تبليغاتX
طنين ذهن من طنین ذهن من

امروز خودمم تعجب کردم که وقتی به این قسمت "هتل کالیفرنیا" رسیدم، گریه م گرفت!

ترجمه: آخرین چیزی که یادمه وقتی بود که دنبال راه خروج می گشتم که مامور شب گفت: "زحمت نکش. ما اینجا فقط پذیرش می کنیم. تو تا دلت بخواد می تونی اینجا ها گشت بزنی. اما هیچوقت نمی تونی اینجا رو ترک کنی."

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 15:14  توسط ب.م.سیب  | 


تلخی نکند شیرین ذقنم
خالی نکند از می دهنم

عریان کندم هر صبحدمی
گوید که بیا، من جامه کنم

در خانه جهد، مهلت ندهد
او بس نکند، پس من چه کنم؟

از ساغر او گیج است سرم
از دیدن او جان است تنم

تنگ است بر او هر هفت فلک
چون می رود او در پیرهنم؟

از شیره او من شیردلم
در عربده‌اش شیرین سخنم

می گفت که: تو در چنگ منی
من ساختمت، چونت نزنم؟

من چنگ توام، بر هر رگ من
تو زخمه زنی، من تن تننم

حاصل تو ز من دل برنکنی
دل نیست مرا من خود چه کنم

"دیوان شمس"

مولانا

-----------
توضیحات: 1- ذقن یعنی چانه. شیرین ذقن کنایه ای از خوشرو است و یا شیرین سخن.
2- تن تنن: نام آوا است(مثل  "وه") اسم صوت است برای بیان وزن موسیقایی. مراد از آن مطلق آهنگ و نواست.
-----------
پ.ن: توضیحات و شعر از کتاب "انسانم آرزوست" بود که گزینش، توضیحات، مقدمه و فهرست این کتاب رو استاد بهاالدین خرمشاهی نوشته اند.

پ.ن2:اگه وقت شد همین شعر رو که شاملو روی موسیقی فخرالدینی بازگو کرده برای دانلود می گذارم. فعلا با خود شعر حال کنید...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 17:32  توسط ب.م.سیب  | 


صدای چوب و چکش همه جا پیچیده بود.


امروز توی تاکسی یه زنه بغلم نشسته بود. هیکلش ماشالا دو برابر این همسایمون بود. چنان خودش رو ولو کرده بود روم که داشتم خفه می شدم. هر چی می خواستم بهش بگم روم نمی شد. حالا هی میان می گن مردا خودشونو می چسبونن به زنا. می بایست بودی می دیدی. اصلا نمی تونستم جم بخورم. می ترسیدم تکون بخورم صداش درآد که آقا احترام خودتو نگه دار! یا اگه از اون جیغ جیغو هاش باشه که هیچی بیا و درستش کن. تا بخوای بهش ثابت کنی که بابا تو نشستی روی من، نه من زیر تو یه اسپری درآورده پاشیده تو صورتت. خلاصه نزدیک چهار راه که رسیدیم خواستم پیاده بشم یه تاکسی دیگه بگیرم که خدا رو شکر خودش پیاده شد. یه نفس راحتی کشیدم. پیاده که شد چشم به آیینه جلو افتاد دیدم راننده داره می خنده. مثکه اونم قضیه رو گرفته بود. خلاصه شدم مایه خنده مردم. باز اینم خودش خوبه! تو چرا هیچی نمی گی؟ خسته شدم از بس حرف زدم! نمی دونم تو دیگه چته. اصلا همتون مثل همید. آدمو محکوم می کنید و حکم می برید بدون اینکه بگید جرم چیه. اه بی خیال اصلا منو بگو که اومدم با تو حرف بزنم.

صدا ها کمتر شده بود. صدای خرچ خرچ و فیش فیش جای اون رو گرفته بود.

