امروز خودمم تعجب کردم که وقتی به این قسمت "هتل کالیفرنیا" رسیدم، گریه م گرفت!
ترجمه: آخرین چیزی که یادمه وقتی بود که دنبال راه خروج می گشتم که مامور شب گفت: "زحمت نکش. ما اینجا فقط پذیرش می کنیم. تو تا دلت بخواد می تونی اینجا ها گشت بزنی. اما هیچوقت نمی تونی اینجا رو ترک کنی."

صدای چوب و چکش همه جا پیچیده بود.
امروز توی تاکسی یه زنه بغلم نشسته بود. هیکلش ماشالا دو برابر این همسایمون بود. چنان خودش رو ولو کرده بود روم که داشتم خفه می شدم. هر چی می خواستم بهش بگم روم نمی شد. حالا هی میان می گن مردا خودشونو می چسبونن به زنا. می بایست بودی می دیدی. اصلا نمی تونستم جم بخورم. می ترسیدم تکون بخورم صداش درآد که آقا احترام خودتو نگه دار! یا اگه از اون جیغ جیغو هاش باشه که هیچی بیا و درستش کن. تا بخوای بهش ثابت کنی که بابا تو نشستی روی من، نه من زیر تو یه اسپری درآورده پاشیده تو صورتت. خلاصه نزدیک چهار راه که رسیدیم خواستم پیاده بشم یه تاکسی دیگه بگیرم که خدا رو شکر خودش پیاده شد. یه نفس راحتی کشیدم. پیاده که شد چشم به آیینه جلو افتاد دیدم راننده داره می خنده. مثکه اونم قضیه رو گرفته بود. خلاصه شدم مایه خنده مردم. باز اینم خودش خوبه! تو چرا هیچی نمی گی؟ خسته شدم از بس حرف زدم! نمی دونم تو دیگه چته. اصلا همتون مثل همید. آدمو محکوم می کنید و حکم می برید بدون اینکه بگید جرم چیه. اه بی خیال اصلا منو بگو که اومدم با تو حرف بزنم.
صدا ها کمتر شده بود. صدای خرچ خرچ و فیش فیش جای اون رو گرفته بود.
هفته ی دیگه بیا با هم بریم مغازه. هم کمک من می کنی هم دیگه تو خونه نمی مونی حوصله ات سر بره. خودت گفتی خسته شدم از تنهایی. چیکار کنم. طوری دیگه نمی تونم تنهایی تو پر کنم. می دونی که نمی تونیم بچه دار بشیم. هر دو قبول کردیم دیگه. حالا درست. بیشتر من اصرار کردم. اما خب بالاخره قبول کردیم. تازه ما که واسه بچه زندگی نمی کنیم. واسه هم زندگی می کنیم. من بدون تو نمی تونم زندگی کنم. آره تکراریه این جمله! اما جدی می گم. بعد از ... ولش کن. حرفشو دوباره نکشم وسط بهتره. دوباره می خواد خاطرات بد بیاد جلو چشمم. اصلا می خوای رمانتیک بشیم. مثل عاشقای داستانا بریم تو جنگل زندگی کنیم؟ تو که دوست داری جنگلو. آره. شوخی کردم. می دونم دیگه از هوای مرطوب خوشت نمی آد. همینطوری گفتم...
صداها قطع شده بود. نسیمی هوا رو قلقلک میداد.
عاشق آغوشتم. نوازش مو ها و عطر بدنت مستم می کنه. حس خوبی بهم دست می ده. شاید نباید بگم. اما دوست دارم که یه حس حمایت نسبت به تو داشته باشم. اینکه پاتو بندازم بین پام و گرمای بدنم گرمت کنه. اینکه صورتم رو بچسبونم به گونه هات. اینکه با دستم مسیر گود رفته کمرت رو حس کنم. همه اینا بهم حس قدرت میده. عزیزم من حامی تو ام. نمی ذارم کسی اذیتت کنه. تو تنها عشق منی.
سکوت همه جا پخش شده بود.
