<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>طنین ذهن من</title>
<link>http://mind.blogfa.com/</link>
<description>      </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Jul 2008 09:12:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>گریه لیلی</title>
<link>http://mind.blogfa.com/post-162.aspx</link>
<description>متن زیر قسمتی از کتاب &quot;آهسته وحشی می شوم&quot; اثر بسیار زیبای حسن بنی عامری است که توسط نشر چشمه در سال ۸۶ به قیمت ۴۰۰۰ تومان منتشر شده. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;...٬ نمی توانم نشنوم صدای دده کوراغلی و دوتارش را که برای دل خودش و لیلی از دست رفته اش و حالا فقط برای دل من می خواند غزلِ غزل هایی را که تمام ایران می دانند اسمش گرایلی ست و&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;می گوید: «مرموز و عجیب و هر چه هست افسانه اش٬ سوز می دهد به صدای دده ات و سازی که لیلی همیشه اش است.»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;می گویم:«سوز صدا و آتشی که می زندم کمم ست. بیش تر می خواهم بدانم»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;می گوید:«گرایلی یعنی گریه لیلی و ...»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;افسانه ای است قدیمی و ایرانی از عروسی به اسم لیلی٬ که دامادش در شب زفاف به رسم ایل باید برود شکار پلنگ٬ حتی اگر از آسمان سنگ ببارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;«سنگ نمی بارید آن شب. برف می بارید. با سرمایی که پوست می ترکاند و پلنگی که هیچ جا نبود برود شکارش کند ببرد بیندازدش به پای عروسش.»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;سر می کشد به هر غاری و پناهی و عاقبت می یابدش و&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;«با برهنه خنجر تیزش می زند می کشدش و ...»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;کولاک نمی گذارد برگردد به ایل و ناچار اسبش را می بندد به جای قرص و &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;«شکم پلنگ را می درد می رود توی پوست پلنگ...»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;تا بجنگد با یخ زدنِ دست و پا و مردنی که حقش نیست با این همه آتش عشقی که از لیلی دارد و دوتاری که در خلوت هاش از او شنیده ست و سوز زنانه صدایی که حالا مال خودِ خودِ اوست و منتظر می ماند تا شدت کولاک کم بشود٬ یا نه٬ صبح شاید بشود تا برود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;«حالا بشنو از عروس مان لیلی که دلواپس ست از نیامدن دامادش و همه را جان به سر کرده است که با هم بیایند پی داماد و ...»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;همه شان کف به لب و اسب سوار می کوبند می آیند می گردند می جویند اسبی را که هنوز آنجاست و پلنگی را که خوابیده است و خونی را که روی برف ریخته ست و خنجری را که خون آلود است و &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;«لیلی گفت پس کو دامادم تا همه زُل بزنند به خواب آرام پلنگ و خون داغی که ریخته است روی برف و ...»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;بشنوند ضجه یی که لیلی می زند هم صداست با صدای تو دل خالی کن تفنگی که سه بار و توی دست های لیلی شلیک می شود به پلنگی که دامادش را دریده ست و &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;«خون٬ ها٬ خون تازه پلنگ شَتَک می زند به برفی که هنوز می بارد و ...»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;دستی لرزان می آید بیرون از دریده شکم پلنگ و٬ صورت خونین داماد می آید می زند پس پوستی را که حالا درش نمی گنجد از تیری که خورده ست و از دیدار معشوقی که می خواسته ست اش و &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;«فریاد لیلی رعشه می اندازد به برفی که دیگر براش سرد نیست و ...»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;می رود دوتارش را از روی اسبش بر می دارد می آورد می نشیند کنار محبوبش و٬ نفس های آخرش و٬ زخمه می زند بر تار های دوتاری که &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;«حالا من و تا ابدالاباد تمام دنیا می زنیمش بر دوتارمان و ...»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;«می خوانیمش گرایلی را به حرمت عشق هر عاشقی که به معشوقش نرسیده است و نمی رسد و ...»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: &lt;A href=&quot;http://two.xthost.info/behman/geraily.wma&quot; target=_blank&gt;تصنیف قدیمی گرایلی یا گریلی را با صدای استاد شجریان می توانید از اینجا دانلود کنید&lt;/A&gt;. حجم حدود ۱ مگابایت.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Jul 2008 09:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mind&amp;postid=162</comments>
