها را واقعی میپنداشت، برایش دردآور بود و بدون مقاومت درونی میسر نمیشد. اما اگر او را با قهر به بیرون از غار میکشیدند، دردی حس نمیکرد و مقاومتی نشان نمیداد. پس ازاینکه تدریجا چشمانش به نور درخشان بیرون غار عادت میکرد، از آنجا میتوانست نخست سایهها و اشیا و نهایتا خود خورشید را ببیند.
برای افلاطون، اقامت در آن غار همانند زندگی ما در جهان محسوسات است، همانند زندگی نفس انسان در جسمش. در جهان مادی، دانش تجربی ما علیرغم پیشرفتی که در آن حاصل میکنیم، همواره فقط شناخت از تصاویر و همان سایههاست. اما عشق افلاطونی به سایهها بسنده نمیکند. این عشق به سوی نور و سرچشمهی نور پرمیکشد.
بيرون از غار، چشمان شناسنده خورشيد را مىبيند. خورشيد نماد برترين ايدههاست: ايدهى امر نيك. ايدهى امر نيك، علتى براى همهى شناختها و حقايق و به همين دليل زيباتراز شناخت و حقيقت است. حتا بيشتر از آن: همانگونه كه خورشيد نه تنها اشيا را ديدپذير مىسازد، بلكه به آنها زندگى مىبخشد، ايدهى امر نيك نيز بيشتر از عامل شناختپذير ساختن ايدههاست. ايدهى امر نيك علت هستى است، علت هستى نيك همهى ايدهها. اين ايده از منظر منزلت و نيرو بر فراز هستى قرار دارد. اين ايده، بنياد اوليهى آفرينندگى همهى هستى و همهى شناخت است. ايدهى امر نيك چونان خورشيدى ميان ايدهها، در كمال زيبايى مىدرخشد. (۳)
آنکس که می خواهد داستان ِ سومپوزیون را برای ما نقل کند دودل است. آشکار می شود که او قصد ندارد دانش – sophia – را برای ما آشکار سازد. اما او سرانجام با تاکید ِ شخص دیگر داستان تسلیم می شود و شروع به نقل داستان می کند. او داستان را در هنگام راه پیمودن به سوی آتن نقل می کند. همین فضای ِ نقل ِ داستان به ما نشان می دهد که این روایت نمی تواند در شهر نقل شود. شهر در اینجا نماد ِِ کامل ِ ناآگاهی انسان است. شهر همان غار ِ افلاطون است ؛ خالی از نور و دانش. در شهر است که انسانهای عامی و میانمایه سکونت دارند. در عین حال پایان ِ داستان یکسره مبهم است. انگار که گفتگو درباره عشق آنچنان ما را جادو زده کرده است که ما در مسیرِ آتن یکسره گم گشته ایم ؛ راهی که با نقل ِ داستان عشق طی می شود جاده ای است که انتهای ِ آن ناکجا است.
شخصیت اصلی نوشته های افلاطون ، سقراط ، که همواره بر نادانی خود تاکید می کند اینبار در اظهار نظری تعجب بر انگیز تنها هنر خود را عشق معرفی می کند و برخلاف سایر موارد که از گفتگو کردن اجتناب می کند اینبار با اشتیاق می خواهد از عشق سخن بگوید. عشق آنقدر سحر آمیز است که این بزرگترین اندیشمند ِ تاریخ نیز نمی تواند از سخن گفتن درباره آن دوری کند : انگار که سقراط فلسفه را تنها وسیله پرداختن به دغدغه اصلی خود می داند. عشق موضوع فلسفه نیست بلکه فلسفه ابزار عشق است. فلسفه راهی است که در انتها به عشق ختم می شود.(۱)
به نظر افلاطون، نفس انسان پيش از زايش خود، يكبار درخشندگى ايدهها را ديده است. نفس نسبت به هستندهى كامل و واقعى شناخت دارد. اما در نتيجهى زايش نفس، اين شناخت از طريق جهان محسوسات جسم انسان، عقب رانده و به فراموشى سپرده شده است. فلسفه بايد اين دانش بنيادين را بازآورد. افلاطون از به ياد آوردن سخن مىگويد.