هفته ی دیگه بیا با هم بریم مغازه. هم کمک من می کنی هم دیگه تو خونه نمی مونی حوصله ات سر بره. خودت گفتی خسته شدم از تنهایی. چیکار کنم. طوری دیگه نمی تونم تنهایی تو پر کنم. می دونی که نمی تونیم بچه دار بشیم. هر دو قبول کردیم دیگه. حالا درست. بیشتر من اصرار کردم. اما خب بالاخره قبول کردیم. تازه ما که واسه بچه زندگی نمی کنیم. واسه هم زندگی می کنیم. من بدون تو نمی تونم زندگی کنم. آره تکراریه این جمله! اما جدی می گم. بعد از ... ولش کن. حرفشو دوباره نکشم وسط بهتره. دوباره می خواد خاطرات بد بیاد جلو چشمم. اصلا می خوای رمانتیک بشیم. مثل عاشقای داستانا بریم تو جنگل زندگی کنیم؟ تو که دوست داری جنگلو. آره. شوخی کردم. می دونم دیگه از هوای مرطوب خوشت نمی آد. همینطوری گفتم...

صداها قطع شده بود. نسیمی هوا رو قلقلک میداد.

عاشق آغوشتم. نوازش مو ها و عطر بدنت مستم می کنه. حس خوبی بهم دست می ده. شاید نباید بگم. اما دوست دارم که یه حس حمایت نسبت به تو داشته باشم. اینکه پاتو بندازم بین پام و گرمای بدنم گرمت کنه. اینکه صورتم رو بچسبونم به گونه هات. اینکه با دستم مسیر گود رفته کمرت رو حس کنم. همه اینا بهم حس قدرت میده. عزیزم من حامی تو ام. نمی ذارم کسی اذیتت کنه. تو تنها عشق منی.

سکوت همه جا پخش شده بود.

امروز مغازه چطور بود؟ با اینکه زیاد کمکم نکردی اما خوب بود که اونجا بودی. خستگی کار به تنم ننشست امروز. حواست بود هر که میومد نگاهت می کرد. نه تا حالا ندیده بودنت. معمولا مشتریام آشنان. یه چیز جدید که میاد می فهمن. یه جورایی افتخار می کردم که انقدر جذابی. مخصوصا با اون موهای شرابی که بیرون انداخته بودی و اون پالتو خز داره ات. اما مثکه تو زیاد راضی نبودی. می خوای فردا نیا. نمی دونم واسه خودت گفتم. خواستم تو خونه نمونی غصه بخوری. چرا دارم باهات حرف می زنم نگاهم نمی کنی؟ بازم قهر کردی؟ من که کاری نکردم جز خوشحال کردن تو. لااقل اینطور سعی کردم. اما تو هیچی نمی گی. منو بگو که انقدر به فکرتم. اصلا تو ام مثل قبلی ها هستی! خشک و بی روح. هر چی به پاتون بریزم محل سگم نمی زارید به آدم . د یه چیزی بگو دیگه. هر چی به دلت راه می رم انگار نه انگار. خب تو ام یه ذره از خودت مایه بذار.  به خدا بخوای اینطوری ادامه بدی قید همه چیزو می زنم. می دونی چی می کنم. حرف نمی زنی؟ باشه. خودت خواستی. خدافظ عشق مو شرابی و بدن باریک من...

صدای چوب و چکش همه جا پیچیده بود.
-----------------

پ.ن: برداشتی آزاد از طرح داستان حلقه کنفی نوشته وحید پاک طینت

پ.ن2: این طرح داستان حلقه کنفی که نوشتم شاید همون طرج داستانی که توی ذهن آقای پاک طینت بوده نباشه. طرح ذهنی خودم بود!

پ.ن3: یه اشتباهاتی مثکه این وسط رخ داده. من قصد ترسیم مرد ایرانی یا خارجی یا هر جایی رو نداشتم. بابا این طرف یکی بود که برای پر کردن خلا زندگیش دست به ساختن مانکن می زد و با اونها زندگی می کرد و دچار مشکل می شد و از بین می بردشون. چیزی بود که ما معمولا می گیم "روانی"!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 19:11  توسط ب.م.سیب  | 

دیشب آخر یکی از این برنامه های تبلیغی تخریبی! که تلویزیون درست می کنه(بازیگران دیکتاتور) آهنگ قشنگی گذاشت که ما نمی دونستیم مال کیه. اما گشتم و پیداش کردم. آهنگی بود از افشین مقدم که ظاهرا در یک تصادف رانندگی هم کشته شده. صدای قشنگ و خاصی داره. شعرش هم نمی دونم مال کیه. ظاهرا آهنگسازش سیاوش قمیشی بوده.