امروز مغازه چطور بود؟ با اینکه زیاد کمکم نکردی اما خوب بود که اونجا بودی. خستگی کار به تنم ننشست امروز. حواست بود هر که میومد نگاهت می کرد. نه تا حالا ندیده بودنت. معمولا مشتریام آشنان. یه چیز جدید که میاد می فهمن. یه جورایی افتخار می کردم که انقدر جذابی. مخصوصا با اون موهای شرابی که بیرون انداخته بودی و اون پالتو خز داره ات. اما مثکه تو زیاد راضی نبودی. می خوای فردا نیا. نمی دونم واسه خودت گفتم. خواستم تو خونه نمونی غصه بخوری. چرا دارم باهات حرف می زنم نگاهم نمی کنی؟ بازم قهر کردی؟ من که کاری نکردم جز خوشحال کردن تو. لااقل اینطور سعی کردم. اما تو هیچی نمی گی. منو بگو که انقدر به فکرتم. اصلا تو ام مثل قبلی ها هستی! خشک و بی روح. هر چی به پاتون بریزم محل سگم نمی زارید به آدم . د یه چیزی بگو دیگه. هر چی به دلت راه می رم انگار نه انگار. خب تو ام یه ذره از خودت مایه بذار. به خدا بخوای اینطوری ادامه بدی قید همه چیزو می زنم. می دونی چی می کنم. حرف نمی زنی؟ باشه. خودت خواستی. خدافظ عشق مو شرابی و بدن باریک من...
صدای چوب و چکش همه جا پیچیده بود.
-----------------
پ.ن: برداشتی آزاد از طرح داستان حلقه کنفی نوشته وحید پاک طینت
پ.ن2: این طرح داستان حلقه کنفی که نوشتم شاید همون طرج داستانی که توی ذهن آقای پاک طینت بوده نباشه. طرح ذهنی خودم بود!
پ.ن3: یه اشتباهاتی مثکه این وسط رخ داده. من قصد ترسیم مرد ایرانی یا خارجی یا هر جایی رو نداشتم. بابا این طرف یکی بود که برای پر کردن خلا زندگیش دست به ساختن مانکن می زد و با اونها زندگی می کرد و دچار مشکل می شد و از بین می بردشون. چیزی بود که ما معمولا می گیم "روانی"!
...زمستون
تن عريون باغچه چون بيابون
درختا با پاهای برهنه زير بارون
نميدونی تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه
چه تلخه
بايد تنها بمونه قلب گلدون
مثل من که بی تو
نشستم زير بارون زمستون
...زمستون
برای تو قشنگه پشت شيشه
بهاره زمستونها برای تو هميشه
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه چشم انتظاری
گلدون خالي نديدی
نشسته زير بارون
گلای کاغذی داری تو گلدون
تو عاشق نبودی
ببينی تلخه روزهای جدايی
چه سخته
چه سخته
بشينم بی تو با چشمای گريون
-------------
پ.ن: اینم یه نسخه دیگه از همین آهنگ به اسم گذشته و شعر زیر:
گذشته یه زخم پیر و کهنه است
خوب نمی شه
تو ابرا یه ابر گریه سازه
دور نمی شه
یه مرغ جلد که هیچ وقت نمی ره
یه دشت خشک که با اشک جون می گیره
یه زنجیر یه بند یه دیوار بلند
گذشته جنس کوه مثل سنگ
چه سخته ، چه سخته
گذشتن از تو ديوار گذشته
يه خواب رسيدن به فردايي كه پشت اون نشسته
گذشته ، تو فرياد تمومه گريه هامي
يه عمره تو بيداري تلخه قصه هامي
تو شبهامو به بيداري كشوندي
تو خورشيد يه بيخوابو سوزندي
تو آزاري تو دردي يه ديوار بلندي
گذشته جنس كوهي مثل سنگي
چي ميشد چي ميشد
تمومه لحظه هاي من كه ميرن
بميرن بميرن كه امروز منو از من نگيرن
كه امروز منو از من نگیرن
-------------
پ.ن۲: این پ.ن قبل رو از وبلاگ زمستان zemestan . blogfa . com برداشتم که متاسفانه نمی دونم چرا به فیل این هم تر زدند. وبلاگی برای دانلود ترانه های ماندگار معمولا قدیمیه.
-------------
پ.ن۳: اگر از لینک های بالا دانلود نشد از این دو تا استفاده کنید
چشم رضا و مرحمت بر همه باز می کنی
چون که به بخت ما رسد این همه ناز می کنی
ای که نیازموده ای صورت حال بی دلان
عشق حقیقی است اگر حمل مجاز می کنی
ای که نصیحتم کنی کز پی او دگر مرو
در نظر سبکتکین عیب ایاز می کنی
پیش نماز بگذرد سرو روان و گویدم
قبله اهل دل منم سهو نماز می کنی
----------------
دانلود این قطعه با صدای همایون شجریان در کنسرت مرداد ماه 86 (حجم حدود ۸۶۰ کیلوبایت)
به نظرت اگه هیچ کشوری نبود، اگه هیچ مرزی نبود، اگه هیچ دولتی نبود،اگه ...