با كمك فلسفه، نفس مىتواند فراموششدههاى خود را به يادآورد. تنها پس از تفكر درازمدت، سخت و انتزاعى مىتوان تدريجا از غار بيرون آمد و جهان ديدنى را ديد، از آن درگذشت و تعالى يافت. براى سقراط ديالكتيك سنجيدن دانش در پرسش و پاسخ متقابل بود. براى افلاطون ديالكتيك به معنى تفكر ناب بدون دريافت حسى و تاثير محسوسات است. تفكر نابى كه خود را روى مفاهيم متمركز مىسازد، آنها را از هم تفكيك مىنمايد و پيوندهاى ميان آنها را تعيين مىكند. ديالكتيك نزد افلاطون دانش ايدههاست. عقيده با سايهها و دانش ديالكتيكى با هستى سروكار دارد.(۳)
لفظي که بطور کلي بمعني بررسي نقادانه مطابقت يک عقيده يا راي است با حقيقت و در اصطلاح فلسفه بمعناي مختلف به کار رفته است . اصلا ديالکتيک بمعني فن استدلال و احتجاج بوسيله سوال و جواب بوده است و ارسطو اختراع آن را به زنون الئائي نسبت داده است ، اگرچه اين روش احتجاج مخصوصاً به سقراط نسبت داده ميشود. افلاطون ديالکتيک رابه دو معني به کار برده است ، يکي فن تعريف و تميز مُثُل و ديگري علمي که ناظر است به روابط بين مُثُل در پرتو اصل واحد «خير» که چون خورشيدي عالم حقايق راروشن ميکند. ارسطو ديالکتيک را در مقابل براهين استدلالي علمي به استنتاج از آراء مقبوله تخصيص داده است . در طي قرون وسطي اصطلاح ديالکتيک به آنچه اکنون منطق خوانده ميشود اطلاق ميشد. در فلسفه جديد لفظ ديالکتيک در دو معني مخصوص بکار رفته است کانت اين لفظ راعنوان قسمتي از کتاب نقادي عقل مطلق خود قرار داده است که اشکالات مخصوص ناشي از استعمال اصول علم را دراموري (مانند نفس ، جهان و خدا) خارج از حد تجربه نقادي ميکند. هگل روش منطقي فلسفه خود را ديالکتيک ميخواند، و در اين مورد اين لفظ را به سلوک عقل ترجمه کرده اند. روش هگل را مارکس و انگلس در فلسفه مادي احتجاجي خود اقتباس کرده اند.(۴)
به نظر افلاطون معدود افرادى كه به تعالى ديالكتيكى انديشه نائل مىشوند، مسئوليتى بزرگ بر دوش دارند. آنان اجازه ندارند زندگى خود را در گوشهى انزوا و در رويگردانى از جهان بگذرانند. آنان نسبت به وظايف اجتماعى متعهدند. فقط آنان هستند كه بايد حكومت كنند. زيرا اين فقط آنان هستند كه مىدانند ايدهى امر نيك، معيار همه چيز است. اگر ايدهى امر نيك، علت همهى درستىها و زيبايىها باشد، اين ايده بايد شناخته باشد كه چه كسانى شخصا و در امور دولتى عاقلانه رفتار خواهند كرد. اينكه ايدهى امر نيك در دولت حاكم گردد و به عنوان عالىترين فضيلت يعنى عدالت تاثير گذارد، وظيفهى حياتى فيلسوفان راستين است. به اين ترتيب، يا فيلسوفان بايد شاه شوند، يا شاهان فيلسوف.
عشق افلاطونى مىتواند نفس شناسنده را به كمال خدايى نزديك سازد، اما ورود به جهان ديگر نخست ناممكن است. تنها هنگامى كه در اثر مرگ، نفس انسان از جسمش آزاد مىشود، حسرتش به پايان مىرسد و آرام مىگيرد. افلاطون با تعيين ارزشگذارانهى مناسبات ميان نفس و جسم كه سرچشمهاى اورفيك و فيثاغورى دارد، تصويرى از انسان ارائه مىدهد كه سدههاى بسيار بر تفكر مغرب زمين تاثير مىگذارد.