<dc:creator>mind</dc:creator>
<guid>http://mind.blogfa.com/post-162.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و باز هم مرگ...</title>
<link>http://mind.blogfa.com/post-161.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;هنوز یادم نرفته٬ نمی رود٬ نمی خواهم برود آن روز که صدای پای آب را به من فروخت آن نوارفروشی که صدای او را به جای سهراب به من داد و من طور دیگری آن را شنیدم نه آرام و متین که سرزنده و آبی. سهراب را برایم تداعی کرد خسرو...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز یادم نرفته٬ بدنم را که تیر می کشید با حس دیدن اشک او در  صحنه های عاشقانه ای که از چشم هایم فریاد می کشید و بیرون می جست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/sedaye_paye_ab/1.htm&quot; target=_blank&gt;شما هم بشنوید این را. می ارزد حس سپهر سهراب و شکیبایی خسرو در یک آن...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;و نترسیم از مرگ &lt;BR&gt;مرگ پایان کبوتر نیست &lt;BR&gt;مرگ وارونه یک زنجره نیست &lt;BR&gt;مرگ در ذهن اقاقی جاری است &lt;BR&gt;مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد &lt;BR&gt;مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید &lt;BR&gt;مرگ با خوشه انگور می اید به دهان &lt;BR&gt;مرگ در حنجره سرخ گلو می خواند &lt;BR&gt;مرگ مسوول قشنگی پر شاپرک است &lt;BR&gt;مرگ گاهی ریحان می چیند &lt;BR&gt;مرگ گاهی ودکا می نوشد&lt;BR&gt;گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد &lt;BR&gt;و همه می دانیم &lt;BR&gt;ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Jul 2008 14:01:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mind&amp;postid=161</comments>
<dc:creator>mind</dc:creator>
<guid>http://mind.blogfa.com/post-161.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رابطه ها</title>
<link>http://mind.blogfa.com/post-160.aspx</link>
<description>در زندگی افراد لحظات مختلفی هستند که بعضی وقتا شخصیت طرف رو٬ رو می کنند که باز بعضی وقتا باعث ایجاد یه رابطه میشه و باز بعضی وقتای دیگه یه رابطه رو به هم می زنه. چند نمونه از این روابط رو با هم مرور کنیم:
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مورد اول در مورد ۲ پسر دبیرستانی است که اول صبح همدیگر را می بینند:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر ۱: چطوری خره؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر ۲: خر باباته!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر ۱: (در حالی که سرخ شده است) خر عمته پفیوز (و مشتی حواله چانه طرف می کند) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این حالت رابطه برای مدت نامعلومی (بستگی به تعصب طرف دارد) قطع می شود و بعد از مدتی با پادرمیانی بچه ها و چون هر روز همدیگر را می بینند دوباره رابطه شکل می گیرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر ۱: چطوری کره خر؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر ۲(در حالی که هنوز درد مشت قبلی یادش نرفته): قربونت. اما بی شرف چرا فحش می دی؟!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر۱: بی خیال شوخی کردم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر ۲: اا ؟ خب پس عیب نداره مادر...!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این موقع بود که هر دو پسر به فواید گفتگو و تحمل انتقاد!! پی بردند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;---------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالت بعدی دو دختر دبیرستانی است (شایدم راهنمایی یا ابتدایی زیاد فرق نمی کند!): (مثلا! قسمتی از فیلم دیشب باباتو دیدم آیدا در جلسه امتحان) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر ۱: چطوری؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر۲: ممنون. دیشب باباتو دیدم با مامانت تو فلان جا!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر۱: (بعد از کمی فکر) چرا حرف مفت می زنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر۲: به خدا راست می گم. خیلی ام خوشگل بود مامانت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر۱: دروغ می گی. می خوای منو اذیت کنی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر۲: بی خیال حالا. بهم برسونی ها. هیچی نخوندم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر۱: خانم اجازه. این هی بهم می گه بهم برسون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و خانم تشری می رود و دختر ها ساکت می شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردای آن روز:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر۱: گفتی خوشگل بود؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر۲: با من حرف نزن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر۱: ببخشید دیروز اونجوری کردم. بیا امروز بریم دنبال بابام ببینیم کجا میره!