تبليغاتX
طنين ذهن من طنین ذهن من

43 بار دیدن غروب پیشکش. هوا ابره و حتی واسه یه بارم فرصت نمی کنم غروب خورشید رو ببینم. حالا ببینم تو می تونی بفهمی من چقدر دلم گرفته؟ می تونی بفهمی؟

خسته ام. خس...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:47  توسط ب.م.سیب 

پلک اول

       پسر آرام دستش را جلو برد و یکی از دست های دختر را که در هم قفل شده بودند گرفت. دختر انگار از خواب پریده بود یک لحظه بدنش تکانی خورد و ناخودآگاه خواست دستش را عقب بکشد اما حس کرد دست هایش یخ کرده و ترجیح داد آنها را در دست پسر رها کند. از چند ماه پیش که با هم آشنا شده بودند چیزی جز محبت از او ندیده بود. محبت و عشق را در حرارت دستانش حس می کرد. نشسته بود و گوش می کرد. حس مسخ شدگی تمام وجودش را در بر گرفته بود. بی حرکت و ساکت. چند بار به زحمت لبانش را که زیر فشار دندان ها درد گرفته بود از هم باز کرد و کلمه ای در تایید حرف های پسر بر زبان آورد. اما کلمات مثل قاصدک سبک بودند و انگار باد آنها را با خود می برد. یکباره صدایی دختر را به خود آورد. دستش را از دست پسر پس کشید و به سمت صدا برگشت.


«خانم فال بخر ...»


        نفسی عمیق کشید. پولی از کیفش در آورد و یک فال خرید. یک بیت شعر بیشتر نظرش را جلب کرد: «مکن به چشم حقارت نگاه بر من مست – که آبروی شریعت بدین قدر نرود»پسر باز دستش را گرفت. این بار با اطمینان بیشتر. انگار ارتباط کلامی آنها به این وابسته بود. دختر فال را در کیفش فرو کرد و دست دیگرش را هم روی دست پسر گذاشت...

پلک دوم

        در باز شد و پسر در حالی که دستش پشت کمر دختر بود مسیر را نشان می داد. همه جا تمیز و مرتب بود. به درخواست پسر لباس بیرونش را در آورد و به دست او داد و روی مبل نشست...
        یک دست پسر روی بازو و دست دیگرش روی پای دختر بود. فشار و زوری در کار نبود. اما دختر حس می کرد به زمین میخ شده. پسر همچنان که حرف می زد آرام پای دختر را نوازش می کرد. سکوت بود و صدای آرام حرف زدن پسر. قلبش تند می زد...

        نسیم نفس های پسر صورت عرق کرده اش را خنک می کرد. یک لحظه نوک بینی اش خنک شد...

        احساس خوبی داشت. به سختی نفس می کشید اما حاضر نبود لبش را جدا کند...

        دست هایش را بالا برد. چشمش را بست. یقه تی شرت عرق صورتش را خشک کرد...

        دو پا را از زمین برداشت...

        پسر سرش را پایین برد...

        چشمان پسر را در باریکه ای که باز کرده بود دید که در چشمانش خیره شد...

        پسر آرام جلو آمد...

        برای چند لحظه نفس دختر قطع شد و دستانش محکم مبل را فشار داد. نفسش را همراه با ناله ای بیرون داد و دستانش را با تمام قدرت دور کمر پسر حقله کرد...

پلک سوم


        همدم تنهایی او عروسکی بود که خودش ساخته بود. آن را در آغوش می گرفت و از نگرانی اش می گفت.

       «تو می گی چی میشه؟ به غیر از اون که کسی نمی دونه. اون روز تو نبودی. نمی تونستم فکر اینجاشو بکنم. نمی تونستم جلوشو بگیرم. نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم. تو نبودی اما همه چی رو برات تعریف کردم. همه چی رو. تو ام به کسی نمی گی. مگه نه؟ معلومه که نمی گی. من ساختمت. می دونم. جوری ساختمت که نه بتونی مثل من بشی نه بتونی حرف بزنی...»
        
        چشم عروسک برق می زد. همدم تنهایی دختر بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 18:31  توسط ب.م.سیب  | 


آه از این من درونم

من از این جهان برونم

بنشسته ام در این سو
به تو بنگرم در آن سو

همه ترسم از زبانم
که همیشه ناتوانم

همه ترس من ز گفتن
ز مرا غلط شنفتن.

----

به دو دیده می نگارم
همه شعر می شمارم

به درون چاه چشمان
رمه می شوم خرامان

و گناه من همین است
همه غصه ام همین است

که «چرا تو خنده خواهی»
که «چرا تو دیده خواهی»

----

همه ترسم از زبانم
که همیشه ناتوانم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:45  توسط ب.م.سیب  | 

دیشب نشستم یه مطلب بلند نوشتم در باب تموم شدن آموزشی سربازی و این مدت و ... اما با خنگ بازی خودم همش پرید و منم دیگه حوصله ندارم بنویسم. فقط همین که آموزشی تموم شد. واسه دوره کد افتادم شیراز. به جای دوستان به سعدی و حافظ اینا هم سر می زنم!
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:23  توسط ب.م.سیب  |