عشق افلاطونى به نقطهى اوج خود مىرسد: اين عشق، آمادگى فلسفى و اخلاقى براى مرگ جسمى در اين جهان، جهت برآورده شدن آرزوى نگرش ناب ايدهها در جهان ديگر است. مادامى كه جسم با نفس درآميخته است، هرگز نمىتوان به رضايتى دست يافت كه آن را مىطلبيم، يعنى به حقيقت. زيرا جسم با تمناها و خواهشها، با نيازها و نگرانىهاى خود و ايجاد انگارههاى نادرست، هزاران مانع در راه رسيدن به حقيقت ايجاد مىكند.(۳)
----------------------------------------
در نهایت من متوجه شدم که اون اس ام اس نماد عشق افلاطونی نبود و البته علاوه بر اینکه یکی دیگه از نادانی هام کم شد متوجه شدم که درک کردن عشق افلاطونی به این سادگی نیست و اگر کسی توان این کار رو داشته باشه تا پایان این زندگی به جستجوی اون می پردازه. به جستجوی زندگی برتر و خداشدن! متوجه شدم که من در داستانی (سفر-این شاید داستان نباشد!) قبلا به این موضوع پرداخته بودم بی اینکه خودم متوجه بشم. متوجه شدم که این جمله ریچارد باخ "...مسئوليت پذيري، پاسخگويي در برابر رازي است كه در زندگي برمي گزينيم. البته فقط در برابر يك تن است كه به اجبار بايد پاسخگو باشيم و آن يگانه..." دان رو به جماعت ساخته ي ذهني از مريدان كه بر گردمان حلقه زده بودند، گفت:"...آن يگانه خودمانيم.""خود نيز اگر نخواهيم پاسخي بدهيم، اجباري در كار نيست..." به نوعی نشان دهنده همین موضوعه و البته بسیاری جملات دیگر کتاب اوهام ریچارد باخ. در نهایت: «کار هر بز نیست خرمن کوفتن گاو نر می خواهد و مرد کهن» اینجاست که گاو شدن هم ارزش پیدا می کنه!!
----------------------------------
1- تحقیقات فلسفی-روایت ِ عشق ِ افلاطون - شرحی بر دیالوگ ِ سومپوزیون اثر افلاطون-رسول نمازی
3- افلاطون و عشق به امر جاوید-بهرام محيى - دویچه وله
روستايي مردي تبر خويش گم كرد. بدگمان شد كه مگر پسر همسايه دزديده است و به مراقبت او پرداخت. در رفتار و لحن كلامش همه حالتي عجيب يافت؛ چيزي كه گواهي مي داد دزد تبر اوست.
اندكي بعد، روستايي تبرش را باز يافت، مگر آخرين باري كه به آوردن هيمه رفته بود، تبر در كوه بر جاي مانده بود.
چون بار ديگر به مراقبت پسر همسايه پرداخت، در رفتار و كلام او هيچ چيز عجيبي نيافت؛ هيچ چيز گواهي نمي داد كه دزد تبر اوست!
افسانه ي كوچك چيني- لي تسه – ترجمه احمد شاملو
- "...مسئوليت پذيري، پاسخگويي در برابر رازي است كه در زندگي برمي گزينيم. البته فقط در برابر يك تن است كه به اجبار بايد پاسخگو باشيم و آن يگانه..."
دان رو به جماعت ساخته ي ذهني از مريدان كه بر گردمان حلقه زده بودند، گفت:
- "...آن يگانه خودمانيم."
- "خود نيز اگر نخواهيم پاسخي بدهيم، اجباري در كار نيست..."
اوهام-ریچارد باخ-سپیده عندلیب-انتشارات نیلوفر
زندانی ها (داستان)
من می تونم. من می تونم. من باید بتونم. من باید ناجی همنوع هام باشم. من قهرمانم. من از این مانع عبور می کنم و باعث آزادی همه دوستانم می شم. باید بهشون ثابت کنم که می شود پس می توانم(عجیبه چقدر این جمله آشناست؟!!) من قهرمان جامعه ام می شم و همه آزادی رو به دست میارن...
این جملات امید دهنده می دونید قضیه اش چیه؟ می گم. یکی بود یکی نبود. غیر از خدا کلی آدم و حیوون و حشره و ... هم بود. توی این جهان و یکی از کشور هاش، یه شهری بود که توی یکی از خونه های این شهر چند نفر زندگی می کردند. اما شخصیت های داستان من یه تعداد مگس هستند که داخل این خونه زندگی می کنند. این خونه چند تا در و پنجره داره که هر روز اون ها رو باز می گذارند تا هوای خونه عوض بشه. از اون جایی که آدما واسه حیوانات و مخصوصا حشرات خیلی مزاحمت ایجاد می کنند، هر مگسی که وارد این خونه می شد، اگر کشته نمی شد فرار رو بر قرار ترجیح می داد. خلاصه زندگی این جامعه مگسی ما به همین منوال، تکراری می گذشت تا اینکه آدما دست به یک کار جنایت کارانه زدند. برای پنجره ها توری نصب کردند...