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بقیه اش دیگه مربوط به این مطلب نیست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-----------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این حالت یک دختر و پسر در دوران شهردار عوض کردن هستند(قبل از ازدواج!) اول این قضیه شهردار عوض کردن رو بگم: دختر و پسری در اوایل ازدواج یک شب به مهمانی خانه یکی از آشنایان می روند. در کوچه تاریک پای دختر درون چاله ای می رود و کمی درد می گیرد. پسر عصبانی می شود و شروع می کند به فحاشی به مسئولان که این چه وضعش است و فردا میرم شکایت. شهردارو عوض می کنم و ... خلاصه از این حرفا! چند سال می گذرد و شهردار همچنان شهردار می ماند. باز هم به میهمانی خانه همان فامیله می روند و بار دیگر پای دختر درون چاله رفته و درد می گیرد شاید حتی بیشتر از دفعه پیش! و پسر باز هم عصبانی می شود می گوید: مگه کوری خب جلو چشمتو نگاه کن!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب برگردیم به موضوع اصلی. دختر و پسری قبل از ازدواج در مکانی خلوت جفت هم نشسته اند و دل می دهند و قلوه می ستانند! در این بین پسر کم کم دل دختر را به دست می گیرد. شرایط را آماده می کند و در حالی که صورتش را به صورت دختر نزدیک می کند لبهایش را غنچه می کند. دختر هم با ناز فراوان صورت خود را به طرف پسر بر می گرداند. میزان هورمون های خاصی در بدن پسر بالا می زند و کمی به نفس نفس می افتد و همین که بر آمد پسر را نفس از درون!٬ قیافه دختر در هم رفته و عقب می کشد و می گوید ااااه ه چه بوگندی می ده دهنت. چی خوردی لعنتی؟  پسر که جا خورده است یکدفعه با دست جلو دهان خود را می گیرد. بعد عصبانی می شود و بلند می شود و هر چی لیچار بلد است بار دختر می کند و می رود. دختر با خود فکر کرده و می گوید: بعد این همه مدت می خواست یه لب بگیره ها! حالمو به هم زد کثافت. مثکه لش سگ خورده بود!! و بلند شده و صحنه را ترک می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالت بعدی حالتی بعد از ازدواج است:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زن: مرد (اسمش را می گوید. فعلا که شخصیت ما اسم خاصی ندارد. عام است!!) فلان چیزو  برام بیار.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرد (در حال روزنامه خواندن): نوکر آقات (همون بابات!) سیا بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زن: چی گفتی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرد (در حالی که به خبط خود پی برده): ها..هیچی. حواسم نبود عزیزم. چیزی می خواستی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زن: گفتم فلان جیزو بیار برام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و رابطه به این شکل زیبا پایدار می ماند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-----------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این رابطه یه کم بوی اسمشو نبر می دهد(از اونا که اگه مصداقشو پیدا کنم هم خودم هم وبلاگم میریم گل دار!!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک روز پدری به دوستان و فک و فامیلش می گوید: من از فلانی خوشم نمی آید. می خواهم از روی نقشه جهان نه ببخشید از روی کرده زمین محوش کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستان و آشنایان که خصومتی با آن طرف ندارند ناراحت می شوند و با اون پدره یه کمی قهر می کنند و دور هم جمع می شوند و علیه پدره یه چیزایی از خودشون صادر می کنند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از این طرف بچه های این پدره به جای خودش می افتند به گه خوری و به فک و فامیلا می گویند بابا بی خیال این حواسش نبوده یه چیزی گفته. اصلا منظورش این نبوده. منظورش این بوده که من ازش خوشم نمی آد باهاش قهر می کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در اینجا پدربزرگ می ماند چه بگوید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و رابطه کمی بهبود می یابد اما هر چند وقت یکبار باز به بهانه ای فک و فامیلا دور هم جمع می شوند و باز چیزی صادر می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این رابطه هم از همان نوع قبلی است. یه قضیه دیگه!:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه روز پدره قصد می کنه کلی پول از خزانه خونه ورداره ببره خرج الک دولک بازیش کنه.