لینک دانلود

...زمستون

تن عريون باغچه چون بيابون
درختا با پاهای برهنه زير بارون
نميدونی تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه
چه تلخه
بايد تنها بمونه قلب گلدون
مثل من که بی تو
نشستم زير بارون زمستون

...زمستون
برای تو قشنگه پشت شيشه
بهاره زمستونها برای تو هميشه
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه چشم انتظاری
گلدون خالي نديدی
نشسته زير بارون
گلای کاغذی داری تو گلدون
تو عاشق نبودی
ببينی تلخه روزهای جدايی
چه سخته
چه سخته
بشينم بی تو با چشمای گريون

-------------

پ.ن: اینم یه نسخه دیگه از همین آهنگ به اسم گذشته و شعر زیر:

گذشته یه زخم پیر و کهنه است
خوب نمی شه
تو ابرا یه ابر گریه سازه
دور نمی شه
یه مرغ جلد که هیچ وقت نمی ره
یه دشت خشک که با اشک جون می گیره
یه زنجیر یه بند یه دیوار بلند
گذشته جنس کوه مثل سنگ
چه سخته ، چه سخته
گذشتن از تو ديوار گذشته
يه خواب رسيدن به فردايي كه پشت اون نشسته
گذشته ، تو فرياد تمومه گريه هامي
يه عمره تو بيداري تلخه قصه هامي
تو شبهامو به بيداري كشوندي
تو خورشيد يه بيخوابو سوزندي
تو آزاري تو دردي يه ديوار بلندي
گذشته جنس كوهي مثل سنگي
چي ميشد چي ميشد
تمومه لحظه هاي من كه ميرن
بميرن بميرن كه امروز منو از من نگيرن
كه امروز منو از من نگیرن

-------------

پ.ن۲: این پ.ن قبل رو از وبلاگ زمستان zemestan . blogfa . com برداشتم که متاسفانه نمی دونم چرا به فیل این هم تر زدند. وبلاگی برای دانلود ترانه های ماندگار معمولا قدیمیه.

-------------

پ.ن۳: اگر از لینک های بالا دانلود نشد از این دو تا استفاده کنید

زمستون

گذشته

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 9:50  توسط ب.م.سیب  | 

تو کل کنسرت «غوغای عشقبازان » استاد شجریان و گروه آوا که همایون هم همراهش بود، این یه تیکه که همایون می خونه برام جذاب ترین بود. هر چی گوش بدم سیر نمی شم. توی آلبوم خود محمد رضا شجریان خوندش اما اونی که همایون خونده به نظرم خیلی قشنگ تره.

چشم رضا و مرحمت بر همه باز می کنی

چون که به بخت ما رسد این همه ناز می کنی

ای که نیازموده ای صورت حال بی دلان

عشق حقیقی است اگر حمل مجاز می کنی

ای که نصیحتم کنی کز پی او دگر مرو

در نظر سبکتکین عیب ایاز می کنی

پیش نماز بگذرد سرو روان و گویدم

قبله اهل دل منم سهو نماز می کنی

(شعر از سعدی)

----------------

دانلود این قطعه با صدای همایون شجریان در کنسرت مرداد ماه 86 (حجم حدود ۸۶۰ کیلوبایت)

بروشور کنسرت(وبلاگ اختصاصی همایون شجریان)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 17:17  توسط ب.م.سیب  | 


به نظرت اگه هیچ کشوری نبود، اگه هیچ مرزی نبود، اگه هیچ دولتی نبود،اگه ...

به نظرت اگه همه مردم جهان با هم بودند، اگه همه جهان یک جامعه بود، اگه منافع همه یکی بود، اگه...