چشمتون روز بد نبینه. از اون موقعی که این زندان درست شد، روزنامه و مجله بود که توی هوا می چرخید و بر سر مگس های بیچاره فرود می اومد. کسانی که توی خونه گیر افتاده بودند سعی می کردند هر طوری شده خودشون رو قایم کنند تا از شر سلاح های سرد این زندان بان های خشن در امان بمونند. یک شب وقتی که آدم ها خواب بودند همه مگس ها دور هم جمع شدند تا چاره ای برای این مشکل بیاندیشند! هر کسی چیزی می گفت. یکی می گفت باید بریم به جنگشون. یکی دیگه می گفت ما همه می میریم. یکی دیگه می گفت باید بریم باهاشون گفتگو کنیم. خلاصه نظرات متفاوتی ارایه شد. در این بین یکی از مگس ها که توی این مدت سکوت کرده بود، حرفی زد که همه رو به فکر فرو برد. اون گفت: " ببینید ما مگسیم و اونا آدم هستند. ما سلاح نداریم و اون ها مسلح اند. زبونمون هم که حالیشون نیست. پس بهتره فرار کنیم و خودمون رو از دست این قاتل های زبون نفهم نجات بدیم." یکی دیگه از مگس ها که خیلی می ترسید گفت:"آخه چرا حرف مفت می زنی؟ از کجا فرار کنیم. خودت گفتی ما مگسیم. زورمون که نمیرسه اون نرده ها ( منظور همون توریه) رو بشکنیم. ما همه محکومیم به مرگ. آه خدایا این چه ..." اما مگس شجاع نگذاشت حرفش رو تموم کنه و گفت:" انقدر چرت و پرت نگو. چه ربطی به خدا داره. ما خودمون باید سعی کنیم. نشنیدی شاعر معروفمون می گه: " ای مگس عرصه سیمرغ جولانگه توست! چه کسی گفته که این نه ره توست". ما باید سعی خودمون رو بکنیم حتی اگه موفق نشیم باید سعی خودمون رو بکنیم. پس به من گوش کنید و همراهیم کنید. من داخل این نرده ها یه سوراخ پیدا کردم که می تونیم ازش فرار کنیم. سوراخش زیاد بزرگ نیست. بنابراین باید اول کوچیکتر ها برن بیرون. حالا هر که می خواد بیاد دنبال من تا راهو نشونش بدم. هر کسی ام نمی خواد بمونه همینجا تا بمیره." هلهله ای بین مگس ها شروع شد. یه عده موافق بودند و یه عده مخالف. یکدفعه یکی از مگس ها داد زد: " اگه راست میگی اول خودت برو. چرا می خوای ما رو قربانی کنی؟" با گفتن این حرف دوباره سر و صدا شروع شد و پچپچه هایی بین مگس ها سر گرفت. قهرمان خیلی ناراحت شد. نمی دونست چرا مردمش به آزادی علاقه ای نداشتند. اون قصدش فقط آزادی همنوعانش بود و بس. (البته بعضی وقتا به خودش مغرور می شد) با خودش می گفت:" من می تونم. من می تونم. من باید بتونم. من باید ناجی همنوع هام باشم. من قهرمانم. من از این مانع عبور می کنم و باعث آزادی همه دوستانم می شم. باید بهشون ثابت کنم که می شود پس می توانم. من قهرمان جامعه ام می شم و همه آزادی رو به دست میارن..."
