تبليغاتX
طنين ذهن من طنین ذهن من

سال 88. قشنگه ها. دو تا 8 جفت هم! مثل قشنگی دو تا شکوفه گیلاس جفت هم. مثل دو ساقه سنبل جفت هم. مثل دو تا گل نسترن جفت هم. مثل یه سفره هفت سین که وقتی آیینه می گذاری پاش میشه دو تا سفره هفت سین جفت هم! مثل دو تا ماهی قرمز جفت هم...اما نه توی تنگ آب توی سفره هفت سین.
یه سری چیزا هستند که مردم به راحتی قبول نمی کنند. امسال قصد ندارم کسی رو از خریدن ماهی قرمز منع کنم. چون خودم رو در حد منع کردن نمی بینم. کاری هم ندارم که ایرانی ها همیشه به حقوق همه موجودات احترام می گذاشتند و آزار و اذیت اون ها رو روا نمی دونستند. اصرار ندارم که سفره هفت سین تون رو تنها با سبزه و سرکه و سمنو و سیب و سیر و سماق و سنجد و سپند یا به روایتی سکه تزیین کنید که اصلا بعضی ها سفره هفت سین نمی اندازند و بعضی شاید همچون ولنتاین، کریسمس رو گرامی می دارند که اون هم زیبایی خاص خودش رو داره. اینا همه اش روده درازیه. امسال هم مثل سال های پیش ماهی بخرید. سر سفره هفت سین بگذارید. یا اگه بچه کوچیک خونه تون بهونه کرد براش بخرید. اما نگذارید تا توی اون تنگ کوچیک بمیره. حوض های زیادی توی همه جای شهر ها پیدا میشه که می تونیم ماهی ها رو توی اونها آزاد کنیم. توی یه محیط بزرگتر که همه دور هم باشند. اونها رو توی حوض رها کنید و چند ثانیه مسیرشون رو دنبال کنید. شاید این حسی باشه که خیلی از ما مدت هاست دنبالش هستیم. آزادی. هر چند محدود!
--------

پ.ن: اگر قصد آزاد کردن ماهی ها رو دارید اون ها رو در رودخانه ها و سیستم هایی که به آب آزاد راه دارند رها نکنید. چون اینها هر کدوم اکوسیستم های زنده ای هستند که ما با این کار باعث بر هم خوردن این اکوسیستم و گاهی ضرری جبران ناپذیر می شیم.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 8:49  توسط ب.م.سیب  | 

خلاصه می گم. ارشد سلف عوض شد. بالاخره نظر جمع غالب میشه.

تعطیلات عید شروع شد! خداییش دوره ما  آخر عشق و حاله. از هر کی بپرسی می گه تو آموزشی مرخصی نداره. اما  با این تعطیلات عید تقریبا میشه یک ماه. یعنی نصفش تعطیل!

این هفته پر از اتفاقای بد بود. بدترینش اینکه بعد از مراسم صبحگاه یه ژ3 گم شد و دست فرمانده هنگ پیدا شد. شانس آوردیم گیر سه پیچ ندادند یا اینکه دست فرمانده یا یکی از کارکنای اون یکی هنگ نیفتاد وگرنه همه مون به فنا می رفتم اساسی. احتمالا می بایست تمام عید رو بمونیم اونجا. فعلا که دو نفر موندن.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 20:15  توسط ب.م.سیب  | 

ما که هنوز زنده ایم شما ام که به ما ربطی نداره!

حرف برای گفتن زیاده. خیلی هاش هم حتما یادم میره. (دنیا پر از چیز های بدیهی است که هیچ کس به طور اتفاقی هم پی به وجود آنها نمی برد) قرار نیست همه چیزا به هم ربط داشته باشند. بین سربازا کسانی هستند که تا قبل از سربازی خیلی به موها و سرشون می رسیدن و عادت دست کشیدن توی موها رو همیشه داشتند. جالب اینجاست که توی یگان هنوز هم بعضی هستند که وقتی از جلوی آیینه رد می شن سر رو به جلو می برن و دستی به سرشون می کشن. اما دریغ از ذره ای مو برای مرتب کردن!

آدما وقتی با هم زندگی می کنن به طور ناخودآگاه با هم مچ می شن. یعنی وقتی یکی یه کار می کنه بقیه هم یه جورایی باهاش راه میان. البته همیشه نه. یک روز که بیرون رفته بودیم یه افسر بامون بود که دستور داده بود که مسیر رو تا جلوی یگان به صورت «قدم رو روی پای راست پا بکوب» طی کنیم. جالب اینجا بود که ضربه پا فقط در قسمتی که افسر ایستاده بود به گوش می رسید. هر چند لحظه افسر می ایستاد و به عقب نگاه می کرد. بالافاصله تمام عقبی ها شروع می کردن به پا کوبیدن و جلویی ها ول می کردن! و وقتی دوباره افسر می رفت جلو صدای جلو زیاد می شد و عقب آروم راه می رفتن!