بازم جنگی بود؟ بازم دلیلی پیدا می شد که یه عده به جون یه عده دیگه بیفتند؟

----------

پ.ن: این متن ربط مستقیمی به جنگ در حال برگزاری( که تلویزیون انقدر نشون داده خفمون کرده ) نداره. کلی بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 20:32  توسط ب.م.سیب  | 

از آسمون باز                يک دونه برف ناز

آروم و بي صدا             مثل شکوفه ها

رقصان شد و پريد         چون پنبه اي سپيد

نم نم کمک کمک               خندان و با نمک

سوي زمين شتافت          فرشي سپيد بافت

يک برف ديگه باز          با عشوه و به ناز

رو شونه هاي باد          چون بچه هاي شاد

چشمش پي تو بود          اون بي ستاره بود!

چون خنده تو شنيد         خندان شد و پريد

آروم چشاشو بست        رو گونه هات نشست

تا ديده باز کرد             سوي فراز کرد،

چشمش چشاتو ديد         جاري شد و چکيد.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 19:41  توسط ب.م.سیب  | 

منبع اصلی این مطلب سایت discovery science channel هست.

10- من در مورد سلاح های جنگ جهانی سوم چیزی نمی دونم، اما مطمئنم در جنگ جهانی چهارم با چوب و سنگ به جون هم می افتند.

9- دو چیز بی نهایت وجود دارد: جهان و حماقت انسان. البته من در مورد جهان مطمئن نیستم.

8- تنها چیزی که در یادگیری من اختلال ایجاد می کنه یاد دادنه(آموزش)

7- من هیچوقت به آینده فکر نمی کنم. خودش به اندازه کافی زود میاد.

6- حقیقت چیزی جز توهم نیست، البته یه توهم مداوم.

5- من معتقدم که او(خدا) طاس نمی ندازه. (شانسی کار نمی کنه)

4- فهمیدن یک چیز در جهان سخت ترین کاره. اونم مالیات بر درآمده.

3- علم چیز شگفت انگیزیه؛ اگر کسی مجبور نشه زندگی یکی دیگه رو بر روی اون بگذاره.

2- روشنفکران مشکلات رو حل می کنند؛ نابغه ها جلوی اونها رو می گیرند.

1- کسی که هیچگاه اشتباه نکرده، هیچگاه دست به تجربه ای نو نزده.

--------------

پ.ن: اگر قسمتی در ترجمه ایراد داشت لطفا گوشزد کنید. توی گوشم نزنید!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 11:23  توسط ب.م.سیب  | 



تا به حال اندیشیده اید؟!


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 22:15  توسط ب.م.سیب  | 

این داستان رو چند وقت پیش نوشته بودم روی یه کاغذ. از اونجایی که حوصله تایپش رو نداشتم ازش عکس گرفتم و اینجا گذاشتم. ببخشید اگه بد خطه و از این حرفا! اما دوستش دارم. چون کوچیکش کردم ممکنه کیفیتش بد باشه. اما اگه ذخیره اش کنید میشه خوندش. امیدوارم!



+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 20:36  توسط ب.م.سیب  | 

اول بگم فرهنگ معین سانتی مانتال رو اینطوری توضیح داده: « 1 ـ داراي ظاهري آراسته و رفتاري همراه با ظرافت . 2 ـ داراي روحيه اي ظريف و احساساتي .»

حالا اصل مطلب:

مادرم می گه: زمان ما می گفتن «سانتی مانتالای تهرانی شعار هایی هم که تو هیئتا می دن فرق می کنه. میگن: ژنرال یزید بی حیا، مستر حسین بی گناهو کشته----واقعا جنایت کرده»!!

-------

خبرهای تکمیلی!!: برخی از الوار(جمع لر) هم شعاری می دادند با این شکل:

ای حسین

ای حسین

تو که لشکر وات نوی(to ke leshkar vat navi)

جنگسه سی چنت بی؟(jangesa si chenet bi)

(معنی که واضحه. یعنی تو که لشکر نداشتی جنگ کردنت چی بود؟!)