به نظرت اگه همه مردم جهان با هم بودند، اگه همه جهان یک جامعه بود، اگه منافع همه یکی بود، اگه...
بازم جنگی بود؟ بازم دلیلی پیدا می شد که یه عده به جون یه عده دیگه بیفتند؟
----------
پ.ن: این متن ربط مستقیمی به جنگ در حال برگزاری( که تلویزیون انقدر نشون داده خفمون کرده ) نداره. کلی بود.
چشمش چشاتو ديد جاري شد و چکيد.
10- من در مورد سلاح های جنگ جهانی سوم چیزی نمی دونم، اما مطمئنم در جنگ جهانی چهارم با چوب و سنگ به جون هم می افتند.
9- دو چیز بی نهایت وجود دارد: جهان و حماقت انسان. البته من در مورد جهان مطمئن نیستم.
8- تنها چیزی که در یادگیری من اختلال ایجاد می کنه یاد دادنه(آموزش)
7- من هیچوقت به آینده فکر نمی کنم. خودش به اندازه کافی زود میاد.
6- حقیقت چیزی جز توهم نیست، البته یه توهم مداوم.
5- من معتقدم که او(خدا) طاس نمی ندازه. (شانسی کار نمی کنه)
4- فهمیدن یک چیز در جهان سخت ترین کاره. اونم مالیات بر درآمده.
3- علم چیز شگفت انگیزیه؛ اگر کسی مجبور نشه زندگی یکی دیگه رو بر روی اون بگذاره.
2- روشنفکران مشکلات رو حل می کنند؛ نابغه ها جلوی اونها رو می گیرند.
1- کسی که هیچگاه اشتباه نکرده، هیچگاه دست به تجربه ای نو نزده.
--------------
پ.ن: اگر قسمتی در ترجمه ایراد داشت لطفا گوشزد کنید. توی گوشم نزنید!
تا به حال اندیشیده اید؟!


حالا اصل مطلب:
مادرم می گه: زمان ما می گفتن «سانتی مانتالای تهرانی شعار هایی هم که تو هیئتا می دن فرق می کنه. میگن: ژنرال یزید بی حیا، مستر حسین بی گناهو کشته----واقعا جنایت کرده»!!
-------
خبرهای تکمیلی!!: برخی از الوار(جمع لر) هم شعاری می دادند با این شکل:
ای حسین
ای حسین
تو که لشکر وات نوی(to ke leshkar vat navi)
جنگسه سی چنت بی؟(jangesa si chenet bi)
(معنی که واضحه. یعنی تو که لشکر نداشتی جنگ کردنت چی بود؟!)
-------
زمان وفات خم..ی..نی(اینو از شانتال یاد گرفتم که کسی اشتباهی از این اسم نرسه اینجا!) هم عده ای به قصد تهران و مراسم تشییع راه افتادند. گروه اول می خواندند: «مرگ تو آتش زده بر خرمنم» و گروه دوم پاسخ میداده «خرمنم، خرمنم» بعد یکی دو زاریش می افته که آقا ما داریم به خودمون می گیم خر. شعار ندید بگذارید تهران که رسیدیم از رو دیوارا یه شعاری یاد می گیریم. خلاصه این جمع پر شور به تهران می رسند و این شعار رو می خوانند: گروه اول: «پونصد و پنجاه و پنج -- پونصد و پنجاه و پنج -- هفصد و پنجاه» و گروه دوم: «نخلیه ی چاه»!!
...
اکنون گوش فرادار: ما می دانیم
تو دشمن مایی، و از این رو،
اینک، بر سر آنیم که نابودت کنیم؛ اما به خاطر شایستگی و خصال نیک ات،
تو را در پای دیواری خوب،
با گلوله هایی خوب از تفنگی خوب،
تیرباران می کنیم.
و با بیلی خوب، زیر خاکی خوب، مدفونت می سازیم.