خلاصه از یک طرف این افکار تو ذهنش بود از طرف دیگه سر و صدای مردم که یه عده تشویقش می کردند و بعضی هم مسخره اش می کردند. بالاخره تصمیم خودشو گرفت و پرید به طرف سوراخ. تمام بدنش خیس عرق بود. به نظرش می رسید که توان بال هاش کم شده. هر طوری شده خودش رو به سوراخ رسوند. این سوراخ در واقع جایی بود که چسب خوب نگرفته بود و کمی باز مونده بود. اول کنارش نشست تا کمی آروم بشه. دستاش رو به هم مالید و روی سر و صورتش کشید تا عرقش خشک بشه.( مگس ها ظاهرا در مواقع استراحت اين كار رو مي كنند) با قدم های آروم به طرف سوراخ می رفت. افکارش توی ذهنش ورجه وورجه می کردند و همین باعث میشد که جرات این کار رو پیدا کنه. به سوراخ رسید. لحظه ای صبر کرد. اطراف رو نگاهی انداخت و باز راه افتاد. وارد سوراخ شد. قدم به قدم پیش می رفت. تا وسطای سوراخ رسید. نگاهی به عقب انداخت. جهان موزاییکی(چشم مگس مركب است و جهان را به صورت موزاييكي مي بيند) پشت سرش با جهان پیش رو خیلی فرق داشت. عقب اسارت بود و جلو آزادی. برگشت و دوباره راه افتاد. دیگه داشت به انتهای راه می رسید که ناگهان پاش داخل یکی از سوراخای توری گیر کرد. هول شد. چهره تمام مخالفانش شروع به رژه جلوی چشمش کردند. خیلی ترسیده بود. بال هاش رو تند تند تکون می داد و تقلا می کرد. هر چی سعی می کرد خودش رو آزاد کنه انگار بیشتر گیر می کرد. یکی دیگه از پاهاش هم به چسب روی چارچوب چسبید. نمی دونست چی کار کنه. بی هدف جنب و جوش می کرد. همین طور که در تلاش برای زنده ماندن حرکت های ناخود آگاه و بیشتر از روی ترس انجام می داد یکی از پاهاش کنده شد و یک دفعه با تکون شدیدی به یک طرف پرت شد و یک بالش هم کنده شد و با این حرکت اون یکی پاش آزاد شد و به بیرون پرت شد. سایر مگس ها که شاهد این تلاش قهرمان بودند لال شده بودند و هیچ حرکتی نمی کردند. مادر ها جلوی چشم بچه هاشون رو می گرفتند تا صحنه های خشن نبینند. قهرمان به بیرون پرت شده بود و روی زمین افتاده بود. توان حرکت کردن نداشت. در واقع اصلا نمی تونست حرکت کنه. یک بال و یک پاش کنده شده بود و بقیه بدنش هم آسیب دیده بود. اما در عوض آزاد شده بود. به اطرافش نگاه می کرد و از آزادیش لذت می برد. قسمت هایی که از بدنش کنده شده بود توی سوراخ گیر کرده بود و همون راه کوچیک هم مسدود شده بود. بنابراین بقیه مگس ها حتی اگر هم می خواستند نمی تونستند به بیرون فرار کنند. مگس قهرمان در حال خودش بود که مورچه ای به طرفش اومد و بعد از اینکه کمی اطرافش چرخید رفت و چند دقیقه بعد با مورچه های دیگه برگشت. قهرمان دیگه جونی در بدنش نمونده بود. اما میدید که مورچه ها دارن تیکه تیکه از بدنش می کنند و با خودشون می برند. اون دیگه حتی سعی نمی کرد که از این کار جلوگیری کنه و به کسانی فکر میکرد که می تونستند آزاد بشن اما نخواستند...
آبی آسمون کم کم روشن تر شد. دیگه اثری از قهرمان نمونده بود. مگس های داخل همه ماتم زده بودند. یه عده نا امید سر جاشون نشسته بودند و بعضی ها خودشون رو به در و دیوار می کوبیدند...
چند روز گذشته بود و دیگه مگسی داخل خونه پر نمی زد...
شناخت محدود (تجربیات و توهمات شخصی!!)
چشمانم بسته است. از گوشه پرده سمت راست نور شديدي توي صورتم مي زنه اما خنكي باد كولر اتوبوس سوزانندگيش رو كم مي كنه. اطراف ظاهرا بيابونه. از سمت چپم نور چشمك زني من رو به باز كردن چشم هام ترغيب مي كنه. باز مي كنم اما چشمك قطع مي شود. حدسم درسته. از ديد من از گوشه پرده، اطراف بيابونه. پرده پشتي هم كنار مي زنم. يه جاده مي بينم. جاده اي براي ماشين هايي كه ورودشون به اين جاده ممنوعه. به خاطر سرعتشون، وزنشون ...