اینجا خیلی ها فضولند...

اینجا باید فضول بود!!

اینجا همه مثل هم هستند. لیسانس و فوق و پزشک همه در یه سطح هستند. یه عده کچل وظیفه! اما باز هم بعضی ها علاقه به ارشد بودن و ریاست و خود برتر بینی دارند. اینم عالمیه واسه خودش ها! یکی از کسانی که ارشد سلف شد از شانس گند من شبیه منه. به طوری که چند بار نزدیک بوده بهم سوقصد بشه! حتی فرمانده یگان هم یک بار سر صف اومد گفت «محدثی تو چقدر شبیه خ. هستی». که منم گفتم. «والا می دونم. منم مشکلم همینه!!» که اونم گفت «مشکلتو حل می کنم» و من هنوز نفهمیدم چطور. توضیح اینکه این جناب خ. الان منفور کل یگانه.

پریروز در حال سوت زدن بودم که یکی از بچه ها ازم پرسید «چند ساله کار می کنی؟» گفتم «چی؟» گفت «سوت» گفتم «والا کار نمی کنم همینطوری می زنم» داشتم یکی از آهنگای پل موریه از آلبوم «اعترافات حقیقی» رو می زدم.

هفته پبش نگهبان بودم. یکی از پست هام ساعت 11 و نیم تا 2 شب بود. همه جا تاریک و سکوت و سکوت و سکوت. فقط صدای باد. اینجا صدای باد مثل توی جنگله.

(دوست دارم باران تند ببارد. صدایش مثل سوت ممتدی است که همه جا شنیده می شود و مثل سکوت است اما توخالی نیست. «از کتاب ماجرای عجیب سگی در شب اثر مارک هادون»)

یه روز یکی از بچه ها توی آسایشگاه بلند گفت «این شکلات مال کیه مونده بیرون. من خوردمش» یکی از بچه ها بهش گفت «آخه پسر خوب مگه هر چی مونده بود بیرون باید بخوریش!!» اونم شکلات رو گذاشت سر جاش و ما هم خنده ای سیر نمودیم!

تو یکی از کلاسا افسر آموزش نکته جالبی رو گفت در مورد بعضی جرم ها که در ازای ارتکابشون جزایی نمی بینی! یکیشون اینه که اگه پدری بخواد دختر 13 ساله اش رو به ازدواج کسی در بیاره باید از دادگاه اجازه بگیره. اگه این کار رو نکنه طبق قانون مجرمه. اما در قانون برای این جرم جزایی در نظر گرفته نشده!

یک روز در هفته کلاس روخانی قرآن داریم. البته اسمش چیز دیگه است. یادم نیست. حین خوندن دوستان معنی آیه ها رو می خوندم و به نکات جالبی بر خوردم. من آیه هایی که به نظرم قابل تامل بیشتر بود می نویسم. خودتون بخونید. البته می تونید همه سوره رو بخونید. بهتره! سوره الرحمن آیه های 56 و 70 و سوره واقعه آیه های 33 تا 37. چرا در قرآن همیشه یکی از پایه ثابت های توصیفات بهشت زنان زیبا و دست نخورده!! است؟ مگه فقط مردا هستند که توی این بهشت می رن؟

الان یکی از بچه ها از جلوم رد شد و گفت «خاطره می نویسی» و من گفتم «نه بابا خاطره کجا بود» دروغ گفتم. مصلحت بود!

پ.ن: تمام هفته رو تمرین رژه کردیم تا پنچشنبه سر صبحگاه امیر فرمانده یگان بیاد و بلکه خیلی خوب بهمون بده و دو روز مرخصی که میاد روی تعطیلات عید. پنجشنبه رسید و مراسم صبحگاه برگزار شد و رژه خوبی هم رفتیم اما اصلا امیر نیومد!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 19:1  توسط ب.م.سیب  | 