-------

زمان وفات خم..ی..نی(اینو از شانتال یاد گرفتم که کسی اشتباهی از این اسم نرسه اینجا!) هم عده ای به قصد تهران و مراسم تشییع راه افتادند. گروه اول می خواندند: «مرگ تو آتش زده بر خرمنم» و گروه دوم پاسخ میداده «خرمنم، خرمنم» بعد یکی دو زاریش می افته که آقا ما داریم به خودمون می گیم خر. شعار ندید بگذارید تهران که رسیدیم از رو دیوارا یه شعاری یاد می گیریم. خلاصه این جمع پر شور به تهران می رسند و این شعار رو می خوانند: گروه اول: «پونصد و پنجاه و پنج -- پونصد و پنجاه و پنج -- هفصد و پنجاه» و گروه دوم: «نخلیه ی چاه»!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 9:6  توسط ب.م.سیب  | 

قسمت آخر شعر «محاکمه نیکان» اثر بتولت برشت. ترجمه بهروز مشیری از کتاب «من، برتولت برشت»


...

اکنون گوش فرادار: ما می دانیم

تو دشمن مایی، و از این رو،

اینک، بر سر آنیم که نابودت کنیم؛ اما به خاطر شایستگی و خصال نیک ات،

تو را در پای دیواری خوب،

با گلوله هایی خوب از تفنگی خوب،

تیرباران می کنیم.

و با بیلی خوب، زیر خاکی خوب، مدفونت می سازیم.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 11:48  توسط ب.م.سیب  | 

- « تو چته انقدر با خانومت می جنگی؟»
- «هیچی»
- « ها پس سر هیچی همینجوری الکی هر روز مث سگ لنگ می شینی اینجا و ناله می کنی؟»

از بچگی با هم دوست بودند و حالا هم که همکار.

- « بابا بی خیال ولمون کن حوصله داری»
- « د اگه ولت نمی کردم که الان وضعت این نبود. ولت کردم که به این روز افتادی»
- « حالا جنابعالی ولم نمی کردی چه فرقی می کرد؟»
- « می شدی مث من. آدم! دیدی یه دفعه بیام چس ناله کنم مثل تو! مثل آدم دارم این همه سال با زنم زندگی می کنم. یه بارم مشکل نداشتم»
- «خب می گی چی کنم؟»
- «چی کنی؟ بگو چه مرگته تا کمکت کنم. ناسلامتی ما کلی ساله با هم ایم و آره و اینا و ...»
و لبخندی موزیانه بر گوشه لبش نقش بست.

- « برو بابا تو چی می تونی بکنی. اخلاق زن منو می خوای عوض کنی؟ ولم کن...»

با حالتی بر افروخته در حالی که ناگهان ابرو هایش در هم پیچید:
- « پس برو گمشو دیگه نیا انقدر زر زر کن !»
و خود را مشغول کاری کرد.

- « باشه بابا تو ام زود جوش میاری. آخه فکر نکنم ازت کاری بر بیاد»