سرم رو كمي بالا ميارم و پرده رو كامل كنار مي زنم. تا دور دست ديده ميشه. جايي كه زمين و آسمون « در بوسه اي طولاني » به هم پيوند خوردند. منظره قشنگيه. « با چشم ها » تا چه دور ها رو ميشه ديد. تپه اي يك دفعه جلوم سبز ميشه. مثل دروغي كه حقيقتي مشكوك رو مي پوشونه. ديدم كور شد. به همين سادگي. تا دوردست ها به همين يكي دو متر كنار جاده محدود شد. چشم ما در ديدن عمق و وراي مسايل و اشيا چقدر ناتوانه...
حالا كه فكرشو مي كنم مي بينم كه من بدون اون تپه ي جلويي هم ديد زيادي نداشتم. در پس اين پرده آسمانزمين پره از چيز هايي براي ديدن و درك كردن. چه ساده انگارانه است ادعادي آگاهي با اين ديد محدود !
سازمان ملل مدتي است حركتي را برای کمک به کودکان فقیر جهان شروع کرده است که بر اساس آن به ازای هر کلیک روی یک سایت معرفی شده، به یک کودک گرسنه در جهان غذا و یا یک کتاب میرسد. سایت حقوق سبز بازدیکنندگان خود را دعوت می کند تا با مشارکت در بخش اهدای کتاب به کودکان و یا برنامه تامین غذا WFP سازمان ملل متحد با کلیک بر روی آدرس http://thehungersite.com بر روی دکمه زرد رنگ وسط صفحه که روی آن نوشته شده click here to give its-free کلیک کرده و به این ترتیب به ازای هر کلیک، کمپانیهای اسپانسر هزینه یک وعده غذای رایگان و یا اهدای یک کتاب را برای کمک به کودکان را تامین میکنند. با توجه به اینکه کمپانیهای حمایت کننده از این طرح بصورت تصادفی انتخاب می شوند این قلم هیچ مسوولیتی در قبال محتوای آنها نخواه داشت.
پينوشت: از همهي دوستان صميمانه خواهش ميكنم اين متن را در وبلاگ خود قرار دهند.
شهریار کوچولو نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند:
-وای چهقدر زیبائید!
گل به نرمی گفت:
-چرا که نه؟ من و آفتاب تو یک لحظه به دنیا آمدیم...
شهریار کوچولو شستش خبردار شد که طرف آنقدرها هم اهل شکستهنفسی نیست اما راستی که چهقدر هیجان انگیز بود!
-به نظرم وقت خوردن ناشتایی است. بی زحمت برایم فکری بکنید.
و شهریار کوچولوی مشوش و در هم یک آبپاش آب خنک آورده به گل دادهبود.
با این حساب، هنوزهیچی نشده با آن خودپسندیش که بفهمینفهمی از ضعفش آب میخورد دل او را شکسته بود. مثلا یک روز که داشت راجع به چهارتا خارش حرف میزد یکهو در آمده بود که:
-نکند ببرها با آن چنگالهای تیزشان بیایند سراغم!
شهریار کوچولو ازش ایراد گرفتهبود که:
-تو اخترک من ببر به هم نمیرسد. تازه ببرها که علفخوار نیستند.
گل به گلایه جواب داده بود:
-من که علف نیستم.
و شهریار کوچولو گفته بود:
-عذر میخواهم...
-من از ببرها هیچ ترسی ندارم اما از جریان هوا وحشت میکنم. تو دستگاهتان تجیر به هم نمیرسد؟
شهریار کوچولو تو دلش گفت: «وحشت از جریان هوا... این که واسه یک گیاه تعریفی ندارد... چه مرموز است این گل!»
-شب مرا بگذارید زیر یک سرپوش. این جا هواش خیلی سرد است. چه جای بدی افتادم! جایی که پیش از این بودم...
اما حرفش را خورده بود. آخر، آمدنا هنوز به شکل دانه بود. امکان نداشت توانستهباشد دنیاهای دیگری را بشناسد. شرمسار از این که گذاشته بود سر به هم بافتن دروغی به این آشکاری مچش گیربیفتد دو سه بار سرفه کرده بود تا اهمالِ شهریار کوچولو را بهاش یادآور شود:
-تجیر کو پس؟
...