(آخه این پدره یه کم همچیم خل مشنگه) اما بچه هاش مخالفت می کنند و پول ها رو بر می دارند و یه جایی قایم می کنند که پدره بلد نباشه. پدره هم زورش می بره. میره پیش پدر بزرگ بهش می گه که آره من خواستم برم بازی این فلان فلان شده ها نمی ذارن. پدربزرگ هم به بچه ها دستور می ده که هر چی پدر می خواد در اختیارش بذارن. بچه ها هم چون به پدربزرگ بالاجبار احترام می گذارند هر چی پول هست می دن به پدره و توی دلشون یه چیزایی به بعضی ها می گن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;----------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه این ها که گفته شد یک سری از انواع رابطه بود که در میان اقشار و خانواده های مختلف ممکن است رخ بدهد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بود انشای من.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;--------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی اینا همش تخیلی بود و من موقع نوشتن با یه دست می نوشتم! و منظورم هیچ کسی نبود. اینا روابط آدمای مریخی بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Jul 2008 06:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mind&amp;postid=160</comments>
<dc:creator>mind</dc:creator>
<guid>http://mind.blogfa.com/post-160.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چی می خوای؟!!</title>
<link>http://mind.blogfa.com/post-159.aspx</link>
<description>امروز برای اولین بار هوس کردم از یکی از این فیلم فروش های کنار خیابون یه فیلم بگیرم و تنهاییم رو با تی وی تقسیم کنم. دنبال فیلم ماسک آینه ای می گشتم. گفتم فلان فیلمو نداری؟ گفت نمی دونم نگاه کن. یکی یکی بسته ها رو برداشتم و نگاه کردم. فیلم های جالبی توشون نبود. فیلمای الکی و آبگوشتی هالیوود و فیلمای قدیمی ایرانی که با لنگ لخت یه زن جلا خورده بود و فیلمای بزن بهادری شرقی. چیز به درد بخوری توشون پیدا نمی شد. گفتم همیناست؟ گفت چیز دیگه می خوای؟!! گفتم نه دیگه اگه همیناست فقط نه. دست کرد از زیر بساطش یه سری دی وی دی دیگه در آورد داد دستم. گفت اینا هم هست. یادمه یه بار یکی از معلم هام(فکر کنم) گفت اینجور فیلما رو بیشتر کسانی نگاه می کنن که از نظر جنسی مشکل دارند. یا مثلا یارو می خواد با همسرش بخوابه اما هر چی می کنه... بنابراین میشینه اول این فیلمو نگاه می کنه بعد دست به کار می شن! نگاهی هم به اون ها انداختم و خواستم بدم بهش که بغل دستیم ازم گرفتش. گفتم دستت درد نکنه. گفت نبود؟ گفتم نه ممنون. و راه افتادم طرف مترو. فیلما که دستم بود یکی دو تاشو هوس کردم بگیرم. بعد پشیمون شدم. دیدم حوصله فیلم دیدنم ندارم. میرم یا میشینم پای اینترنت یا کتاب می خونم. (در حال خوندن آهسته وحشی می شوم هستم نوشته حسن بنی عامری) سر راه نیم کیلو شیرینی و یه شیر دامداران پرچرب گرفتم و شام امشبم رو با اونا سر کردم و البته نتیجه خوردن نیم لیتر شیر با شکم خالی شد دل درد نیم ساعته. اگه همشو می خوردم احتمالا می شد یک ساعت!! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه نکته که نظرمو توی اون فیلمای زیر میزی جلب کرد فیلم یورو تریپ بود. تعجب کردم که چرا این فیلم توی ایناست. اونقدر صحنه نداره که بره تو اون دسته. اگه اینطور باشه پس لابد لست تانگو این پاریس و سین سیتی و کاستل و بی وفا و  ... هم باید برن جزو فیلم های ۳ ایکس! تازه فیلم کرش کراننبرگ اندازه تمام اینا صحنه توش هست. اون که دیگه حتما جزوشونه! احتمالا تا چند وقت دیگه تلویزیون پخشش می کنه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Jul 2008 20:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mind&amp;postid=159</comments>
<dc:creator>mind</dc:creator>
<guid>http://mind.blogfa.com/post-159.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mind.blogfa.com/post-158.aspx</link>
<description>ای هست ناک یگانه ی زمین