یادمه یک دفعه کامپیوتری زیر دستم اومد برای تعمیر. چون می خواستم سیستم عاملش رو عوض کنم نگاهی به محتویاتش انداختم که اگر چیزی در درایو اصلیش هست کپی کنم که با فرمت از بین نره. یک شاخه بود پر از فایل های تصویری و صوتی نوحه ها و عزاداری های مختلف از حاج فلانی و حاج بهمانی. یه شاخه دیگه هم بود پر از آهنگ های و فیلم های مختلف از همه خوانندگان ایرانی ساکن خارج یا ساکن "ایران میوزیک"! یه شاخه دیگه هم بود آکنده از کلیپ های مختلف برای موبایل که در اون ها از دختر 9 ساله تا پیرمرد و پیرزن نقش آفرینی می کردند!!
--------------
یه دوستی داشتم زمان دبیرستان که بسیجی سختی بود و بدطور عاشق آقا و از این حرفا. یه دفعه یه فیلم به من داد و همون فیلم نزدیک بود باعث اخراج من از مدرسه بشه.
--------------
امروز یکی رو دیدم که می دونم به هیچ چیزی اعتقاد نداره و انواع کار های خلاف شرع اسلام رو انجام میده. (البته نه خیلی کارای بد!!) ابتدا دیدم که در حال دعا بود به این شکل که "به حق علی، ایشالا این مشکل داره میشه" چند ساعت بعد دیدم که نشسته پای تلویزیون و چشماشو بسته و به عزاداری و صدای انکر الاصوات یکی از این مطربان عزاداری سیما گوش میده و قطرات اشک گوروب گوروب داره از چشمش پایین می ریزه.
---------------
یکی از آشناهامون مواقع امتحانات پایان ترم روزی 8 وعده نماز می خونه.
---------------
یکی از هم اتاقی هام ماه رمضون روزه می گرفت بدون نماز صبح!
---------------
همسایه روبرویی ما هر سال دهه محرم که می رسه دو تا بلندگو می گذاره رو به خونه ما و صداشو تا آخر زیاد می کنه و نوحه پخش می کنه.
---------------
دختر یکی از همسایه هامون فقط توی دهه محرم چادر می پوشه
---------------
زمانی که توی خرم آباد درس می خوندم، محله ای بود به اسم پشت بازار که انواع وسایل و مواد و اشخاص لازم برای هر گونه عمل خلافی در اون پیدا می شد. توی ماه رمضون ممکن نبود یکی از این موارد رو در اونجا پیدا می کردید.
---------------
...
---------------
ترجیح میدم اگر به چیزی اعتقاد ندارم هیچ وقت نداشته باشم نه اینکه هر موقع لازم بود اعتقاد پیدا کنم.
باز یه آقای کارشناس دیگه ای در شبکه چهار(نادر طالب زاده): «...آمریکا با ساخت فیلم گلادیاتور می خواست سلطه خودش رو بر جهان نشون بده...»
یه آقای کارشناس و منتقد دیگه: «... فیلم پیانیست در اصل تصویر گر واقعه تخیلی هولوکاست هست...»
آقای کارشناس همین چند وقت پیش در حالی که 4 قسمت از سریال گمشدگان رو دیده بوده و بر صندلی نقد این سریال تکیه زده بوده: «...فضای فیلم، طوری است که همه میترسند؛ از «دیگران» میترسند و این دقیقاً همان وضعیتی است که رسانههای آمریکا پس از 11 سپتامبر ساختند و مردم آمریکا را از تهدید بیگانگانی که نمیدیدند و نمیشناختند، ترساندند...»
---------
جدا خوش به حال سیما جان! چه حالی می کند با این کارشناسان!!
---------------
پ.ن بی ربط: بالاخره یکی منو کشف کرد. اومده نظر گذاشته: «یکی دوتا از پستاتو خوندم به نظر یه کم خلی .به جان تو» بدون نام و نشون و آدرس.
انتشار هفتهنامه گلآقا متوقف شد
همزمان با غم و غصه خوردن های بی دلیل و با دلیل ما٬ گلنسا هم بی خیال انتشار شد!
کاریکاتور رو صفحه هم جالبه:

تک و توک ماشین توی جاده بود. پسری کنار جاده ایستاده و دست هاش رو بالا گرفته بود. نزدیکتر که شدم دو تا انار قرمز توی دستش دیدم همرنگ دستش...
چند صد متر جلوتر وانتی با بار انار ایستاده بود. توی آیینه پسر رو دیدم که برگشت و با چشم ماشینم رو دنبال می کرد. از وانت رد شدم. پسر برگشت و دستاش رو بالا برد.