
از شعر «پوست شیر» اثر ایرج جنتی عطایی
سایت ایرج جنتی عطایی
گزیده ترانه های ایرج جنتی عطایی
پ.ن: یادش بخیر ابی یه زمانی چه شعرای قشنگی می خوند!!
برگشتم. دستش پر بود از پاکت های فال. همه قرمز...
- فال امروزتو بدم؟ فال می خوای؟ دویست تومن. از هر رنگی که بخوای. فال بدم...
----------
پ.ن: یه نوشته سه خطی که یه خطشم تکراریه دقت بیشتری رو برای خوندن می طلبه! من اینو با نهایت غم نوشتم و همه به شوخی خوندن!
- نه به هیچ وجه پسش نمی گیرم.
مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
شک و تردید آدم رو نابود می کنه. همیشه برای انجام دادن یا ندادن یه کار تردید داری. منم الان تردید دارم. این تصمیم سختیه. برای من سخته. من کسی نیستم که به این راحتی وارد یک ارتباط بشم. ارتباطی که با وحود اینکه فکر می کنم ارتباط خوبیه در عین حال فکر های منفی هم از عواقب این، در ذهنم کم نیستند.
همیشه آرزوم بوده که تنها در جایی به دور از هر انسانی زندگی کنم. آرزوی محالی است.
------------
«جستن، یافتن و آنگاه به انتخاب برگزیدن»
آری به راستی که این است راز آزاد زیستن...
------------
این رو اول کتاب برای تو نوشتم. تابلو بازی کم در نیاوردم. بعیده که قضیه رو نگرفته باشی. تو نظرت چیه؟ نمی خوای هیچ قدمی پیش بگذاری؟ یا شاید پس بگذاری؟...
پ.ن: از اونجایی که من هم کرم دارم هم باید گفته هام رو ثابت کنم گشتم دنبال یه برنامه و عکس های پاک شده رو برگردوندم. اینم عکسی که بخاطرش دو ساعت مورد عنایت نیرو های مخلص پلیس قرار گرفتم:

دیشب تا ساعت 11 خوابم نبرد. ساعت نه و نیم خاموشی داده بودن و همه خواب بودن. منم چون خوابم نبرد دفترمو در آوردم و در نور بسیار کم یه چراغ خواب بی حال شروع به نوشتن یه نامه کردم. نامه ای که شاید هیچ وقت ارسال نشه!
قبل عید یه امتحان گرفتن از درسایی که داده بودند. منم از اونجا که کلا به درس خوندن علاقه ای ندارم 10 گرفتم! در نتیجه فرمانده همه زیر 12 ها رو جمع کرد و گفت آخر هفته همه بازداشت در یگان و هر دو ساعت هم باید برید خودتونو معرفی کنید. بعد منو که دید گفت محدثی تو دیگه چرا؟ تو که بچه خوبی بودی!! (امان از این مثبت بودن ظاهری!) گفتم والا جناب بیاتی من فکر می کردم خوب نوشتم نمی دونم چرا اینطوری شد(مث سگ دروغ گفتم!!) اما یواش یواش نرم شد و بعدش گفت اونایی که بالاتر گرفتن کمتر جریمه میشن. بعد نیم ساعت هم اومد گفت بعضی ها که سه بار تو تعطیلی نگهبانی دادن مثل آقای محدثی دیگه تو تعطیلات نگهبانی نمی دن. آی حال کردم. یعنی این هفته آخر هفته خونه. فقط چهارشنبه گشتی می خوره بهم و باید نصف شب با یه سرنیزه الکی واسه هر کسی تو پادگان دیدیم ایست بکشیم. "ایییییست. کییستی" و باقی ماجرا.
خدایی این دوره آموزشی ما هم عشق و حال بود ها. استثنایی!
پ.ن بی ربط: یه جایی خوندم که اخراجی های 2 رکورد شکست و یک میلیارد و 300 میلیون فروخت. یه فیلم پر از ستاره که من حتی حاضر نیستم از تلویزون ببینمش. نمی دونم واقعا یه بازیگر به صرف بازیگر بودنش درسته که همه جور فیلمی رو بازی کنه؟! یه جای دیگه خوندم که پرستویی هم گفته که به من هم پیشنهاد 200 میلیونی بازی در این فیلم داده شده. جوانان ایران هنوز درد چماق های ده نمکی را فراموش نکردند. ده نمکی از هموناست که دود موتورشون حاج کاظم رو اذیت می کرد.