سخت ترین کار جهان بعد از کار در معدن آنکادر کردن رختخواب در سربازیه!! از این قسمت به بعد که توی پرانتزه طرز آنکادر کردنه. می تونی نخونی!( ابتدا پتوی شتری را از وسط تا کرده و روی تشک می اندازیم. ملافه اول را روی آن می اندازیم به طوری که اضافه ها از بغلش بیرون بیفتد. ملافه اول باید در قسمتی که سرمان را می گذاریم بزند بیرون نه قسمت پا. خب حالا از وسط قسمت بیرون زده می گیریم و می آوریم بالا. به طوری که شکلی مثلثی تشکیل شود. گوشه های پایینی را زیر تشک می کنیم و  کاملا صاف می کنیم. سپس گوشه بالایی را از زیر میله رد کرده و طوری که شکل مثلثی حفظ شود زیر تشک می کنیم. در نهایت انتهای تشک باید شکل پاکتی به خود بگیرد. سپس ملافه دوم را روی ملافه دوم می اندازیم به طوری که حدود یک متر از آن از قسمت سر بیرون بزند. کناره ها را زیر تشک داده و صاف می کنیم. پتوی آرم دار را روی آن انداخته به طوری که از پایین تخت تا جایی که عبارتی که زیر پتو هست به اندازه ۴ انگشت با میله پایین فاصله داشته باشد و سپس آن را به شیوه قبلی پاکتی می کنیم. سپس به سر دیگر تخت رفته بالشت را قرار داده و یک متر اضافه ملافه دوم را برگردانده تا نیمه خورشید بالای آرم ارتش می کشیم. اضافه ها را زیر تشک می کنیم و اگر از وسط خورشید پایین تر آمده اضافه را رو به داخل تا می کنیم. همه تخت ها باید با تخت منتهی علیه سمت راستشان هماهنگ باشند. شکل حاصل باید به طور کاملا پاکتی و سفت باشد و همیشه مرتب به غیر از شب هنگام خواب. خب حالا یه ربع وقت داری که تختت رو آنکادر کنی. یه ربع بعد. "آنکادرت به درد خودت می خوره. بریز به هم دوباره درست کن." یه ربع بعد. "این چیه درست کردی؟" و دست زیر تخت می کند و آنکادر را به هم می ریزد. "دوباره درست کن. و این بازی تا هر چند بار که طرف عشقش بکشد ادامه دارد.) روز دوم چند بار همه کچل ها توی مسجد جمع شدند. دفعه اول که آقای پزشک اومدن سخنرانی. اهم سخنانش این بود که اینجا پرتغال و نارنگی و کیوی و کلا میوه بهتون نمی دن. اما تو این مدت میوه بخورید که مریض نشید وگرنه همه سریع می گیرید و به فنا می رید! قسمت بعدی حرفاش درباره بیماری ایدز و هپاتیت بود و اینکه و خیلی تاکید داشت که تماس جنسی یکی از عوامل مهم این بیماری ها مخصوصا ایدزه که تازگی ها هم تو ایران داره زیاد میشه. حالا اینکه چرا انقدر سر این مساله جنسی تاکید می کرد خدا عالمه!! دفعه بعد آقای رییس دژبانی اومد و از موارد پاچه گیری گفت که چی کنیم که سگ های پادگان(دژبان ها) پاچه مان را نگیرند. بعد آقای رییس بازرسی اومد و گفت که ما همه چیزو زیر نظر داریم و همه کس رو . پس هم مواظب خودتون باشید و هم گزارش خلاف بقیه رو به ما بدید. صبح روز دوم همه با یه تی شرت زرد برای ورزش در حیاط حاضر شدیم. بعد از نیم ساعت خبر دار ایستادن گفتن ورزش لغو شد برید داخل. جمعه ۴ تا نگهبانی دارم و از شنبه هم سربازی اصلی شروع میشه. همینطوری الکی الکی ۱۰ روزش رفت. چه خوب!

یه جایی هست آخر دوره سه روز همه رو می برند به اسم تلو. هم تلو رو به عنوان مخفف "تلفات لیسانس وظیفه" می شناسند. ظاهرا قراره اونجا یه بلاهایی در حد چوب تو ... رفتن سرمون بیاد بل بدتر. تا چه شود.

فرمانده گروهان از من کوچیکتره!

------------

اینو توی این چند روز گفتم:

یک روز در زمان٬ تو را در میان کشم
جادو کنم تو را٬ همی نوش می کشم
از پیچ مو و چهره و ناز و ادای تو
از دیدگان چون صنم ات٬ نقش می کشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 11:31  توسط ب.م.سیب  | 

از اونجا که حوصله درست کردن یه وبلاگ جدید نداشتم از اینجا هر موقع وقت شد و حوصله داشتم یه مطلب می نویسم.

--------

الان چون حوصله ندارم کم می نویسم! دیشب ساعت حدود 1 شب بود که یگانمون مشخص شد. 513 با پارتی بازی رفیقم که اونجا افسر آموزشی بود. وقتی رفتیم تو هممون رو بردن توی حمام. "این سطلا رو بردارید. شما و شما حمام رو می شورید. شما دو تا هم سطل آب پر می کنید بریزید دم در و تی بکشید. بعدشم پادری رو می تکونید و می ندازید اون جلو. پاتونو پاک کنید که داخلو کثیف نکنید. تو ام آشغالای اینجا رو جمع می کنی می ریزی توی اون سطل بزرگه." بعدش رفتیم لباسامونو تحویل گرفتیم و توجیه شدیم و ساعت حدود 2و نیم بود که رسیدم خونه. چون شب اجازه نداشتیم بمونیم اونجا. امروزم رفتم با یه ساک امام حسین. ظاهرم مثل آدم بود! اما همه بهم می گفتن سرکار خیاط می خوای؟ یکشنبه 7 صبح دوباره می رم پادگان تا اطلاع ثانوی که ولمون کنن.

--------

دمش گرم رفیقم از لحظه اول همراهم بود تا لحظه خروجم از پادگان. بابا مرام!

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:31  توسط ب.م.سیب  |