شازده کوچولو-اثر آنتوان دو سنت اگزوپری-برگردان احمد شاملو
---------------------
پ.ن: آخه بشر چرا دروغ می گی که بعد دو روز بعد گندش درآد بیرون خودت شرمنده شی اما چون خیلی پر رویی هیچ به روی خودت نیاری و خودتو بزنی به کوچه علی چپ؟ روراست و صادق حرف زدن اونم در مورد چیزای ساده انقدر سخته؟
حالم گرفته است. احساس خیلی بدیه که یکی جلوت ضایع بشه اما نخواد ضایع شدنش رو قبول کنه. آه از این روابط خشک و دروغی. خسته شدم. کاش می تونستم مثل شخصیتای داستان خودم به جهانی دیگه فکر کنم. اما حیف که جرات اون کار هم ندارم![]()
-رها شو. تو زندان خودی. تو زندان بانی. تو یاغی هستی. تو خسته ای.
شمــــا زمینیـــا همــش همینیـــد
اونــــورِ میـــزی رو خـــــدا مـی بینیـد
-------------
شعر بالا قطعه ای از شعر زیبای محکمه الهی نوشته خلیل جوادی است.
اگر نشنیده یا نخوانده ایدش! به لینک های زیر مراجعه کنید:
لینک غیر مستقیم دانلود این شعر با صدای خود شاعر
------------------
پ.ن: چقدر ما توی اینجا شاعر داریم------بگم هوار تا٬ شایدم کم داریم؟!
خدا بدون تو سر اینها چیه---------ما که نفهمیدیم تو دنیا چیه!
خلیل جوادی رو کمی می خوندم-------زهرای دری رو به دست اوردم
------
اینم مقدمه ای برای اینکه لینک یکی از شعرای زهرا دری رو بگذارم
:
عکاس: خودم
محل عکس: جایی بین راهی
پ.ن بی ربط: دانلود کنید سرود "برادر بی قراره" با شعری از اصلان اصلانیان و موسیقی محمد رضا لطفی و صدای محمد رضا شجریان که از سرود های ماندگاری بود که توسط گروه چاووش اجرا شد.
Jerry is the manager of a restaurant. He is always in a good mood.
When someone would ask him how he was doing, he would always reply,
"If I were any better, I would be twins!"
Many of the waiters at his restaurant quit their jobs when he changed jobs,
so they could follow him around from restaurant to restaurant
Why?
Because
Jerry was a natural motivator.
If an employee was having a bad day,
Jerry was always there, telling the employee how to look on the positive side of the situation.
Seeing this style really made me curious, so one day I went up to Jerry and asked him:
"I don't get it! No one can be a positive person all of the time. How do you do it?"
Jerry replied, "Each morning I wake up and say to myself, I have two choices today. I can choose to be in a good mood or I can choose to be in a bad mood.
I always choose to be in a good mood.
Each time something bad happens, I can choose to be victim or I can choose to learn from it. I always choose to learn from it.
Every time someone comes to me complaining, I can choose to accept their complaining or I can point out the positive side of life.
I always choose the positive side of life."
"But it's not always that easy,“ I protested.
"Yes it is," Jerry said.
"Life is all about choices. When you cut away all the junk every situation is a choice.
You choose how you react to situations.
You choose how people will affect your mood.
You choose to be in a good mood or bad mood.
It's your choice how you live your life."
Several years later,
I heard that Jerry accidentally did something you are never supposed to do in the restaurant business.
He left the back door of his restaurant open
And then ???
In the morning,
he was robbed by three armed men.
They want?
#123*+!@$%&*~
While Jerry trying to open the safe box,
his hand, shaking from nervousness, slipped off the combination.
The robbers panicked and shot him.
Luckily, Jerry was found quickly and rushed to the hospital.
After 18 hours of surgery
and
weeks of intensive care,
Jerry was released from the hospital with fragments of the bullets still in his body.…
I saw Jerry about six months after the accident.
When I asked him how he was,
he replied, "If I were any better, I'd be twins. Want to see my scars?"
I declined to see his wounds, but did ask him what had gone through his mind as the robbery took place.
"The first thing that went through my mind was that I should have locked the back door," Jerry replied.
"Then, after they shot me, as I lay on the floor, I remembered that I had two choices: I could choose to live or could choose to die. I chose to live."
"Weren't you scared“
I asked?
Jerry continued, "The paramedics were great. They kept telling me I was going to be fine.
But when they wheeled me into the Emergency Room and I saw the expression on the faces of the doctors and nurses, I got really scared.
In their eyes, I read 'He's a dead man.'
I knew I needed to take action."