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای ذهن را ارج نهاده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;با تو سخن می گویم&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بشنو این سکوت را.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مانا شدن٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;              رها شدن را بایست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زیستن٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;         بدانگونه که با شرم٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                             مرگ را هم سزا نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قهرمانان٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;        زیستن را٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;جور دیگری دیدند&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درد دل نوشتن را٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درد دیگران دیدند.&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 321px; HEIGHT: 205px&quot; height=205 alt=&quot;Jonathan Livingston Seagull &quot; hspace=0 src=&quot;http://petcaretips.net/jonathan_seagull.jpg&quot; width=321 align=left border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به پا خاستن٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ارزش فکر را دانستن است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دل به آواز باد بسپاریم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Jul 2008 10:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mind&amp;postid=158</comments>
<dc:creator>mind</dc:creator>
<guid>http://mind.blogfa.com/post-158.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گروه خونی</title>
<link>http://mind.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description>امروز یه نکته جالب رو در مورد خودم فهمیدم. چند وقت پیش رفتم انتقال خون و خون دادم. البته آخرش تقریبا غش کردم! امروز پدرم که یه خون دهنده دایمی هست رفته بود انتقال خون و گروه خونی من رو گرفته بود: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://mymind.persiangig.com/Omosbat.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه نکته جالب در مورد این گروه خونی هست. خون من قابل انتقال به تمام گروه های خونی هست. (جای خوشحالی داره واقعا که حداقل یه چیزم به درد خورد!) اما فقط و فقط از گروه خونی خودم می تونم دریافت کنم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/15.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه نکته جالب دیگه توی عکس زیر مشخص میشه. گروه خونی ا مثبت بیشترین درصد گروه های خونی جهان رو تشکیل میده. (همون آبیه!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 401px; HEIGHT: 185px&quot; height=198 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://mymind.persiangig.com/Amar.gif&quot; width=495 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن بی ربط: یه خبر خوشحال کننده بدم بهتون. مجلس در حال تصویب مصوبه ای هست که طبق اون &lt;A href=&quot;http://www.etemaad.com/Released/87-04-16/103.htm#104318&quot; target=_blank&gt;کسانی که وبلاگ و یا سایتی با مضمون &quot;الحاد&quot; تاسیس کنند دستگیر و به اعدام محکوم شوند&lt;/A&gt;. اقدامی بس زیبا و جالب و قشنگ و کلا خوب دیگه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 11:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mind&amp;postid=157</comments>
<dc:creator>mind</dc:creator>
<guid>http://mind.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آفتاب</title>
<link>http://mind.blogfa.com/post-156.aspx</link>
<description>&lt;TABLE class=rtl cellSpacing=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;افسوس!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;آفتاب&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;
&lt;DIV class=right&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;مفهوم ِ بي‌دريغ ِ عدالت بود و&lt;BR&gt;آنان به عدل شيفته بودند و&lt;BR&gt;اکنون&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;
&lt;TABLE class=rtl cellSpacing=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;با آفتاب‌گونه‌يي&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;آنان را&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;
&lt;TABLE class=rtl cellSpacing=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;اين‌گونه&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD colSpan=2&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;دل&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD colSpan=2&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;فريفته بودند!&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.shamlou.org/index.php?option=com_content&amp;task=view&amp;id=277&amp;Itemid=41&quot; target=_blank&gt;&quot;با چشم ها-مرثیه های خاک-احمد شاملو&quot;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: جالبه که وقتی عکس اون آفتاب گونه رو گذاشتم هر چی کردم نتونستم کلمه آفتاب رو بیارم زیر عکس. رفته بود اونور و بر نمی گشت!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Jul 2008 16:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mind&amp;postid=156</comments>