با صدای نرم:
- «تو گفتی و من گفتم نمی دونم و نمی تونم؟ تو مدام میای اخمات تو هم و ناله می کنی و از همه چی ایراد می گیری. یه بار شد درست حرف بزنی؟»
- « بابا بی حیاست»
- « چی؟ یعنی چی؟»
- « بهش می گم تو آشپزخونه که هستی پرده رو بکش کسی نبینه. میگه دلگیره. میگم مهمون که میاد چادر بپوش می گه گرمم میشه. می گم بیرون میری آرایش نکن. می گه دوست دارم. می گم لباساتو روی طناب بالکن ننداز. می گه می خوام آفتاب بخوره. چمیدونم هر چی می گم یه جواب سربالا می ده. شده یه خاری تو این گلوم. حالا به نظرت کاری از تو بر میاد؟»
- «بهه! ما رو ببین با کی رفتیم سیزده به در!! ببینم تو خیال کردی موقع عروسیت هی گفتن فلانی زن گرفته، جدی جدی زن گرفتی؟»
- « پس چی؟ ان گرفتم؟ خیر سرم زن گرفتم. البته اینطوری که ریده شده به زندگیم به ان بیشتر شبیهه!!»
- « گیرت همین جاست مومن! تو مگه رفتی تلویزیون خریدی که هر موقع از یه شبکه اش خوشت نیومد بزنی جای دیگه. تو ازدواج کردی. این زن گرفتنو از سرت بنداز بیرون. صاحبش که نیستی. اونم آدمه. احساس داره. دوست داره یه جور بپوشه. یه جور کار کنه. اصلا دوست داره یه جور زندگی کنه. دیگه گذشت زمونه ای که زن و برده یکی بودن. مگه حرمسرا براش درست کردی که انقدر بهش گیر میدی؟ بذار زندگیشو بکنه. تو ام زندگیتو بکن. حالا فوقش بره کنار پنجره یکی ام ببینش. آسمون به زمین میاد؟ اون که ور دلته. مگه دوستش نداری؟»
- «چرا»
-« اونم که می دونم دوستت داره. پس دیگه نگرانیت چیه؟ آزادش بذار. خودتم ذهنتو باز کن. انقدر متحجر نباش. شب که میری خونه مثل بچه آدم سلام احوالپرسی کن. ببوسش خوشرفتاری کن. شب ناز و نوازشش کن. دیگه من که نباید بقیشو بگم! اما نه اینکه امشب و فردا اینطوری باشی. خودتو عوض کن به خاطر اون. به خدا اگه زندگیت گل و بلبل نشد.»

در حالی که سرخ شده بود، ابرویی بالا انداخت و گفت:
- « نمی دونم شایدم تو درست می گی»
- « معلومه که من درست می گم. این حرف من نیست. الان همه جهان دارن اینو می گن. حالا بلند شو برو سراغ کارت نیم ساعته الافم کردی. به خدا فردا بیام اینجوری باشی همینجا...»
- « باشه بابا. خوبه خودت خواستی کمک کنی!... اما راستم می گی. فکرشو که می کنم می بینم که خیلی بهش گیر می دم. نمی دونم تا ببینم چی می شه.»
- « اا بازم می گه تا ببینم...»
- « بااااشه. اصلا با گل می رم خونه، خوبه؟»
- « دیگه اونش با خودته»

*

ساعت حدود سه بعد از ظهر بود. داخل ماشین نشسته بود. شماره خانه را گرفت. بعد از اولین زنگ گوشی برداشته شد.
- « چیزی نمی خوایم دارم میام خونه...خب»
و گوشی را قطع کرد.
به سخنرانی مفصلی و ارشادی که کرده بود فکر کرد و لبخند رضایتی از سطح بالای فرهنگ و شعورش بر گوشه لبش نمایان شد. به خانه رسید. کلید انداخت و سه قفل باز کرد. در باز شد. پرده زمختی را کنار زد. سلام بلندی کرد. داخل شد و چراغ را روشن کرد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 11:49  توسط ب.م.سیب  | 


یادمه یک دفعه کامپیوتری زیر دستم اومد برای تعمیر. چون می خواستم سیستم عاملش رو عوض کنم نگاهی به محتویاتش انداختم که اگر چیزی در درایو اصلیش هست کپی کنم که با فرمت از بین نره. یک شاخه بود پر از فایل های تصویری و صوتی نوحه ها و عزاداری های مختلف از حاج فلانی و حاج بهمانی. یه شاخه دیگه هم بود پر از آهنگ های و فیلم های مختلف از همه خوانندگان ایرانی ساکن خارج یا ساکن "ایران میوزیک"! یه شاخه دیگه هم بود آکنده از کلیپ های مختلف برای موبایل که در اون ها از دختر 9 ساله تا پیرمرد و پیرزن نقش آفرینی می کردند!!

--------------

یه دوستی داشتم زمان دبیرستان که بسیجی سختی بود و بدطور عاشق آقا و از این حرفا. یه دفعه یه فیلم به من داد و همون فیلم نزدیک بود باعث اخراج من از مدرسه بشه.