همه خونواده نشستن پای تلویزیون و سریال یوسف. گوشیم اون اتاق به شارژه. صدای زنگ اس ام اس میاد. می رم اون اتاق. چراغ رو روشن نکردم. متن اس ام اس اینه: " بهمن عیدت مبارک. خبر نداری ظفر اینا مراسم دارن یا نه؟" و یه علامت غم آخرش. ظفر یکی از نزدیک ترین دوستامه. دلم هری می ریزه. نگران می شم. زنگ می زنم به احسان که اس ام اس داده. چند بار می گیرم مشغوله. بالاخره می گیره. "سلام اسی. چطوری؟ عیدت مبارک. این قضیه مراسم چیه می گی؟" "مگه خبر نداری. مادر ظفر فوت کرده" ...خشک شدم. بدنم داغ شد. ظفر همه عشقش مادرش بود. من می دونستم رابطه اش با مادرش چطوریه. منی که چهار سال باش زندگی کردم و یک سالش فقط من و اون بودیم. بار ها بهم گفته بود " من به خاطر مامانم زندگی می کنم. وگرنه دلیلی برای زنده بودنم نیست" -"الو. بهمن. صدا میاد؟ الو" "آره اسی هستم. واسه چی؟ چی شد؟ کی؟" -" سرطان داشته. یه ماهی هست" انگار یه تیر از بدنم رد شد. "یه ماه؟" آخرین باری که اینطور شدم وقتی بود که خبر بهم رسید که چند ماه پیش برادر نسترن تو یه تصادف فوت شده. اون بارم همین حس بهم دست داد. یه جور شرمندگی. از خودم خجالت می کشیدم که چرا نباید زودتر خبردار می شدم. چند بار بهش زنگ زدم اما جواب نداد. حتی گفتم شاید شمارش عوض شده و از این و اون پرسیدم. اما همون بود. به یکی از بچه ها زنگ زدم. اونم خبر نداشت و تقریبا حال من رو پیدا کرد. "ببین پویا من فردا می رم بروجرد. حدودای ظهر می رسم. میرم می بینمش. تو ام اگه می خوای بیای یه جور برنامه بریز که با هم بریم." فرداش می رم بروجرد. بین راه زنگ می زنم به ظفر. اصلا نمی دونم چی بگم. تبریک عید بگم یا تسلیت عزا؟! هیچ کدوم رو نمی گم " ظفر بعد از ظهر هستید یا نه. من می خوام بیام ببینمت." ظهر می رسم. پویا هم یه ساعت بعدش می رسه. با اینکه خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم و عیدد هم هست اما انگار نه انگار. هر دو غمگینیم. زنگ می زنم. در رو بار می کنه. لباس سیاه تنش و صورتش سیاه از ریش مجعدش. می رم طرفش. گریه ام نمی گیره. صدامم نمی لرزه. باش روبوسی می کنم. " خوبی ظفر؟" می ریم بالا. یه مدت می شینیم. دلش پره. از خیلی چیزا. چیزای گفتنی و نگفتنی. می برمش خونه خودمون. اونجا کسی نیست بلکه راحت تر حرف بزنه. یه برادر کوچیک تر داره که امسال کنکوریه. درسش خیلی خوب بود. عین قصه هاست نه؟ میگه از ده طرف داره بهم فشار میاد. اما چاره ای ندارم جز تحمل. اگه یه ذره اعتقادی به هر چیزی داشتم دیگه الان هیچی ندارم. وقتی فکرشو می کنم که دیگه نیست دیوونه می شم. فکر می کنم کاش یه لحظه بود می دیدمش. اما نیست. اون آخرا برگشت بهم گفت من که دارم می میرم از حالا به بعد مشئولیت این بچه با توئه. این دیوونه ام می کنه. حاضر بودم هر کاری بکنم که اون زنده بشه. زنده بودنم برای اون بود. حالا رفته و یه مسئولیتی برام گذاشته که موندم توش. عین قصه هاس نه؟ از یه طرف این پسرم یه قطره اشک از چشاش جلو ما در نمیاد. اون وقت می ره تو اتاق وقتی میاد چشاش اشکیه. چند وقت دیگه ام کنکگور داره. درسشم خوب بوده. اما عین این فیلما مادرش مرده و معلوم نیست قبول بشه. نشه. عین قصه هاس نه؟... یه روز برگشته بهم میگه "ظفر من به خاطر اینکه زندگی تو خراب نشه دارم زندگی می کنم." موندم چی بگم.
لال شدم. هیج حرف مفیدی نمی تونم بزنم. به نظرم هر چی بگم چرت گفتم. " بهمن نمی تونم برات توضیح بدم تو چه حالی هستم. شما نمی فهمید" "راستم می گی ما نمی فهمیم"
ما بر می گردیم. میایم پیش خونوادمون تا بشینیم مردم دو هزار چهره نگاه کنیم و با هم بخندیم. ظفر تو خونه با یه عده دیگه عزادارن و به قول خودش بهترین زمان وقتیه که داداشش نباشه. اون موقع است که می تونه یه کم خودشو تخلیه کنه.
پویا می گفت" آلبر کامو می گه وقتی انسان مرگ عزیز ترین کسش براش بعد یه مدت عادی میشه و به زندگی عادیش بر می گرده دیگه چه امیدی به این انسان میشه داشت؟"
من اگه همچین اتفاقی برام بیفته چی می کنم؟...
-----------------------------------
پ.ن1: یه سوژه داستان توی ذهنم بود. هر چی فکر کردم نتونستم یه پایان خوب براش تهیه کنم. گذاشتمش کنار. اما یه سوژه نابه.
پ.ن2: خنده یه کودک در پاسخ به حرکات تکراری ما (که حتی شاید برای خودمون خسته کننده است) رو تصور کن. مثلا چندین بار دستتو ناگهانی جلو چشمش میاری و اون از ته دل می خنده. یه بچه دو ساله دلیلی برای تظاهر کردن نداره! اون خنده زیباترین صداییه که من به عمرم شنیدم. امروز حدود 10 دقیقه اینطوری حض کردم!
پ.ن3: اینا که نوشتم همش راست بود. خیلی اش هم نگفتم. فکر نکنی چون عین قصه هاست پس داستانی زاییده ذهنه. کی می دونه شاید همه ی همه ی داستان ها واقعی باشن.