<dc:creator>mind</dc:creator>
<guid>http://mind.blogfa.com/post-156.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رقص لیزر</title>
<link>http://mind.blogfa.com/post-155.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;http://two.xthost.info/behman/Laser.mp3&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=3&gt;دانلود کنید&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; آهنگ laser field رو که در صحنه ای از فیلم &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0349903/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=3&gt;ocean&apos;s twelve&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; شنیده میشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.graphic-exchange.com/exellence/movieposters/oceans_twelve.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Jul 2008 08:03:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mind&amp;postid=155</comments>
<dc:creator>mind</dc:creator>
<guid>http://mind.blogfa.com/post-155.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mind.blogfa.com/post-154.aspx</link>
<description>قطعه ای که می نویسم و شما هم می خوانید قسمتی از کتاب &quot;خرابکاری عاشقانه&quot; نوشته املی نوتومب است که توسط نشر مرکز با قیمت ۲۰۰۰ تومان در سال ۸۶ در ۱۴۱ صفحه منتشر شده. توصیفی از عشق کودکانه یک دختر ۷ ساله به یک دختر ۶ ساله. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6699 size=3&gt;بله محبوبم٬ تو توسط من رنج می کشی.نه به این دلیل که رنج را دوست داشته باشم٬ اگر می توانستم برای تو خوشبختی به ارمغان بیاورم بهتر بود٬ اما خوب فهمیده ام که این ممکن نیست. برای اینکه قادر باشم تو را خوشبخت کنم٬ باید مرا دوست داشته باشی و تو مرا دوست نداری. در حالی که برای بدبخت کردن تو لازم نیست مرا دوست داشته باشی. دیگر اینکه برای خوشبخت کردن تو ابتدا باید بدبخت باشی-چطور می توان یک فرد خوشبخت را خوشبخت کرد-بنابراین ابتدا باید تو را بدبخت کنم تا شانسی برای خوشبخت کردن تو داشته باشم. به هر حال مهم این است که همه ی اینها به خاطر من باشد. محبوبم اگر تو یک دهم آنچه را که من نسبت به تو احساس می کنم٬ احساس می کردی٬ با رنج کشیدن خوشبخت می شدی٬ با فکر اینکه رنج تو مایه ی لذت و خوشحالی من خواهد شد از شدت لذت از خود بیخود می شدم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: دختر دوم(معشوق!) ۶ سالش بود. من اشتباه متوجه شده بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۲: همجنس باز با همچنس گرا فرق داره عزیزانم!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 14:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mind&amp;postid=154</comments>
<dc:creator>mind</dc:creator>
<guid>http://mind.blogfa.com/post-154.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mind.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>خیلی بدبختیم. خیلی خیلی خیلی بدبختیم. انقدر بدبختیم که یه عده الاغ بی شعور احمق چشم چرون هوسباز آشغال باید بشینن برای ما تعیین کنن که چی ببینیم. کسایی که پاش بیفته یه سره چششون تو باسن مردمه می شینن چند ثانیه زودتر از ما یه مسابقه ورزشی رو نگاه می کنن که یه دفعه بین دو هزار تا تماشاگر یه دختر آستین حلقه ای نپوشیده باشه که من هوسی بشم و خودمو خیس کنم. ای ریدم به این شانس و این زندگی و این مملکت که ما توش داریم دست و پا  می زنیم. چی میشه گفت. خودتون همه موارد بسیار زیادی برای اثبات حرف من دارید. این یه نمونه کوچیکشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه من نمی دونم مرتیکه گاو وقتی که جامو می برن بالا تو اون شلوغی چی دیدی که سانسورش کردی احمق؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای خدا زورم می بره. نه اینکه انقدر مهمه. زورم می بره که ما هیچ کدوم بالای ۱۸ سال نیستیم جز اون احمق سانسور چی. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Jun 2008 22:01:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mind&amp;postid=153</comments>
<dc:creator>mind</dc:creator>
<guid>http://mind.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