--------------

امروز یکی رو دیدم که می دونم به هیچ چیزی اعتقاد نداره و انواع کار های خلاف شرع اسلام رو انجام میده. (البته نه خیلی کارای بد!!) ابتدا دیدم که در حال دعا بود به این شکل که "به حق علی، ایشالا این مشکل داره میشه" چند ساعت بعد دیدم که نشسته پای تلویزیون و چشماشو بسته و به عزاداری و صدای انکر الاصوات یکی از این مطربان عزاداری سیما  گوش میده و قطرات اشک گوروب گوروب داره از چشمش پایین می ریزه.

---------------

یکی از آشناهامون مواقع امتحانات پایان ترم روزی 8 وعده نماز می خونه.

---------------

یکی از هم اتاقی هام ماه رمضون روزه می گرفت بدون نماز صبح!

---------------

همسایه روبرویی ما هر سال دهه محرم که می رسه دو تا بلندگو می گذاره رو به خونه ما و صداشو تا آخر زیاد می کنه و نوحه پخش می کنه.

---------------

دختر یکی از همسایه هامون فقط توی دهه محرم چادر می پوشه

---------------

زمانی که توی خرم آباد درس می خوندم، محله ای بود به اسم پشت بازار که انواع وسایل و مواد و اشخاص لازم برای هر گونه عمل خلافی در اون پیدا می شد. توی ماه رمضون ممکن نبود یکی از این موارد رو در اونجا پیدا می کردید.

---------------

...

---------------

ترجیح میدم اگر به چیزی اعتقاد ندارم هیچ وقت نداشته باشم نه اینکه هر موقع لازم بود اعتقاد پیدا کنم.


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 18:54  توسط ب.م.سیب  | 

آقای کارشناس در شبکه خبر: «...مجموعه فیلم های ایندیانا جونز، ساخته اسپیلبرگ یهودی صهیونیست کاملا اهداف مسیحیان صهیونیست رو به تصویر می کشه و دنبال می کنه...»

باز یه آقای کارشناس دیگه ای در شبکه چهار(نادر طالب زاده): «...آمریکا با ساخت فیلم گلادیاتور می خواست سلطه خودش رو بر جهان نشون بده...»

یه آقای کارشناس و منتقد دیگه: «... فیلم پیانیست در اصل تصویر گر واقعه تخیلی هولوکاست هست...»

آقای کارشناس همین چند وقت پیش در حالی که 4 قسمت از سریال گمشدگان رو دیده بوده و بر صندلی نقد این سریال تکیه زده بوده: «...فضای فیلم، طوری است که همه می‌ترسند؛ از «دیگران» می‌ترسند و این دقیقاً همان وضعیتی است که رسانه‌های آمریکا پس از 11 سپتامبر ساختند و مردم آمریکا را از تهدید بیگانگانی که نمی‌دیدند و نمی‌شناختند، ترساندند...»

---------

جدا خوش به حال سیما جان! چه حالی می کند با این کارشناسان!!

---------------

پ.ن بی ربط: بالاخره یکی منو کشف کرد. اومده نظر گذاشته: «یکی دوتا از پستاتو خوندم به نظر یه کم خلی .به جان تو» بدون نام و نشون و آدرس.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 11:56  توسط ب.م.سیب  | 

 

انتشار هفته‌نامه گل‌آقا متوقف شد

همزمان با غم و غصه خوردن های بی دلیل و با دلیل ما٬ گلنسا هم بی خیال انتشار شد!

کاریکاتور رو صفحه هم جالبه:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 21:51  توسط ب.م.سیب  | 

 

تک و توک ماشین توی جاده بود. پسری کنار جاده ایستاده و دست هاش رو بالا گرفته بود. نزدیکتر که شدم دو تا انار قرمز توی دستش دیدم همرنگ دستش...

چند صد متر جلوتر وانتی با بار انار ایستاده بود. توی آیینه پسر رو دیدم که برگشت و با چشم ماشینم رو دنبال می کرد. از وانت رد شدم. پسر برگشت و دستاش رو بالا برد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 18:0  توسط ب.م.سیب  |