"What did you do?" I asked.
"Well, there was a big nurse shouting questions at me," said Jerry. "She asked if I was allergic to anything."
'Yes,' I replied.
The doctors and nurses stopped working as they waited for my reply.
I took a deep breath
and yelled, 'Bullets!'
Over their laughter, I told them,
'I am choosing to live. Please operate on me as if I am alive, not dead'.
"Jerry lived thanks to the skill of his doctors, but also because of his amazing attitude.
I learned from him that
every day you have the choice to either enjoy your life or to hate it.
The only thing that is truly yours -- that no one can control or take from you-
is your attitude,
so if you can take care of that, everything else in life becomes much easier.
Now you have two choices to make:
1. You can forget this message or
2. You can forward it to someone you care about.
I hope you will choose #2.
I did.
...٬ نمی توانم نشنوم صدای دده کوراغلی و دوتارش را که برای دل خودش و لیلی از دست رفته اش و حالا فقط برای دل من می خواند غزلِ غزل هایی را که تمام ایران می دانند اسمش گرایلی ست و
می گوید: «مرموز و عجیب و هر چه هست افسانه اش٬ سوز می دهد به صدای دده ات و سازی که لیلی همیشه اش است.»
می گویم:«سوز صدا و آتشی که می زندم کمم ست. بیش تر می خواهم بدانم»
می گوید:«گرایلی یعنی گریه لیلی و ...»
افسانه ای است قدیمی و ایرانی از عروسی به اسم لیلی٬ که دامادش در شب زفاف به رسم ایل باید برود شکار پلنگ٬ حتی اگر از آسمان سنگ ببارد.
«سنگ نمی بارید آن شب. برف می بارید. با سرمایی که پوست می ترکاند و پلنگی که هیچ جا نبود برود شکارش کند ببرد بیندازدش به پای عروسش.»
سر می کشد به هر غاری و پناهی و عاقبت می یابدش و
«با برهنه خنجر تیزش می زند می کشدش و ...»
کولاک نمی گذارد برگردد به ایل و ناچار اسبش را می بندد به جای قرص و
«شکم پلنگ را می درد می رود توی پوست پلنگ...»
تا بجنگد با یخ زدنِ دست و پا و مردنی که حقش نیست با این همه آتش عشقی که از لیلی دارد و دوتاری که در خلوت هاش از او شنیده ست و سوز زنانه صدایی که حالا مال خودِ خودِ اوست و منتظر می ماند تا شدت کولاک کم بشود٬ یا نه٬ صبح شاید بشود تا برود
«حالا بشنو از عروس مان لیلی که دلواپس ست از نیامدن دامادش و همه را جان به سر کرده است که با هم بیایند پی داماد و ...»
همه شان کف به لب و اسب سوار می کوبند می آیند می گردند می جویند اسبی را که هنوز آنجاست و پلنگی را که خوابیده است و خونی را که روی برف ریخته ست و خنجری را که خون آلود است و
«لیلی گفت پس کو دامادم تا همه زُل بزنند به خواب آرام پلنگ و خون داغی که ریخته است روی برف و ...»
بشنوند ضجه یی که لیلی می زند هم صداست با صدای تو دل خالی کن تفنگی که سه بار و توی دست های لیلی شلیک می شود به پلنگی که دامادش را دریده ست و
«خون٬ ها٬ خون تازه پلنگ شَتَک می زند به برفی که هنوز می بارد و ...»
دستی لرزان می آید بیرون از دریده شکم پلنگ و٬ صورت خونین داماد می آید می زند پس پوستی را که حالا درش نمی گنجد از تیری که خورده ست و از دیدار معشوقی که می خواسته ست اش و
«فریاد لیلی رعشه می اندازد به برفی که دیگر براش سرد نیست و ...»
می رود دوتارش را از روی اسبش بر می دارد می آورد می نشیند کنار محبوبش و٬ نفس های آخرش و٬ زخمه می زند بر تار های دوتاری که
«حالا من و تا ابدالاباد تمام دنیا می زنیمش بر دوتارمان و ...»
«می خوانیمش گرایلی را به حرمت عشق هر عاشقی که به معشوقش نرسیده است و نمی رسد و ...»
...
پ.ن: تصنیف قدیمی گرایلی یا گریلی را با صدای استاد شجریان می توانید از اینجا دانلود کنید. حجم حدود ۱ مگابایت.